تبليغاتX
X بستن تبلیغات

دانلود آهنگ جدید
چت روم فارسی
آگهی اینترنتی
سایت جهانی سنت
خبری تحلیلی ادیان نیوز
tabligh-aris
دانلود



دغدغه های منزل من
پزشکی,سلامت,آرایشی و بهداشتی, جنسی,ازدواج,زناشویی,دختر,پسر,آندروید,نرم افزار, سخت افزار, بازی, خرید, آنلاین موبایل,تلفن,همراه,تجارت,دانلود,رایگان,فیلم ,سریا
ساعت
فال
تبادل لينک هوشمند
براي تبادل لينک ابتدا ما رابا عنوان دغدغه های منزل من لينک نماييد در صورت وجود لينک ما در سايت شما لينکتان به طور خودکار در سايت ما قرار ميگيرد


تبليغات چپ
دانلود آهنگ های نوروزی بازديد : 119مرتبه

خب خب خب خب داریم لحظه شماری می کنیم واسه سال نو..

و حالا من می خوام 3 تا آهنگ جدید براتون بذارم که مختص به نوروز خونده شده..

امیدوارم از این 3 آهنگ زیبا لذت ببرید..


Sornaye Norouz

آهنگ جدید ماهان معین با نام نوروز

آهنگ بسیار شاد مهدی مرادی به نام چه عیدی بشه امسال




ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,آهنگ,های,نوروزی, دانلود آهنگ های نوروزی,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:52 ] [ نفیسه رییسی ]

نام کتاب : تبلیغ کارآمد وبسایتتبلیغات هدفمند

نویسنده : مارک کر مترجم: نادر نقشینه

ناشر : انجمن کتابخانه های تخصصی و دفاتر اطلاع رسانی

زبان کتاب: پارسی

تعداد صفحه : ۱۰۴

قالب کتاب : PDF

توضیحات :

کتاب پیش رو از مجموعه عناوین آموزشی « انجمن کتابخانه های تخصصی و دفاتر اطلاع رسانی » انگلستان می باشد و هدف آن ارائه ی ساده و موجز اطلاع رسانی برای قشر وسیعی از افراد، بخصوص اطلاع رسانان و کتابداران است. در این کتاب سعی نویسنده بر آن است که بطور ساده و موثر، نکات کلیدی در طراحی صفحات وب را ارائه کند و در این شیوه ی ارائه، حتی المثدور از زبانی ساده و عاری از اصطلاحات فنی استفاده کرده است که کتاب خوبی و پرمحتوایی برای کاربران تازه کار می باشد.

لینک های دانلود

           .  دانلود فایل پی دی اف (pdf)
           .  حجم فایل: ۲٫۵ مگابایت

 

           .  دانلود کتاب با قابلیت اجرا بدون نیاز به برنامه جانبی
           .  حجم فایل: ۵٫۶ مگابایت

 

      .  مطالعه آنلاین کتاب تبلیغ کارآمد وبسایت در سایت

 


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,کتاب,تبلیغ,کارآمد,وبسایت, دانلود کتاب تبلیغ کارآمد وبسایت,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:52 ] [ نفیسه رییسی ]

نام کتاب : عشق دوبارهعشق دوباره

نویسنده : دانیل استیل مترجم: پرتو مهتدی

ناشر : انتشارات ارغوان

زبان کتاب: پارسی

تعداد صفحه : ۳۸۷

قالب کتاب : PDF

توضیحات :

دانیل استیل در سال ۱۹۴۹ در کشور امریکا در شهر نیو یورک به دنیا آمد او هر چند که در امریکا به دنیا آمده است اما بخش اعظم کودکی اش را در فرانسه گذرانده است. تقریبا تا انتشار هفتمین کتاب دانیل استیل کسی به ظهور یک نویسنده بزرگ پی نبرد در سال ۱۹۸۱ یکی از دانشگاهای امریکا از او به عنوان یکی از ۱۰ زنی که جهان را تحت تاثیر خود قرار دادند نام برد و نیویورک تایمزنیز در سال ۱۹۸۴ چهار اثر او را جز ۱۰ اثر پر فروش جهان قرار داد.در آثار دانیل خانواده پر جمعیت و افراد آن که هر یک سرنوشت متفاوتی می یابند یکی از مشخصه های اصلی او است قصه های او معمولا به سر نوشت آدم های معمولی و زندگی های معمولی می پردازند و شخصیت های او اغلب از نوعی خوش بینی و ساده اندیشی مطلوب فرهنگ امریکایی بر خوردارند .انیل استیل نویسنده پر کاری است و از او بیش از ۴۰ رمان در ۴۰ کشور جهان به ۲۷ زبان ترجمه شده است .کتاب های استیل در دهه ۸۰ توانست ۳۸۱ هفته پی در پی در صدر جدول پر فروش ترین رمان های ایالات متحده بایستد و به این ترتیب رکوردی در کتاب رکورد های گینس ثبت کند ذکر این نکته ضروری است راه دراز خانه پر فروش ترین رمان دانیل استیل و همچنین پر فروش ترین کتاب ماه می سال ۱۹۹۸ در امریکا شناخته شد استیل در دهه ۹۰ هم جز فعال ترین نویسندگان امریکایی است از رمان های دانیل استیل چند سریال تلویزیونی ساخته شده است و برخی از رمان ها ی او نیز به فیلم بر گردانده شده است. پرفروش ترین نویسنده معاصر و هشتمین نویسنده تمام دوران که کتاب های پرفروش می نویسند. بله ،۸۰۰ میلیون نسخه فروخته شده. داستان های دانیل استیل در ژانر درام و رمان شناخته شده اند. رمان های او ۳۹۰ هفته به صورت پی در پی در لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز به چاپ رسیده و ۲۲ بار در تلویزیون اقتباس شده است. استیل نماینده و نماد ادبیات عامه پسند و به نظر بسیاری از صاحب نظران کم ارزش است اما هر چه هست میلیون ها خواننده کتاب های او نقش پررنگی در گرمای بازار ادبیات دارند.

لینک های دانلود

           .  دانلود فایل پی دی اف (pdf)
           .  حجم فایل: ۲٫۷ مگابایت

 

      .  مطالعه آنلاین رمان عشق دوباره در سایت

 


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,کتاب,رمان,عشق,دوباره, دانلود کتاب رمان عشق دوباره,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:52 ] [ نفیسه رییسی ]

نام کتاب : دایی جان ناپلئوندایی جون ناپلئون

نویسنده : ایرج پزشکزاد

ناشر : www.kalkade.com

زبان کتاب: پارسی

تعداد صفحه : ۴۶۲

قالب کتاب : PDF

توضیحات :

دائی جان ناپلئون را در هر کجای دنیا و در هر جامعه ای می توان پیدا کرد. دائی جان ناپلئون داستان مرد پریشان احوالی است که به دلیل ناکامی هایش در زندگی واقعی، در ذهنش از خود ناپلئونی ساخته است و گمان می کند که انگلیسی ها قصد نابودی اش را دارند. این کتاب چنان بر دل ایرانی ها نشست که بعد از انتشارش در سال ۱۹۷۳ میلیون ها نسخه از آن به فروش رفت.
قصه دائی جان ناپلئون در باغ بزرگی اتفاق می افتد که سه عمارت در آن وجود دارند: خانه قهرمان داستان، خواهرش و برادر کوچکترش که با وجود اینکه با درجه پایینی از ارتش بازنشسته شده، به او سرهنگ می گویند. بر این باغ دائی جان ناپلئون و بیماری پارانویایش حکم می رانند.
شخصیت پردازی هنرمندانه نویسنده، طبقات مختلف اجتماع را به تصویر می کشد: مامور اداره آگاهی، مامور دولت، زنان خانه دار، پزشک، قصاب، واعظ چاپلوس، خدمتکار، واکسی و یکی دو نفر هندی. تمام این افراد به باغی رفت و آمد می کنند که صحنه تمام دعوا ها، دسیسه ها و گرفتاری های خنده دار است.
با وجود اینکه رمان دائی جان ناپلئون با توصیفاتش جامعه را به نقد می کشد، اما با این حال نشان دهنده پیچیدگی، سرزندگی و انعطاف پذیر بودن فرهنگ و جامعه ایرانی هم هست.
بعد از انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹، هم سریال و هم کتاب دایی جان ناپلئون، توقیف شد…

لینک های دانلود

           .  دانلود فایل پی دی اف (pdf)
           .  حجم فایل: ۳٫۱ مگابایت

 

           .  دانلود کتاب با قابلیت اجرا بدون نیاز به برنامه جانبی
           .  حجم فایل: ۱۸٫۶ مگابایت

 

      .  مطالعه آنلاین کتاب دایی جان ناپلئون در سایت

 


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,کتاب,دایی,جان,ناپلئون, دانلود کتاب دایی جان ناپلئون,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:52 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود کتاب معرفی تهران بازديد : 126مرتبه

نام کتاب : معرفی تهراناستان تهران

نویسنده : نامشخص

ناشر : نودوهشتیا

زبان کتاب: پارسی

تعداد صفحه : ۱۷

قالب کتاب : PDF

توضیحات :

تهران در قدیم روستایی نسبتا بزرگ بود که بین شهر بزرگ و معروف آن زمان، شهر ری و کوهپایه‌های البرز قرار داشت. اولین بار نام آن در ذکر زندگینامه ابوعبدالله حافظ تهرانی متولد ۱۸۴خ. آمده است. این منطقه در زمان سلسله صفوی به علت این‌که بقعه سید حمزه جد اعلای صفویه در نزدیکی حرم شاهزاده عبدالعظیم قرار داشت و تهران نیز دارای باغ‌های خوش آب و هوا بود، مورد توجه قرار گرفت. نمای شهر در نقاط مختلف بر اساس عوامل جغرافیایی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی متفاوت است. در شمال شهر که به کوه‌ها نزدیک‌تر است معمولاً خیابان‌ها و کوچه‌ها شیبدارتر و در جنوب شهر هموارترند. همچنین در جنوب شهر ساختمان‌های بلندمرتبه کم‌تر و در شمال شهر بیشترند. ساختمان‌های اداری و دولتی نیز عمدتا در مرکز شهر قرار دارند. از طرف دیگر در مناطقی که تاریخ ساخت آن‌ها جدیدتر است مانند منطقه ۲، منطقه ۵ و منطقه ۲۲ که همگی در غرب و شمال غرب شهر قرار دارند با توجه به پیروی از آیین‌نامه‌های جدیدتر اصول شهرسازی در آن‌ها بیش‌تر رعایت شده است. در این مناطق معمولاً عرض خیابان‌ها و کوچه‌ها، سرانه پارکینگ و سرانه فضای سبز از سایر مناطق شهر بیش‌تر است. برعکس در مناطقی که ساخت آن‌ها زودتر صورت گرفته است مانند منطقه ۱۲ و منطقه ۲۰ معمولاً بناهای تاریخی و سنتی بیش‌تری وجود دارد.

لینک های دانلود

           .  دانلود فایل پی دی اف (pdf)
           .  حجم فایل: ۰٫۴ مگابایت

 

           .  دانلود کتاب با قابلیت اجرا بدون نیاز به برنامه جانبی
           .  حجم فایل: ۱٫۸ مگابایت

 

      .  مطالعه آنلاین کتاب معرفی تهران در سایت

 


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,کتاب,معرفی,تهران, دانلود کتاب معرفی تهران,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:52 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود کلیک شماره ۴۱۲ بازديد : 92مرتبه

نام کتاب : کلیک شماره ۴۱۲کلیک شماره 412

نویسنده : جام جم

ناشر : روزنامه جام جم

زبان کتاب: پارسی

تعداد صفحه : ۱۶

قالب کتاب : PDF

توضیحات :

عناوین ضمیمه کلیک روزنامه جام جم شماره ۴۱۲:
- رایانش ادراکی، حکمران آینده صنعت رایانه
- «دوبعدی» فناوری می میرد
- «هاوکینگ» اینتل به کمک می رود
- زیباسازی در وب
- آرشیو آنلاین صدای طبیعت
- علم در دنیای امروزی
- چگونگی اطلاع از آخرین تغییرات
- مدیریت ساده کاربران
- ورود سونی به دنیای ۴ هسته ای ها
- بازی، جزیره مردگان؛ بهشتی بظاهر امن
- بازی، کالبد شکافی رازهای غار سخنگو
- رایانه «آبی» می میرد
- خاموش یا روشن؟ مساله این است
- نمایشگاه مجازی در ۳ سوت
- موازی کاری خوب است
- مبارزه همزاد گوگلی آیپد با برادرش
- ترفند: سطح مبتدی، نتیجه محاسبات در اندازه بزرگ
- ترفند: سطح متوسط، نمودارهای پیشرفت در اکسل
- ترفند: سطح متوسط، انیمیشن های غیرضروری
- ترفند: سطح مبتدی، تجربه روز اول
- ترفند: سطح متوسط، مدیریت و حذف رمزها در کروم
- و …


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,کلیک,شماره,۴۱۲, دانلود کلیک شماره ۴۱۲,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:52 ] [ نفیسه رییسی ]
                                        x185_havass.jpg

خلاصه:

دختری از جنس آتش,از جنس گرما.کسی که چشمها را خیره می کند و شهوت و عشق را در دل مردان بیدار.
در کنار پسری که گرمای دختران زیادی را تجربه کرده ولی با گرمای این دختر وجودش به آتش کشیده می شود.
غیرت,تعصب,لذت,هوس,و عشق در وجودش جاری می شود.ولی یک اشتباه...

نویسنده:مهلا علی راد...آریش ۹۴

منبع:سایت ۹۸یا

تعداد صفحات موبایل:۱۳۷۰

تعداد صفحات پی دی اف:فعلا نامعلوم

 

دانلود به صورت پرنیان

 

دانلودکتاب الکترونیکی قابل اجرا در بیشتر گوشی ها.ولی فایل پرنیان از کیفیت بهتر و خوانایی بیشتری برخورداره.پس سعی کنید از دانلود به صورت پرنیان استفاده کنید.

 

دانلود کتاب الکترونیکی


 

دانلود با فرمت equb قالب اجرا بر روی تبلت ها و ....

 

دانلود

دانلود به صورت فایل پی دی اف

دانلود پی دی اف رمان


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,هوس,و,گرما,برای,موبایل,و,پی,دی,اف, دانلود رمان هوس و گرما برای موبایل و پی دی اف,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان بازی عشق نوشته نفس كاربرسایت نودوهشتیا

رمان در مورد دختریه به اسم نفس که دلش میخواسته مستقل بشه اما این مستقل شدن مشکلاتی براش به وجود میاره … که زندگیشو دچار دگرگونی میکنه .. دختری که از عشق فراری بوده .. عاشق میشه .. عاشق کسی که نمیشناستش.........

 

پلیسی وعشقولانه

منبع :سایت نگاه


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,بازی,عشق,نوشته,نفس,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان بازی عشق نوشته نفس كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان هستی من باش نوشته فاطمه .س كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه:داستان درباره دختری هستش که بنا به دلایلی افراده جدیدی وارده زندگیش می شن که زندگیش را به طوره کلی تغییر می دن....حالا اون دلیل چه چیزی می تونه باشه و چه تغییری در زنگیش رخ خواهد داد را شما می تونید با خوندنه داستان متوجه بشین

 

منبع :سایت نودوهشتیا


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,هستی,من,باش,نوشته,فاطمه,,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان هستی من باش نوشته فاطمه .س كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان نه من عاشق نیستم نوشته نازنین 87كاربرسایت نودوهشتیا

 

داستان در مورد دختری به نام مهراناست که عاشق پسرهمسایه شونه.اماصالح نمیدونه که تو یه آپارتمان زندگی میکنن . صالح به زور قبول میکنه تا با مهرانا قرار بذاره اما برای اولین قرارشون شرط سختی میذاره اینکه مهرانا باید برای قرار به خونه شون بره.حالا تصور کنید خونه ی مهرانا طبقه ی دومه و خونهی صالح طبقه ی پنجم..............


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,نه,من,عاشق,نیستم,نوشته,نازنین,87كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان نه من عاشق نیستم نوشته نازنین 87كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان مینا بازديد : 152مرتبه

دانلود رمان  مینا 

 

خلاصه:داستان دختری به نام میناست که بعد از فوت مادر و پدرش، همراه با خواهرش مهناز، پیش مادربزرگش زندگی میکنند... مادربزرگ مینا قصد داره انتقام مرگ پدر مینا رو از شریکش که گویا باعث مرگ پدر مینا شده بگیره و برای این کار از مینا به عنوان یک وسیله استفاده میکنه تا این که...


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,,مینا, دانلود رمان مینا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان ملودی قلب من

 

خلاصه:پریچهر دختری مهرباناست با چهره ای معمولی که خواهری دارد به اسم گلی با چهره ای زیبا. او زندگی خود را وقف خواهر و برادرانش کرده و با این که زندگی مرفه ای دارند او حاضربه استخدام خدمتکار نیست. به دلیل اینکه استاد موسیقی خواهرش وقتی برای پختن غذا ندارد پری همیشه برای او غذا می فرستد و در ظرف غذای خود شاخه گلی تحویل میگیرد. تا اینکه روزی مجبور میشود برای برگرداندن خواهرش به کلاس موسیقی او برود و در آنجا استاد را میبیند و در یک نگاه عاشق او میشود. پری که همیشه از موسیقی گریزان بوده است تصمیم میگیرد موسیقی را یاد بگیرد تا اینگونه رهام(استاد)را بیشتر ببیند....


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,ملودی,قلب,من, دانلود رمان ملودی قلب من,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان هردوباختیم نوشته a.sahar كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه:ترنم به علت بیماری پدرش مجبور می شه اختیارات شرکت مهندسی پدرش رو به دست بگیره و خودش اونجا رو اداره کنه. برای جذب نیروی جدید اقدام می کنه و فقط یکی نظرش رو جلب می کنه.. اون شخص هم رادین تابشه. اما این اقا رادین بدون ماجرا نیست.. مجبور شده به این شرکت بیاد. ترنم اصلا از رادین خوشش نمیاد و همین جنجالی رو بین اونا راه می ندازه که خوندنی و جالبه.....زیباست و خوندنی


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,هردوباختیم,نوشته,a.sahar,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان هردوباختیم نوشته a.sahar كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان دختری كه من باشم نوشته نیلوفر72كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه:در یه شب زمستونی پسری در حالی که عصبانیه پای پیاده از خونه مادر و پدرش بیرون میزنه و به سمت خونه خودش میره نزدیک خونه که میرسه متوجهصدایی میشه میره ببینه چه خبره که با صحنه دعوا رو به رو میشه همون طور که بهسمت طرفین دعوا می دوه حاضرین با دیدن اون پا به فرار میذارن و تنها یه نفر رو زمین افتاده پسر لاغر و نحیفی که چاقو خورده اونو به خونش میبره و اونجاس که میفهمه پسری که اورده خونش یه دختره.....بسیار زیبا......

 

 

منبع :سایت رمان


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,دختری,كه,من,باشم,نوشته,نیلوفر72كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان دختری كه من باشم نوشته نیلوفر72كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان منم طهورا !نوشتهmansi1982 كاربرسایت نودوهشتیا

 

منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای………… انتقام
انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر
چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم
حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت
طهورا ….یه قناصه زن قبل از شلیک یه نفس عمیق بدون بازدم می کشه به هیچ چیز فکر نمی کنه
چون فکرت که درگیر باشه دستات می لرزه
پس نفسمو تو سینه ام حبس می کنم فکرمو ازاد می کنم ازاده …..ازاد دستم رو ماشه است
نمی لرزه حال وقتشه ۳…۲٫٫۱……. بنـــــگ
هدف افتاد ………

پلیسی وهیجان انگیز

 

منبع :سایت نگاه


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,منم,طهورا,!نوشتهmansi1982,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان منم طهورا !نوشتهmansi1982 كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان ملكه عشق نوشته negin.b كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه:باران و مارال(دخترخالش)دنبال کار می گردن.با کمک فربد(داییش)،تو شرکت دوستش استخدام می شن.قرار می شه روز بعدش برن برای مصاحبه.باران و دوستاش(مارال و رها)،تصمیم می گیرن یه سر برن پارک ساعی و دوری بزنن.پای باران رو پله ها لیز می خوره و یه بنده خدای چشم عسلی،رو هوا می گیردش.روز بعد می ره شرکت و متوجه می شه رئیس شرکت،همون پسری که تو پارک دیده.اون پسر هم با دیدن باران تعجب می کنه ولی زود خودشو جمع و جور می کنه.شاهین پسر سرسخت و خود رأیی بوده و سر بعضی از مسائل یا یاران بحث می کرده.باران با ساحل(برادرزاده ی شاهین) و پریا هم اتاقی می شه.یه مدت می گذره و شاهین(صاحب شرکت)،تصمیم می گیره با سیما ازدواج کنه.بعد از ازدواج سیما و شاهین،رابطه ای دوستانه بین باران و سیما و شاهین شکل می گیره.یه روز باران می ره خرید و شاهینو با یه دختر می بینه ولی نمی دونسته که…

منبع :سایت نگاه


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,ملكه,عشق,نوشته,negin.b,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان ملكه عشق نوشته negin.b كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلودرمان هردوباختیم نوشتهa.sahar كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه:ترنم به علت بیماری پدرش مجبور می شه اختیارات شرکت مهندسی پدرش رو به دست بگیره و خودش اونجا رو اداره کنه. برای جذب نیروی جدید اقدام می کنه و فقط یکی نظرش رو جلب می کنه.. اون شخص هم رادین تابشه.
 اما این اقا رادین بدون ماجرا نیست.. مجبور شده به این شرکت بیاد. ترنم اصلا از رادین خوشش نمیاد و همین جنجالی رو بین اونا راه می ندازه که خوندنی و جالبه.

 

منبع :پاتوق رمان


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلودرمان,هردوباختیم,نوشتهa.sahar,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلودرمان هردوباختیم نوشتهa.sahar كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]
 
دانلودرمان انتقام شیرین  نوشته شبنم
 
 
خلاصه :درموردمهرشیددختری که برای انتقام وارد خونواده ای میشه اما....
 

ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلودرمان,انتقام,شیرین,,نوشته,شبنم, دانلودرمان انتقام شیرین نوشته شبنم,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان چشمهای بارانی نوشته پریسا.م كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه:دختری به نام باران که بر خلاف ظاهر شادی که داره خیلی غمگینه ، اما تصمیم گرفته که برای اولین بار با یه پسر دوست بشه و غم هاش و با اون تقسیم کنه ولی ...


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,چشمهای,بارانی,نوشته,پریسا.م,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان چشمهای بارانی نوشته پریسا.م كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان اری فقط دوست داشتن زیباست

 

خلاصه:داستان پریسا دختر کوچک خانواده ایست که عاشق تنها فرزند پسری خانواده کیوانی میشه و اتفاق های بعدش ...

 

منبع :پاتوق رمان


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,اری,فقط,دوست,داشتن,زیباست, دانلود رمان اری فقط دوست داشتن زیباست,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان كارلا نوشته satiris كاربرسایت نودوهشتیا

 

خلاصه: ایمان " و " کارلا ". یه پسر مسلمون ، یه دختر مسیحی...و عشقی که با یه دلتنگی شروع می شه.دلتنگی برای مادرهایی که نیستند... اما این همه ماجرا نیست.


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,كارلا,نوشته,satiris,كاربرسایت,نودوهشتیا, دانلود رمان كارلا نوشته satiris كاربرسایت نودوهشتیا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]

دانلود رمان غروب تماشایی نویسنده:نینا رها

 

خلاصه:داستان دختری که در خانه عمه خود بزرگ شده و پسر عمه بد از هجده سال به وطن باز گشته و النا با بردیا ربرو میشود از بی توجهی بردیا با او مقابل به مثل میکند و روزی که عمه او را برای بردیا خواستگاری میکند بدلیل اینکه آنها تا بحال او را نگهداری کرد بودند به بردیا جواب مثبت میدهد ولی عشق بردیا را نمیپذیرد


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,غروب,تماشایی,نویسنده:نینا,رها, دانلود رمان غروب تماشایی نویسنده:نینا رها,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:58 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان اریکا بازديد : 115مرتبه


رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا نویسنده : هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۷٫۳۷  مگا بایت

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : ۷۱۳

 

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا

 

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا قالب کتاب : PDF

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا پسورد : www.98ia.com

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا با تشکر از hiva  و lilil  عزیز برای تایپ این کتاب .

رمان ایرانی و عاشقانه اریکا | هیوا و نادیا کاربران انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

چشمانم راببند…
نگذار که تلخی روزگار راببیند.
چشمانم را به زور ببند.
این چشمان کنجکاو، با دیدن تلخی واقعیت، سر شکسته می شوند.
نگذار چشمانم باز بماند!
چشمانم را از من بگیر…
اما نگذار ببینم آنچه را که ندیده می دانم…
طاقت دیدنش را ندارم.

- اریکا درست می گه. ما آدم ها تکرار می شیم. تکرار در تکرار…
نگاه خیره اش را به مهسا دوخت و ادامه داد:
- تکرار من کی می تونه باشه؟
- هه! تکرار تو؟! هیچ احمقی حاضر نیست تکرار تو باشه… مگه اینکه واقعا یه احمق ِ دیوونه باشه!

خلاصه: اریکا، سرکش، معترض از او و از آن خانه می گریزد، دلشکسته از محبت هایِ پولی، فرار را بر قرار ترجیح می دهد، راهیِ مسیری می شود که پایانیش را نمی داند. اوایل راه، مزاحمت سه جوان، باعث آشنایی او با شخص میانسالی می شود، حامد خان، کسی که او را حامی خود می داند، غافل از اینکه…

این داستان، قصه ی گناهکارانی است که بی گناهن، و شاید، بی گناهانی که گناهکارن…!
قضاوت با شماست…..



ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,اریکا, دانلود رمان اریکا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:59 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان انتقام شیرین بازديد : 106مرتبه
دانلود رمان انتقام شیرین


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,انتقام,شیرین, دانلود رمان انتقام شیرین,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:59 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان خاطر خواه بازديد : 102مرتبه
دانلود کتاب خاطر خواه



ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,خاطر,خواه, دانلود رمان خاطر خواه,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:59 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان عشق اول بازديد : 120مرتبه
اینم از لینک دانلود این رمان 



ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,عشق,اول, دانلود رمان عشق اول,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:59 ] [ نفیسه رییسی ]

رمان ایرانی آبی به رنگ احساس من ( عشق و احساس من 2) | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی آبی به رنگ احساس من ( عشق و احساس من 2) | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا نام کتاب : آبی به رنگ احساس من جلد دوم عشق و احساس من

رمان ایرانی آبی به رنگ احساس من ( عشق و احساس من 2) | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا نویسنده : fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی آبی به رنگ احساس من ( عشق و احساس من 2) | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۴٫۰۹ مگا بایت

رمان ایرانی آبی به رنگ احساس من ( عشق و احساس من 2) | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : ۳۰۶

رمان ایرانی آبی به رنگ احساس من ( عشق و احساس من 2) | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

بهار همون شبی که می خواد صندوق رو باز کنه و بفهمه منظور مادرش از بیان اون حرف ها چی بوده..ناگهان برق ها قطع میشه..رعد برق شدیدی می زنه..شدت باران زیاد بوده..بهار می ترسه..برای اولین بار از وقتی تنها شده می ترسه..میره بیرون که از همسایه شون کمک بگیره..از صدای رعد وبرق وحشت داشته..ولی همین که قدم به داخل کوچه میذاره و جلوی خونه ی همسایه می ایسته..ناگهان دستی جلوی دهانش رو می گیره و..
در ادامه می خونید که بهار توسط کیارش به دبی فرستاده میشه..قراره به یکی از شیخ های پولدار عرب فروخته بشه..به خاطر زیبایی که داشته همه خواهانش بودن..اونجا با مردی به اسم” پارسا شاهد “اشنا میشه..البته اشنایی که نه..پارسا شاهد می خواد بهار رو بخره..مرد جوانی خوش پوش و جذاب و بسیـــار زیاد پولدار که دو رگه..از پدر ایرانی واز مادر عرب..جذابه و مغرور..همیشه دنبال بهترین هاست..کسی که خیلی سخت میشه جلوش بایستی..و معلوم نیست چی پیش میاد..ایا بهار قسمت این مرد جوان میشه یا اینکه....



ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,ابی,به,رنگ,حساس,من, دانلود رمان ابی به رنگ حساس من,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 2:59 ] [ نفیسه رییسی ]
 

خلاصه ی رمان (قرعه به نام سه نفر) :داستان درباره ی 3 تا برادر با نام های (رادوین - رایان - راشا) است..این 3 تا پسر توی این رمان میشه گفت یه جورایی هم شخصیت منفی دارن و هم مثبت..یعنی کلا بچه مثبت نیستن..با اینکه وضعیت مالی بدی ندارن ولی گاهی شیطون گولشون میزنه و میرن دزدی..به قول خودشون افتابه دزدی نه.. گاوصندق اونم از شرکت های مایه دار وشیک..

بله دیگه..تقی به توقی می خوره و یه وکیل میاد بهشون میگه پدر شماها براتون یه ویلا به ارث گذاشته..(اینا چند سالیه از پیش پدرشون اومدن تهران زندگی می کنند)..با شوکه این خبر میرن ویلا رو ببینن که می فهمن 3 تا خواهر خوشگل و ناناس به اسم های (تانیا - ترلان - تارا) هم ادعای مالکیت این ویلا رو می کنند..حالا نه جعلی صورت گرفته و نه کسی سر کسی کلاه

گذاشته..چطوری؟!..میگم براتون..

برای دانلود رمان " قرعه به نام 3 نفر " بر روی این لینک کلیک کنید :


http://s3.picofile.com/file/7661802682/ghoree_be_name_3_nafar.pdf.html


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلودرمان,قرعه,به,نام,3,نفر, دانلودرمان قرعه به نام 3 نفر,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:11 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان " قرار نبود " بازديد : 128مرتبه
رمان " قرار نبود " :

نویسنده : هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا

  تعداد صفحات : ۴۵۳

 خلاصه داستان :

داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دوسال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره .
مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش( عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده .
ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)ب ه خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه،...

رمان ایرانی و عاشقانه قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا قالب کتاب : PDF

رمان ایرانی و عاشقانه قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا پسورد : www.98ia.com

رمان ایرانی و عاشقانه قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

برای دانلود بر روی این لینک کلیک کنید:


http://s3.picofile.com/file/7634306234/1049_Gharar_Nabood_wWw_98iA_Com_.pdf.htm

l


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,",قرار,نبود,", دانلود رمان " قرار نبود ",

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:11 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان یگانه عشق بازديد : 103مرتبه

نام رمان : یگانه عشق

نوبسنده : صدفناز هروی

پنج شنبه شبی در آبانماه سال ۷۵ ، سپیده به همراه خانواده ، از خانه عمویش برمیگشت ، او طبق معمول عصبانی بود ؛ هرگز از نشست و برخاست با عمو رضا و خانواده اش لذت نمیبرد ، چون صحبتهای ناخوشایند آنها ، او را رنجیده خاطر میساخت . متلکها و کنایه های زن عمو طاهره همیشه عذابش میداد . او هر وقت سپیده را میدید این بحث را پیش میکشید که چرا ازدواج نمیکند ، دیر خواهد شد ، حتما موقعیت مناسبی ندارد ، شاید هم … خلاصه هر بار ازدواج را بهانه ای برای تحقیر سپیده قرار میداد ، اما سپیده یک بار در برابر مزخرف گوییهای او ایستاد و قاطعانه گفت : « زن عمو ! من تازه هیجده سالم است ، عجله ای هم برای اینکار ندارم ؛ هر کاری به موقعش . آنها که زود ازدواج کرده اند ، به جز خستگی خانه داری و بچه داری چی نصیبشان شد ، که من هم جوانی ام را خراب کنم ؟ »

جالب این بود که او هیچوقت پای تنها دختر نازپرورده و لوسش ، مهسا را در این مورد به میان نمیکشید و همیشه و در هر موقعیتی از موفقیتهای آینده او در دانشگاه حرف میزد ، در صورتیکه او نیز ، دقیقا هم سن و سال سپیده بود . اینها تمام اندیشه هایی بود که هنگام بازگشت از منزل عمو در ذهن سپیده میگذشت . در حالیکه از پنجره اتومبیل به سطح خیابان چشم دوخته بود ، با خود گفت : « کاش خواهش پدر را رد کرده بودم ، حداقل امشب به آنجا نرفته بودم . ای کاش درسم را بهانه کرده بودم یا خودم را به بیماری زده بودم . » خیلی دلخور بود هم از حماقت خودش و هم از پافشاری بی جای پدرش ، درحالیکه میدانست او نیز از آنها دلخوشی ندارد .

سپیده سعی کرد دیگر به این موضوع فکر نکند . چرا که جز برهم ریختن اعصابش ، حاصل دیگری نداشت . به پدرش نگاه کرد که غر و لند میکرد و از اینکه به چراغ قرمز برخورده بود ، دلخور بود . ناگهان صدای ترمز بسیار هولناکی توجه همه آنها را جلب کرد . سرها به آن سو برگشت و چشمشان به گالانت مشکی رنگی دوخته شد که عامل وقوع این صدا بود . پسر جوانی پشت فرمان نشسته بود و به نظر میرسید تنها شخصی است که از این ماجرا نگران و دستپاچه نشده ؛ گویی به این ترمز ها عادت داشت . پدر سپیده که از خونسردی پسر شگفت زده شده بود ، سرش را به پنجره ای که سمت مادر بود نزدیک کرد و بلند گفت : « پسر جان ، از جانت سیر شده ای ؟ کی گواهینامه گرفتی ؟ »

جوان خنده ملیحی کرد و جواب داد : « چهار سال پیش قربان . اتفاق است دیگر ، می افتد ! انسان جایز الخطاست . »

« فرمایش شما متین ، ولی اتفاق یکبار می افتد . شما جوانها تو این ماشینها مینشینید ، غرور برتان میدارد و از خود بی خود میشوید ؛ حادثه که خبر نمیکند . »

اینبار جوان خنده بلندی کرد و با شیطنت گفت : « پس شانس آوردم . »

پدر از حالت چهره و حرف او نرم شد و پاسخ داد : « موفق باشی ، زندگی ات را حرام نکن . مملکت به شما نیاز دارد . »

سپیده همچنان متعجب به پسر چشم دوخته بود . پسر ، درحالیکه لبخند کم رنگی بر لب داشت ، به ماشین آنها نگاه میکرد ناگهان متوجه او شد . با دیدن سپیده لبخند از لبانش پر کشید و با شگفتی به او خیره شد . سپیده که همچنان محو تماشای او بود ، از طرز نگاهش دریافت ، باید چیزی آشنا در او یافته باشد . در همان هنگام چراغ سبز شد و ماشینها به راه افتادند . سپیده نمیتوانست چهره آن پسر را فراموش کند . حادثه ای که نزدیک بود یک عمر پشیمانی به بار آورد و طرز صحبت او با پدرش ، مانند صحنه های یک فیلم از ذهنش عبور میکرد . دوباره در فکر فرو رفت و با خود گفت : « ای کاش یکبار دیگر او را ببینم » ولی پس از مدتی به خود آمد و گفت : « اَه ! سپیده ! تو چقدر بیکاری . موضوع دیگری پیدا نکرده ای که بهش فکر کنی ؟ »

خواهر کوچک سپیده ، سحر ، که فوق العاده کنجکاو بود ، با لحنی کنایه آمیز ، گویی افکار او را خوانده باشد ، گفت : « به چی فکر میکنی سپیده ؟ کمک نمیخواهی ؟ »

سپیده با عصبانیت جواب داد : « به تو مربوط نیست ! اگر دهنت رو ببندی بزرگترین کمک را در حق من و بقیه میکنی . »

سحر خشمگینانه گفت : « بیخود خودت را با بقیه قاطی نکن ، فقط تویی که از مصاحبت من لذت نمیبری »

سپیده با کنایه جواب داد : « آهان ، راست میگویی ! چون فقط منم که تو را خوب میشناسم . »

در همان هنگام مادرشان فریاد زد : « اَه ! بس کنید دیگر ! تا کی میخواهید ادامه بدهید ؟ خجالت هم خوب چیزی است . »

پدر با خونسردی تمام ، درحالیکه لبخند بر لب داشت ، از آینه نگاهی به آنها انداخت و به مادر گفت : « حتما کارتون تام و جری را از داستان سحر و سپیده ساخته اند . » و هر دو خندیدند .

سپیده رو به بیرون کرد و با خود گفت : « آنها هرگز مرا نمیفهمند ، چون هیچوقت نمیتوانند جای من باشند . » بغض سختی گلویش را میفشرد . هر اتفاقی باعث آزارش میشد .

آن شب تا دم صبح بیدار بود و روی تختش به این طرف و آنطرف غلت میزد . آن پسر جوان حسابی ذهنش را مشغول کرده بود . نمیتوانست چهره اش را از یاد ببرد ؛ موهای لخت و سیاهی که روی پیشانی اش ریخته بود ، ابروان کمانی و چشمان مهربانی که دیدنش آسمان را در ذهن او تداعی میکرد و مثل دریاها ، مظهری از لطف و عظمت و گستردگی بود . احساس میکرد او را بسیار دوست دارد ؛ گمان میکرد که این احساس خیالی است و نمیتواند حقیقت داشته باشد ؛ او تنها جذب ظاهر شده بود و بس ! این عشق نبود یا دست کم عشق واقعی و ابدی نبود . به خود لعنت میفرستاد ، از خودش بدش آمده بود . با خود می اندیشید ، چرا باید تا به این حد مجذوب پسری شود که فقط برای چند لحظه کوتاه با او روبرو شده ، آن هم در آن حادثه ؛ واقعا مسخره بود ! به خوبی میدانست که نگاه مشکل می آفریند . حال دیگر به سحر ، به خاطر حرفهایش حق میداد . احساس میکرد واقعا مستحق آن کنایه ها بوده . با خود می اندیشید ، سحر با اینکه سه سال از او کوچکتر است ، بیشتر میفهمد و عاقلانه تر برخورد میکند . ناگهان بی اختیار گریه امانش را برید و با خود گفت : « خدایا ! راحتم کن ، خسته شدم ، از همه چیز و همه کس خسته شدم ! »

ساعت ده و نیم صبح بود که سپیده با صدای در اتاق از خواب بیدار شد . « بفرمایید ! »

مادرش داخل شد و با خوش رویی گفت : « صبح به خیر ! » ولی وقتی به صورت او نگاه کرد ، با تعجب پرسید : « چشمانت چرا اینقدر پف کرده ؟ »

« سلام ، صبح شما هم به خیر . نمیدانم ؛ دوست داشته پف کند . »

« وا ، یعنی چی ؟ این چه طرز صحبت کردن است ؟! منظورت این است که به من مربوط نیست ؟ »

« نه مامان ! همچین منظوری نداشتم . »

« گریه کرده ای ؟ »

« نمیدانم ، یادم نمی آید . »

مادرش عصبانی شد و گفت : « درست صحبت کن سپیده ، از این رفتارت اصلا خوشم نمی آید . بگو ببینم چرا گریه کرده ای ؟ »

سپیده پاسخ داد : « مامان ! کار دیگری نداری ؟ آمده ای اینجا از من بازپرسی میکنی ؟ آخر من تا کی باید مثل مجرمها به سوالها و کنجکاویهای بی مورد شما جواب بدهم ! »

« لازم نیست کارم را بهم یادآوری کنی ! فکر میکنی نمیدانم که تا نزدیکیهای صبح بیدار بوده ای و با خودت کلنجار رفته ای ؟ »

سپیده بی اختیار گریه اش گرفت و فریاد زد : « شما که همه چیز را میدانید و میفهمید ، چرا مرا به حال خودم رها نمیکنید ؟ بگذارید راحت باشم . تو را به خدا ، خواهش میکنم ! »

مادر با ملایمت به او نزدیک شد ، دستانش را فشرد و گفت : « دختر قشنگم ! چرا خودت را اذیت میکنی ؟ من مادرتم ، دشمنت که نیستم . هزاران آرزو برای فرزندم دارم . چرا اینقدر بی دلیل ذهنت را آشفته میکنی ؟ خدا را شکر که پدر و خواهرت خانه نیستند ، اگر آه و ناله ات را میشنیدند ، چه فکری میکردند ؟ چشمهای قشنگت را بیشتر از این خراب نکن . الان بابا و سحر می آیند ، میخواهیم برویم خارج از شهر ، نگذار بفهمند گریه کرده ای ، باشد عزیزم ؟ »

سپیده خود را در آغوش مادرش انداخت و آرام گریست . پس از دقایقی ، مادر گونه اش را بوسید و گفت : « بلند شو سپیده جان ، بلند شو الان می آیند . بعدا سر فرصت با هم صحبت میکنیم . من هم خیلی حرفها دارم که باید برایت بگویم . »

حرفهای مادر تا حد زیادی او را آرام کرد . خودش هم نمیدانست چرا این قدر دگرگون شده است . با خود اندیشید ، چقدر عوض شده است ! گویی چند لحظه پیش اصلا خودش نبود ! پس از آن به سرعت از جا برخاست و به دنبال مادر ، آماده رفتن شد .

خانواده سپیده به همراه خانواده دایی اش به جاده چالوس رفتند . کنار رودخانه چند تخت کرایه کردند و تا بعد از ظهر اوقات خوشی را گذراندند . سپیده احساس میکرد روز خوبی است ، ولی مادرش یک دم از او غافل نمیشد و چشم از او برنمیداشت . نگرانی در چهره اش موج میزد و بیمناک بود .

حدود ساعت پنج بعد از ظهر بود که راهی تهران شدند . وقتی به منزل رسیدند ، سپیده احساس میکرد از زور خستگی نمیتواند روی پاهایش بایستد . چشمانش شدیدا میسوخت و قرمز شده بود . مدام نگران فردا بود که باید سر کلاس برود ؛ حتی لای کتابهایش را باز نکرده بود . مسلما فردای خوبی در انتظارش نبود . گویی به او الهام شده بود که فردا از او درس میپرسند . برایش روشن بود که باید در مقابل بقیه با کمال شرمندگی سر جایش بنشیند . به خود گفت : « خدا کند فردا معلم از من درس نپرسد . »

مادرش که کاملا متوجه او بود گفت : « سپیده جان ، برو استراحت کن . مگر فردا کلاس نداری ؟ »

« چرا مامان . ولی میشود مدرسه نروم ؟ »

« آخر چرا ؟ حالت خوب نیست ؟ »

« چرا خوبم ولی … »

« ولی چی »

« آمادگی کلای را ندارم »

« آهان ، خب این که مشکلی نیست . بابات می آید اطلاع میدهد که نتوانستی درس بخوانی . »

« میخواهد بگوید رفتیم خارج از شهر پیک نیک ؟ »

مادرش خنده ای کرد و گفت « نه عزیزم . میگوید حال خوشی نداشتی و درس نخواندی . »

« مگر نگفتید بابا نباید از اوضاع امروز من مطلع شود ؟ »

« چرا . ولی بالاخره که میفهمد . امشب خودم موضوع را به او میگویم . تو برو بگیر بخواب که در حال حاضر از هر چیز دیگری برایت واجب تر است ! »

سپیده تا ساعتی بعد از رفتن مادرش بیدار بود و خوابش نمیبرد . دقیقا نمیدانست ساعت چند است ، ولی دیر وقت بود که صدای گفت و گوی آنان را شنید .

« حمید »

« بله ؟ »

« میخواهم با تو صحبت کنم لطفا روزنامه را کنار بگذار و حواست را به من بده . »

« راجع به چی ؟ »

« راجع به سپیده . ما باید در اولین فرصت او را نزد یک روانکاو ببریم . »

پدر با بی اعتنایی گفت : « فهیمه دیروز یک روزنامه زیر این میز گذاشتم ندیدی ؟ نکند دوباره شیشه ها را با روزنامه های من پاک کرده ای ؟ »

مادر عصبانی شد و گفت : « حمید ! مگر متوجه نشدی چی گفتم ؟ با توام . ول کن روزنامه را . به دخترت توجه کن . گفتم باید او را ببریم دکتر . »

« بله . من هم متوجه اوامر شما شدم . یعنی چه سپیده را پیش وانکاو ببریم ؟ مگر دیوانه شده ای ؟ با این اوضاع و احوال ، بیشتر از همه من به دکتر نیاز دارم . »

« جدی میگویم حمید . اینقدر هر چیزی را به مسخره نگیر . او حال خوشی ندارد . اختیار حرکات و حرفهایش دست خودش نیست اصلا وضعیت عادی ندارد . دیگر مثل قبل نیست . تو که خبر نداری ! من هم تازه متوجه شده ام . »

« چه میگویی ؟ ماشاالله بین ما از همه سالم تر ، سپیده است . مثل اینکه امشب شوخی ات گرفته ! »

« فکر میکنی ! ظاهرا اینطور است . چند وقت پیش هم مثل امروز ناگهان این حالت به او دست داد . فکر کردم از عصبانیت و دلخوری است مطمئنم که اشتباه نمیکنم . او حال خوشی ندارد . »

« آخر زن ! چرا حرف بی خود میزنی ؟ این حرفها را جایی نزن ، بهمان میخندند . او تا همین دیروز شاد و شنگول بود . اصلا بگو ببینم ، سپیده برای چی باید عصبی باشد ؟ مشکل خانوادگی دارد یا اقتصادی ؟ ! من توی زندگی هیچ چیز برای این دوتا کم نگذاشته ام . همه هم و غم من برای این دوتاست ، سپیده کمبود دارد ؟ »

« حمید جان ، درست میگویی . ولی فقط اینها نیست . من مطمئنم سپیده به تازگی عصبی شده ، ولی دلیلش را نمیدانم . این را دکتر باید تشخیص بدهد . یک دکتر خوب پیدا کن ، برویم پیشش ، ضرر که ندارد . اصلا گیریم سپیده در کمال سلامت است ؛ مگر هر کس پیش روان پزشک میرود خل و چل است ؟ مگر آدمهای سالم نباید … »

« خیلی خوب بابا ، باشد هر چه ما میگوییم ، فایده ای ندارد ! »

اشکی از گوشه چشم سپیده روی بالش افتاد . خودش هم مطمئن بود که تغییر کرده است . کاملا متوجه دگرگونی خود شده بود . اضطراب خاصی که مرتب سراغش می آمد ، فکرهای بیهوده ای که ذهنش را منفجر میکرد . پرخاشگریهایش با مادرش ، لرزش گه گاه دستانش . از کنار همه این عوارض نمیشد بیتفاوت گذشت . چشمانش را بر هم گذاشت و از ته دل از خداوند خواست که راحت بخوابد و فردا را به خوبی پشت سر بگذارد .

ساعت شش صبح بیدار شد . هنگامی که میخواست از در خارج شود ، مادر صدایش کرد و گفت : « سپیده جان ! »

« بله ؟ »

« حالت خوب است مادر ؟ »

« بله ! چطور مگر ؟ »

« هیچی عزیزم . میخواستم مطمئن شوم . اصلا نگران نباش . همه چیز درست میشود . »

سپیده در راه به حرفهای مادرش می اندیشید . بیشتر از هر کس دیگر در دنیا دوستش داشت .

خوشبختانه شنبه بسیار خوبی بود . از او درس نپرسیدند . دو ساعت پایانی هم معلم نداشتند . به والدین اطلاع دادند که امروز استثنائا کلاس دو ساعت زودتر تعطیل میشود . سپیده آماده رفتن بود که ناظم دبیرستان خطاب به او گفت : « خانم توکلی ! »

« بله ؟ »

« مادرتان پشت خط هستند ، میفرمایند اگر لازم است بیایند دنبالتان . »

« نه متشکرم . خودم میروم . » سپیده با خود اندیشید ، چرا مادر اینقدر بی دلیل نگران است ! »

صدای ناظم او را به خود آورد : « حتما ؟ »

« بله . بله . بفرمایید نگران نباشند . »

سپیده بسیار خوش حال بود . چرا که دست کم دو ساعت زودتر به خانه میرفت . نزدیک خانه بود ، وقتی به نبش خیابان اصلی رسید ، ناگهان میخکوب شد . درست سر کوچه شان ، همان گالانت مشکی رنگ را دید ، که پریروز هنگام بازگشت از منزل عمویش ، با آن مواجه شده بودند . نمیتوانست باور کند که این همان است . سعی کرد بر خودش مسلط شود . قلبش به شدت میتپید و لرزش دستانش را به وضوح حس میکرد . کمی جلوتر رفت و داخل ماشین را نگریست ، همان پسر جوان را دید که پشت فرمان نشسته بود و به داخل کوچه چشم دوخته بود . با خود گفت : « خدایا ، باور نمیکنم ،، واقعا که دنیا با همه وسعتش چه قدر کوچک است ، عجب اتفاقی ! من از تو خواستم یک بار دیگر او را ببینم و حالا … » لبخند عمیقی روی لبانش نشست و به خود گفت : « باید از مقابلش عبور کنم تا مرا ببیند ، حتما او هم تعجب خواهد کرد . »

در همین افکار بود که پسر با عصبانیت دستش را روی فرمان کوبید و سرش را به طرف خیابان برگرداند . در همان هنگام سپیده را دید . دهانش باز مانده بود .

سپیده که از حیرت و تعجب او خنده اش گرفته بود ، سرش را به زیر انداخت و به خود گفت : « الان با خود میگوید این دختر عجب جن بو داده ای است ! » سرش را مجددا بالا گرفت و دید ، او درحالیکه لبخندی بر لب داشت ، همچنان او را نگاه میکند . ناگهان ماشین را روشن کرد و به راه افتاد ، سپیده نیز با نگاه ، مسیر او را دنبال کرد . او از یک بریدگی دور زد و به سمت دیگر خیابان آمد . سپیده به سرعت سرش را برگرداند و گفت : « بسم الله ، حالا چه کار کنم ؟ ای کاش مرا نمیدید ! » لرزش دست و پایش شدت گرفت و قلبش به تندی میتپید . سرش را به زیر انداخت و قدمهایش را سریعتر برداشت . میخواست برود آنطرف خیابان و زودتر داخل کوچه شود ، ولی دیگر دیر شده بود . او هر لحظه به سپیده نزدیکتر میشد . تا اینکه در کنار او ترمز کرد . سپیده سعی کرد خونسرد باشد . پسر پنجره را پایین کشید و درحالیکه لبخند ملایمی بر لب داشت ، با متانت گفت : « سلام ! » و چون جوابی از او نشنید به سرعت از ماشین پیاده شد و گفت : « خیلی خب ، میشود دو دقیقه صبر کنید ؟ خواهش میکنم ! میخواهم با شما صحبت کنم . »

سپیده هم که واقعا منتظر چنین فرصتی بود ایستاد و گفت : « آقای محترم ! لطفا سریعتر امرتان را بفرمایید ، من کار دارم . بی کار نیستم که … »

پسر حرفش را قطع کرد و گفت : « من هم چنین جسارتی نکردم . » سپس نگاه مرموزی به سر تا پای سپیده انداخت و با کنایه گفت : « شما هنوز مدرسه میروید ؟ اصلا بهتان نمی آید ! »

سپیده از لحن پسر خیلی لجش گرفت و بسیار محکم گفت : « من سال آخرم . سال آخر دبیرستان ، نه مدرسه ! »

« خب پس که اینطور ، کدام دبیرستان ؟ کجا ؟ »

« فکر نمیکنم به شما مربوط باشد . »

« بله این که درست است فقط محض اطلاع پرسیدم . »

« فرمایش شما این بود ؟ »

خیلی قاطع و محکم پاسخ داد : « خیر ! »

« پس چرا زودتر حرفتان را نمیزنید ؟ »

پسر گفت : « مثل اینکه متوجه نشده اید سر کوچه تان چه کار داشتم ! »

سپیده ناگهان یادش افتاد و گفت : « اَه ، بله . گویا منتظر کسی بودید . » سپس گویی تازه به خاطر آورده باشد که پسر چه گفته ، با تعجب پرسید : « چی ؟! گفتید کوچه ما ؟! … »

پسر خنده ملیحی کرد و گفت : « خوب شد که خودتان لطف کردید و تشریف آوردید و مرا بیشتر از این در انتظار نگذاشتید . »

سپیده با ناباوری پرسید : « پس شما منتظر من بودید ؟! »

« خوب بله ، البته ، چرا تعجب میکنید ؟ سر کوچه ای که شما در آن سکونت دارید ، توقع دارید منتظر کی باشم ؟ »

سپیده به خودش آمد . حالا دیگر همه چیز برایش روشن بود . سعی کرد غرورش را حفظ کند و با جدیت تمام گفت : « متاسفم »

« از چی ؟ »

« لطفا مزاحم نشوید ، من اصلا حوصله ندارم . »

« حالا که همه چیز را فهمیده اید ، شدم مزاحم ؟ »

« نه خیر من فکر کردم مشکلی برایتان پیش آمده و از من کمک میخواهید . »

« خب اشتباه هم فکر نکرده اید ؛ من واقعا کمک میخواهم »

سپیده دیگر جوابش را نداد و با سرعت به آنطرف خیابان رفت . پسر نیز فورا سوار ماشین شد و به سمت پایین حرکت کرد . سپیده گمان کرد او رفته ولی مجددا از بریدگی انتهای خیابان دور زد . سپیده همچنان بدون توجه به پسر سریع حرکت میکرد که شنید : « حالا خیلی زود است که مرا بشناسی ، این را گفتم که دیگر هیچ وقت نگویی : برو ، مزاحم نشو ! »

پسر پایش را با شدت روی پدال گاز گذاشت ، طوریکه همان صدای هولناک دوباره شنیده شد . سپیده پس از اینکه از رفتن پسر مطمئن شد ، ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد . به سر کوچه شان ، به مکانی که لحظاتی پیش آنجا بود . از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید . از اعماق درونش به وقایع پیش آمده لبخند زد و در دل هزاران بار خدا را شکر کرد .

هنگامی که وارد منزل شد ، مادرش که متوجه خوشحالی بیش از اندازه او شده بود علتش را جویا شد . سپیده گفت : « میخواهم از این به بعد اینطوری باشم »

« انشاءالله ! »

سپس به اتاقش رفت . مرتب از پنجره اتاق به سر کوچه نگاه میکرد باورش نمیشد . حس میکرد همه چیز رویایی بیش نبوده ، ولی حقیقت داشت . سپیده با خود اندیشید : « آخر چطور ممکن است از من خوشش آمده باشد ؟! یعنی آن هم مثل من ، فقط با یک نگاه ؟ چطور همان شب متوجه نشدم ؟ وای سپیده ، چقدر ساده ای ! شاید همه اینها فقط بازی باشد ، تو چه میدانی ؟ کدام زنی تا به حال توانسته مردها را بشناسد که تو دومی باشی ؟ »

فردای آنروز کلاس نداشت و در منزل بود . مرتب از پنجره اتاق سر کوچه را میپایید . با این وجود ، حتی تا بعد از ظهر نیز اتفاقی نیفتاد . ناراحتی و اندوه سراسر وجودش را در بر گرفت . پیش خود فکر کرد : « نکند که از من بیتوجهی دیده و سرد شده ! نکند دیگر نیاید ! دیگر باید از فکرش بیایم بیرون . پس درسهایم چی ؟ ناسلامتی قول داده ام امسال دانشگاه سراسری قبول شوم . اگر اینجوری پیش بروم که … » سراغ کتابهایش رفت و مشغول شد . خیلی مشکل بود . فکرش جای دیگری بود ، ولی میخواست خودش را مجبور به تمرکز و یادگیری کند . هر چه تلاش کرد به موضوع دیگری بجز کتابهایش فکر نکند ، نشد . چهره پسر و حرکاتش مدام از صفحه ذهنش عبور میکرد . دیگر صبرش تمام شد و خونش به جوش آمد . تصمیم گرفت موضوع را با مادرش در میان بگذارد ، شاید راهنمایی اش بکند .

وقتی همه چیز را به مادرش گفت ، منتظر واکنش او شد . میترسید از او دلخور شود . یا شاید عصبی شدنش را در این مدت ، به خاطر این وقایع بداند . ولی نگرانی سپیده کاملا بیمورد بود . مادرش پس از شنیدن حرفهای او ، درحالیکه لبخند شیرینی بر لب داشت ، متعجب از برخورد آن پسر گفت : « عجب ! یعنی اینقدر از تو خوشش آمده ؟ » او که وضعیت روحی سپیده را برای شوخی مناسب میدید ، گفت : « بگذار ببینم ، بگذار صورتت را ببینم » بعد از اندکی مکث و نگاه به چهره او ، گفت : « نه ، محال است ! من که جذابیتی در این چهره نمیبینم » سپس از کنارش بلند شد و مقابل آینه ایستاد . درحالیکه کاملا مشخص بود خنده اش را به سختی پنهان میکند ، با اشاره به چهره خودش در آینه گفت : « این باز یک چیزی ! »

سپیده باورش نمیشد که مادرش این قدر راحت با این مسئله برخورد کند . متعجب پرسید : « مامان ! مرا دست انداخته ای ؟ »

صدای خنده مادرش بلند شد : « عزیزم ! این اتفاق چیز تازه ای نیست . برای هر دختری پیش می آید . ولی تو نباید با این سرعت دلباخته او شوی . سنجیده نیست ! »

« بله . ولی من که از دیروز به او علاقه مند نشدم . از همان شب پنجشنبه ، هنگامی که برای اولین بار در خیابان دیدمش احساس خاصی نسبت به او در دلم پیدا شد . »

« طبیعی است ! موقعیتش باعث شده . اما تو که با او صحبت نکرده ای و به شخصیت و خصوصیاتش پی نبرده ای . چطور فقط با نگاه ، شیفته ظاهر او شده ای و احساس کرده ای همان مردی است که آرزو داشتی ؟ »

مادرش درست میگفت . واقعا چنین بود . سپیده ، او را نه تا بحال دیده بود و نه میشناخت ، بلکه فقط نگاهی بین آنها ، سبب این علاقه شده بود . مادر ادامه داد : « صبر کن ببینم چه پیش می آید . فعلا درس برای تو از همه چیز واجب تر است . حواست را به کتاب و درس بده . اگر قسمت باشد ، او را دوباره خواهی دید . فقط چیز دیگری که باید بهت بگویم ، این است که در هر شرایطی نجابتت را حفظ کن . البته یقین دارم که فوق العاده پاک و ساده ای ، ولی فراموش نکن که شرم و پاک دامنی برای یک دختر ، مهمترین اصل است . »

حرفهای مادر بیش از آنچه فکر میکرد موثر واقع شد . سفت و سخت به کتابهایش چسبید و به خود اطمینان داد که اگر خواست خدا باشد او را دوباره خواهد دید .

صبح روز بعد مثل هر روز سپیده آماده رفتن به کلاس شد ولی این روزها با روزهای دیگر فرق داشت . فرقی که با همه کوچکی اش ، تاثیر بسیار بزرگی در او ایجاد کرده بود و آن چیزی نبود جز روحیه اش ، روحیه ای که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود . سراسر وجودش مملو از شوق و هیجان بود . واقعا نمیدانست به خاطر درس خواندن به کلاس میرود یا برای رو به رو شدن با آن پسر . فکر مواجهه دوباره او وجودش را به پرواز در می آورد . علیرغم میل باطنی اش ، زمان به کندی میگذشت .

آن روز سپیده با شادی و هیجان به سرعت از دبیرستان بیرون آمد ، بطوریکه اصلا متوجه خداحافظی دوستانش نشد .

از در مدرسه که خارج شد ، شروع به دویدن کرد ، در طول زمانی که میدوید فقط به او می اندیشید . به او که حتی اسمش را هم نمیدانست . در دل خدا خدا میکرد که آمده باشد . نزدیک خیابان اصلی که شد ، دست از دویدن برداشت . با خود گفت : « اصلا صحیح نیست که من را در این حال و روز ببیند . نباید متوجه شود به ذوق دیدنش با تمام قوا دویده ام . »

وقتی احساس کرد ظاهرش به حالت طبیعی برگشته ، بسیار خونسرد و آرام وارد خیابان اصلی شد . مشتاقانه سر کوچه را نگاه کرد ، ولی او آنجا نبود ! اثری از ماشینش هم نبود . دلش به درد آمد . آن ذوق و اشتیاق در وجودش یک جا کور شد . مطمئن شد که او از رفتارش آزرده شده است و دیگر نخواهد آمد .

« پس چرا گفت که دست بردار نیست ؟ باورم نمیشود . پس این همه لحظه شماری بیهوده بود … حتما قصد داشته مرا به بازی بگیرد . بهتر به قول مامان … »

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,یگانه,عشق, دانلود رمان یگانه عشق,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان بی ستاره بازديد : 92مرتبه

نام رمان : بی ستاره

نویسنده : مریم ریاحی

الان بهترم … با این که خیلی خسته ام با خودم می گم ((اصلا مهم نیست …ولش کن… مگه وقتم رو از سر راه اوردم که دنبال اون نامرد راه بیافتم؟! شاید اون بخوا تموم دنیا رو بگرده …منکه نمی تونم با این طفل معصوم دنبالش برم…!

یحی خسته شده سرش را روی سینه ام گذاشته و مژه های بلندش را تند تند بهم می زند… گویی می خواهد هر چه تصویر از پشت این شیشه ی چرک و خاک گرفته می بیند توی ذهنش ثبت کند … لپ نرمش را می بوسم… لبخند می زندو دلم گرم می شود و با خود می گویم (( کی بود می گفت دلخوشی ها کم نیست ؟!!)) چشمام به خاطر لبخند جمع می شن…

زیر لب می گویم (( روحش شاد)) !! انگار باز هم لحظه ی بی حسی رسیده و من حالا روی نقطه ی اوج این لحظه ایستاده ام.

راننده موشکافانه نگاهش را از اینه به من می دوزد .دندانهایش رقصی ناهماهنگ را اغاز کرده اند… یک مشت دندان چرک و زرد رنگ روی ادامس بزرگش هوار می شود… چقی صدا می دهد… هنوز نگاهش با من است : (( ابجی کجا برم ؟!))

بدون معطلی می گویم:(( بر می گردیم… همون جا که سوار شدم… ))

(( راننده با سفیدی چشمش نشون میده عصبانیه… ولی خب اون راننده است چه فرقی می کنه کجا بره !! پولشرو می گیره !! با این یاداوری دلگرم می شوم .دیگر به راننده فکر نمی کنم… نگاهم به بیرون سر می خورد و فکرم فکرم دورتر از ان رها می شود ((یعنی کجا رفتند ؟! شاید سینما… یا کافی شاپ ! یک جایی که دنج و راحت باشه… کسی هم مزاحمشون نشه !!))

به سختی اب دهانم را قورت می دهم… گلویم می سوزد هوای گرم را با نفسی عمیق به جان می کشم گلویم بیشتر می سوزد…

پلک های یحیی روی هم افتاده و چتر قشنگی از مژه روی گونه هایش باز شده.

((طفلکی بچه ام خیلی خسته شده… ))

سر کوچه پیاده می شوم… یحیی را با سختی بغل می کنم و کمی راه می ایم. نمی توانم ادامه دهم صدایش می کنم ((یحیی!!… مامانی پاشو پسرم… رسیدیم ها !!))

نزدیکخانه می شوم… نفسم از دیدن این همه اثاثیه که از طبقه سوم خارج شده می گیرد… کمی صبر می کنم تا کارگرها متفرق شوند و راهی برلی بالا رفتن باز شود… توی دلم غرغر می کنم ((واقعا این ادمیزاد چه موجود عجیب و غریبی است !! سراسر زندگیش را چیزهای به درد نخور پر کرده است… در عجبم این همه ات و اشغال را چه جوری توی یک وجب جا چپانده اند !!

همیشه از وسایل کهنه و قدیمی و به درد نخور بیزار بودم… ترجیح میدهم خانه ام خالی از این ((سمساری بازار)) باشد…

خیلی هم پر سر و صدا وشلوغ بودند… تا حد زیادی از عوالم شهر نشینی دور می نمودند… بدجنسی لذت الودی زیر پوستم گزگز می کند… در دل با لبخندی می گویم (( از دستشون راحت می شیم!!))

به طبقه چهارم می رسم… به هن و هن افتاده ام یحیی هم ! همیشه توی پله ها از شدت استیصال ناسزا می گویم.به کی یا به چی ؟؟ نمی دانم !! شاید فقط به پله ها !!دوباره به صدا در می ایم : ((یحیی جان ! خودت رو روی من نیانداز کفش هات رو در بیار… !! ))

کسی پشت در تقلا می کند تا هر چه زودتر در را به روی مادر و برادرش باز کند… باز صدای خودم را می شنوم(( زهرا جان… مامانی ماییم درو باز کن… )) در قژی صدا می دهد و عقب می رود… نگاهم می کند… موهای فرفری اش نامنظم و گره خورده صورت مهتاب رنگش را قاب گرفته… چشم های درشت سیاهش را گرد می کندو می گوید: (( سلام… مامانی!! بستنی خریدی؟!))

با لبخند می گویم (( بله بله عزیزم… دختر خوشگلم…

خودش را توی اغوشمجا می دهد… از یحیی تپل تر است توی بغلم فشارش می دهم واز ته دل لپش را می بوسم…

یک صدای مزاحم نمی گذارد افکارم را متمرکز کنم… همان صدایی که باعث شد جمعه ی گذشته سراغ کیف ماهان بروم… ((ماهان))!! نامش به ناگه خاطراتی گنگ را در ذهن و قلبم بیدار می کند…

لبخند می زنم… نه… این زهر خنداست!! اشتباه کردم !

روزگاری چطور نابود نامش بودم… و نابود تمامش! تمام وجودش!!

همه چیز از یک بعدازظهر گرم تابستانی اغاز شد… سوسن خانه ما بود. قرار بود برای سال تحصیلی جدید کتاب تهیه کنیم… پس به همراه مادر راهی کتاب فروشی شدیم. من و سوسن دخترخاله هستیم… و از دوران کودکی همیشه کنار هم… شریک شادی کودکانه ودلهره های نوجوانی و… غم های جوانی!!تنها یار و یاورمدر ان روزگاران سوسن بود و بس !! ازدواج برادر بزرگترم با سیما خواهر سوسن دلیل محکمتری برای رفت و امدهای پی در پی من و سوسن شد…

چادر سر کردن را درست بلد نبودم… اما یادم هست ان روز چادر به سرم بود… از کنار یک میوه فروشی رد می شدیم که چادرم به جعبه ی میوه ها گیر کرد… برگشتم چادرم را ازاد کنم… دلم اسیر شد!!

چشم های بی تابی که بی قرار و بی پروا صورتم را می کاوید غافلگیرم کرد.او هم خم شده بو تا چادر مرا رها کند… نمی دانم از او تشکر کردم یا نه!! تنها می دانم که دستپاچه شدم و سعی کردم از نگاهش فرار کنم!!… اما انگار فرار از ان نگاه در سرنوشت من غیرممکن بود.ان نگاه ان چشم های عسلی بی قرار و جسور سه سال تمام همه جا وهمه وقت در هر نفس مثل سایه همراه من بود… طوری که روزی حس کردم بی ان نگاه نفس نخواهم کشید… با وجود خانواده مذهبی و اعتقادات خودم ماهان راهی جز ازدواج برای دست یابی به مقصودش نیافت.پس بالاخره پس از سه سال تعقیب و گریز به خواستگاری امد همه مراسم به سرعت طی شد ومن که برای کنکور اماده می شدم خود را به دست های ماهان سپردم.اما… !!

عشق ماهان که اتشی سوزاننده و مهیب بود با دست یابی به من خیلی زود فرو کش کرد و من که تمام وجودم احساس و عشق بود در تمنای عشقی جاودان تنها به خاطره ی گنگی بسنده کردم… اری ! من روزگاری عاشق پسرکی دراز و باریک و سیاه با موهای مجعد و چشم های عسلی بودم که یمام روزش را پشت در مدرسه ما سر می کرد و با دیدن من ژست های عجیب و غریب می گرفت و حالا تمام ان یاداوری ها برایم مسخره و تهوع اور است… حالم از مردهایی که از مرد بودن تنها یکنام را یدک می کشند به هم می خورد! باز صدای مزاحم افکارم را به هم می ریزد(( یعنی الان کجاست ؟! پیش ما که نیست… اگر هم هست باز هم نیست!!!

چشم های تیله مانندش را به تلویزیون دوخته و دستهایش مشغولند… مشغول ارتباط برقرار کردن با دنیای تازه اش!!… پیام کوتاه!! یکی از پیشرفته ترین راه های ارتباط!!بی خطر!! و سرگرم کننده…

لحظه ای نگاهش می کنم… مثل سالهای گذشته… چاق تر از ان روزهاست البته کمی!! پوست تیره اش همچنان تیره مانده… موهای فرفری اش کم پشت شده و کم رنگ… گویی غباری نرم روی موها و صورتش را پوشانده… اما هنوز جذاب است یا حداقل برای من !! دلم می خواهدش…!!

نزدیک تر می روم یحیی و زهرا اتاقشان را روی سرشان گذاشته اند و حواس شان با ما نیست !! نگاهش می کنم… اصلا متوجه نیست… نزدیک تر می روم! دستی به موهای زبرش می کشم… با چشم های گرد شده نگاهم می کند… انگار دوست ندارد از دنیایش خارج شود… کمی خود را عقب می کشد و می گوید

((این شام چی شد؟!!… عق ام می گیرد… میله های اهنی دوباره احاطه ام می کنند… میله های سرد!!((همیشه فاصله ای هست!!)) سهراب می گوید!!

سردی میله ها نگاهم را یخ می زند به یاد شعری که دوستش دارم می افتم!

((نزدیک تو می ایم بوی بیابان می شنوم … کنار تو تنها ترم!!))

حواست هست!!

بساط شام !! ما زن ها چند بار در طول زندگی مان غذا می پزیم؟! چند بار ظرف را می شوییم و خشک می کنیم؟! چندبار بساط ترشی و مربا سالاد فصل و غیره رو الم می کنیم؟!

چند بار فقط برای خودمان وقتی تنها هستیم سفره ای می اندازیم… غذا می پزیم؟! چقدر به خودمان اهمیت می دهیم!!؟

از وقتی یادم می اید تمام حواسم پیش بچه ها بوده… (( بخورید… بخورید… )) همیشه وقتی همه رفته اند صدای شکمم معترضانه به یادم می اورد (( کمی به خودت برس)) پوست دستم می سوزد دست هایم سخت و زمخت شده اند…

فردا… باید دستکش بخرم!! اگر به یاد خودم بیافتم!!

شیر اب باز است بلند می گویم تا بشنود

ماهان ! یک نگاهی به پوشال ها بیانداز… باد کولر رو اصلا احساس نمی کنم!!

حتی سری تکان نمی دهد… دل ازرده ام می گیرد. انگار اصلا صدایم را نمی شنود… چقدر تنهایم. بهتر است به کتابهایم سری بزنم… بلکه این تنهایی تنهایم بگذارد!!

(( سگ ولگرد )) را می خوانم برای چندمین بار ؟! نمی دانم !!

(( پات )) (نام سگ نوشته صادق هدایت) را دوست دارم. دلم می خواهد حداقل یکبار بخوانم و او صاحبش را پیدا کند… اما… دلم برای(( پات)) می سوزد. هر بار اشک چشمهایم را خیس می کند…

در باز می شود هر بار که به دنیای رویای ام پناه می برم با اعتراض وارد دنیایم می شود… بی اجازه خودنمایی می کند… ماهان را می گویم… با لحنی طعنه دار می گوید (( باز کله ات را کردی توی این مزخرفات؟!!)) (( پاشو به بچه هات برس بابا خوابمون می یاد!!))

دقایقی است که خوابیده اند… هم بچه ها هم ماهان…

با خود می گویم ((چقدر میله های اهنی ضخیم شده اند….))

انگار قصد کرده اند نیمه شب ها را از من بگیرند! تا انجا که جان در تن دارند بیدارند! ان قدر بیدار می مانند که نخوابند از حال بروند!!

تازه بساط قلم و دفتر را چیده ام… نگاه به این کتاب ها ودفتر و قلمم روحم را تازه می کند… خستگی ها را فراموش می کنم…

اما دوباره صدا در گوشم زنگ می زند… صدای مزاحم را می گویم… طاقت نمی اورم به حرفش گوش می کنم و کیفش را می گردم…

یک ادکلن جدید دیگر و یک عکس!! از ان چهره های چندش اور!! و حتما به نظر او زیبا!!به سرعت محتویات کیفش را سر جایش می گذارم و عکس را بر می دارم می خواهم سر فرصت به تماشای رقیبم بنشینم !!

گفتم رقیب ؟! نه !!… اشتباه کردم… من دیگر به چشم ماهان مهره ای نیستم که بخواهد یک رقیب برایم دست و پا کند… من مدتهاست دیگر برای او هیچ چیز نیستم… اصلا نیستم!!

من همان چیزی هستم… که هستم ! سفره های شام… منزل تمیز و مرتب… مسئول بچه های با ادب و حرف شنو… مسئول خرید و رسیدگی به امور منزل بدون داشتن کمی توقع!!

اره… من حالا همین هستم!!

از جا بلند می شوم و نا خواسته جلوی اینه می ایستم… خوب به چهره ام دقیق می شوم با این که هیچکی متوجه ی سن واقعی ام نمی شود اما خودم خوب می دانم که دیگر ستاره ی سابق نیستم… ستاره هفت سال پیش نیستم… انگار چشم هایم که درشت و سیاهند… به سیاهی گذشته نیستند.رنگ سپید و صورتی پوستم به زردی می زند و لب های بی رنگم اصلا نمایی ندارند!!موهای کوتاهم قیافه ی مضحک و احمقانه ای برایم ساخته است…

دلم می گیرد!

یادم می اید قبل ها از خودم خیلی راضی بودم… ستاره بودم… ستاره ی واقعی… ! ستاره ای که بچه های محل نامش را خورشید گذاشته بودند… به یاد ان روزها می افتم… ماهان با ان لبخند مرموز و برای من دوست داشتنی لب گشود و گفت (( من که خورشید خانم صدات می کنم !!))

مثل یک گل ضریف و دوست داشتنی بودم.موهای بلند و مواج و سیاهم قاب قشنگی برای صورت سفید و چشم های سیاهم بود و حالا…

وقتی با ماهان ازدواج کردم هنوز از نشاط نیافتاده بودم که در خواست کردم با کار کردنم مخالفت نکند… اما ماهان با نگاه نگران و چهره ای کبود شده از غیرت مردانه به من فهماند که حتی حق فکر کردن در این مورد را ندارم و بلافاصله تصمیم گرفت مرا برای همیشه پای بند خانه و خودش کند… برای همین زهرا را وارد زندگی امان کرد… و من هنوز در حیرت مادر شدن ناگزیر از باور بودم که یحیی هم امد!! تا بتوانم راحت تر خودم را فراموش کنم… من ماندگار خانه شدم و ماهان مرد اجتماع… تنها دلخوشی ام خواندن کتاب بود وگاهی نوشتم شعر یا مطلبی!! که دیگر وقتی برای ان هم نداشتم … اگر لحظه ای یافت می شد بهتر می دیدم که چشم هایم را ببندم تا از حال نرم… نه از خواب شب خبری بود ونه از استراحت روز!! همه اش ونگ ونگ بچه بود ونگرانی !! و ماهان که حالا به قول خودش مرد کار و اجتماع شده بود برایم رجز می خواند (( والله خوش به حال زن ها !! از صبح این پات رو می اندازی روی اون یکی و لم می دی توی خونه !!))

با گفتن این حرف ها همه تردیدم را در گفتن(( کمی به من کمک کن )) از من می گرفت!! به اتاق خودش می رفت و مشغول کارش می شد… بعد هم می خوابید… اگر کوچکترین صدایی می امد فریادش به اسمان می رفت.

_(( ستاره… این بچه چه شه!!))

نمی دانستم کدامشان را در اغوش بگیرم و بچرخانم تا خوابش ببرد!!

زهرا از حسادت به من می چسبید و یحیی از ناچاری و ضعف!!

اما وقتی برایشان قصه می گفتم گوش می کردند… گاه زهرا در گفتن قصه همراهی ام می کرد… و یحیی هم لبخند می زد…

چقدر لبخندشان زیباست! چقدر خوش حالم از بودنشان!! چقدر زجر کشیدن را دوست دارم اگر به قیمت لبخند فرزندم باشد!!

آهی می کشم و از جلوی اینه کنار می ایم… نگاهی به عکس در دستم می اندازم… نمی دانم چه حسی دارم… انگار سرشار از تهی ام… سرشار از خلاء… مثل کسی که از بلندای برجی به پرتگاه بی انتهایی در حال سقوط است… ! کی به زمین می رسم؟!

چه وقتی پاهایم سفتی و سختی زمین را حس خواهند کرد؟! کی پاهایم به من می گویند که ما روی زمین سخت و محکم ایستاده ایم غمت نباشد؟!

به اتاق بچه ها سری می زنم نرم و لطیف در خوابند…

با بوسه ای بر گونه های مرمری و لطیفشان تمام غم ها را رها می کنم باشد که انها هم مرا رها کنند…

به غریبه ای که اینجا به فاصله ی دست دراز کردنی ارمیده نگاه می کنم… این غریبه همسر من است… چه بی دغدغه خوابیده استو چه خالی از عشق!! من هم پلک ها را روی هم فشار می دهم پر از دغدغه و پر از عشق!!

فردا روز بهتری است اگر خدا بخواهد…

یکی از ان جمعه های کسل کننده دیگر!… با سستی تمام زنبیلم را برمی دارم این یار دیرینه که روزی رهایم نمی کند… ! حتی جمعه ها… با حسرت نگاهی به او که هنوز نشئه ی پیغام های عاشقانه نیمه شب پلک ها را روی هم گذاشته می اندازم و بی صدا خارج می شوم… همین که در را باز می کنم احساس خوب سلامی به رویم می زند… وای چه صبح زیبایی !! کمی خنک است امروز!! ان قدر در این تابستان گرما به رویمان اتش ریخت که پاک خاکستر شدیم !!

به اسمان لبخند می زنم… انگار اسمان هم امروز خندان است!!

من لبخندش را می بینم با خود می گویم (( چه خوب شد تهی سفره از نان مرا وادار به دیدن اسمان کرد… ))

خوشبختانه نانوایی خلوت است… شاید در این روز تعطیل مردم خواب را بر لذت خوردن صبحانه با نان تازه ترجیح داده اند!!

غلط نکنم پ نانوا عاشقم شده… امروز حالت شیدایی به خود گرفته و بیشتر از همیشه سوی چشمش را صرف من می کند!!

یک نان اضافه می خرم پیرزنی در طبقه اول تنهاست و منتظر…

دلم نمی خواهد زود به خانه برگردم اهسته قدم بر می دارم تا لذت این سکوت و ارامش وهوای خوب قطره قطره بر عمق جانم بنشیند!! نگاهی به در و دیوارهای اشنا می اندازم… چقدر این در و دیوارها را دوست دارم… پیرزن منتظر است و بیدار… لای در اتاقش همیشه باز است…

((مادر)) صدایش می کنم… به سختی جواب می دهد((بیا تو دخترم))

با لبخند می گویم ((سلام بیداری مادر ؟ صبحانه که نخوردی ! برات نون تازه اورده ام !)… با نگاهی که نمی دانم غمگین است یا خوشحال به من زل می زند و با لحن محکمی می گوید

((مگه نگفتم دیگه برای من خرید نکن!!… دخترم… حواست باشه بر و رو داری ! مردم رو توی گناه می اندازی! زیاد بیرون نرو!… مگه امروز تعطیل نیست؟! مردت که خونه است چرا تو میری خرید؟!

لبخند می زنم و می گویم (( چرا اما اون تا دیروقت بیرون بوده و خسته است.مگه جمعه چند روزه؟!یک روز که بیشتر نیست !!

پیرزن نگاه بی فروغی به من می اندازد و می گوید

(( قدر جوونی و زیبایی خودت رو بدون مادر… ! زیاد از خودت مایه نگذار… بزار اون هم گاهی کمکت کنه…

بنده خدا پیرزن فکر می کند نوز همان قدیم هاست که اکثر مردها رگی داشتند به نام غیرت!! که نبودش مایه خجالت و بی مایگی بود انهایی هم که نداشتند ادای داشته ها را در می اوردند! اما حالا … دیگر داشتنش بی مایگی است !!

من چطور به او بگویم اگر به ماهان حرفی در مورد نگاههای مشتاق نانوا و بقال و غیره بزنم فوری می گوید

((ببین ستاره !! دوست داری برو خرید!دوست نداری نرو!منکه این چیزها ازم بر نمی یاد… سعی نکن منو با این حرف ها تحریک کنی!))

نان تازه را درون سفره ی خالی اش می گذارم و می گویم

((صبر کنید… تا یک لیوان چای تازه دم هم براتون بیارم… ))

فقط نگاهم می کند… نگاهی که نمی دانم خوشحال است یا غمگین !!

هوای خفه ی عصر جمعه پنجه بر دلتنگی هایم می اندازد… دلم می خواهد این دلتنگی را با کسی شریک شوم تا مگر قابل تحمل شود… اما کو ان کس ؟زهرا هم بهانه می گیرد… دلم برایشان می سوزد… خیلی وقت است جایی برای تفریح نرفته اند… روی همه ی دلتنگی ها پا می گذارم و لبخند زورکی را میهمان لب های بیرنگم می کنم و بلند می گویم

((بچه ها زودی حاضر شین بریم بیرون… ! هر دو با سر و صدا به سویم می دوند و سر و رویم را با شادی بوسه می زنند… چه دمی دارد این هوای گرم!! نفس کشیدن هم دشوار است.زهرا و یحیی جست و خیز کنان همراهم می ایند.

هنوز تصویر دقیقی از جایی که می خواهم انها را ببرم در ذهن ندارم. ای کاش یک پارک حسابی این اطراف بود! به یاد پارکی می افتم که پایین خانه مان است… پارک پاتوق پیرمردها و خلاف کارها!!

پارک کوچکی که تنها یک سرسره و یک تاب زمین بازی اش را شکل داده است .همان طور که دست های بچه ها در دستم است از کنار کافی شاپی عبور می کنم… ((کافی شاپی )) معروف که پاتوق دختر و پسرهای جوان است… بی اختیار نگاهم به داخلش لیز می خورد… شلوغ است مثل همیشه… اما خنک !

باد سردی همراه با بوی گلاب ووانیل مشامم را نوازش می دهد. یحیی می گوید

مامان بستنی !!و زهرا که عاشق رستوران است می گوید بریم همین جا بخوریم… مامان همین جا…

بند تردید پاهایم را می بندد.این جور جا ها بدون مرد رفتن برایم غریب است… شاید اگر زشت تر بودم یا… راحت تر می توانستم تصمیم بگیرم… ای کاش سوسن هم بود… نمی دانم حس غریبی دارم… نگاه ها برایم سنگین و نااشنا است. شاید بتوانم با فرار از نگاه ها تقاضای بچه ها را قبول کنم… دلم می خواهد خوشحالشان کنم در یک لحظه تصمیم می گیرم…

((خیلی خب!! بچه ها بریم تو… ))

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,بی,ستاره, دانلود رمان بی ستاره,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان نهایت عشق بازديد : 105مرتبه

نام رمان : نهایت عشق

نویسنده : لیلا افشار

وزش باد بهاری نگرانی را به چشمان مهربان تورج کشاند. با دلخوری به آسمان چشم دوخت و زیر لب گفت:

 - اوستا کریم نوکرتیم نکنه بارون بیاد، اون وقت چه خاکی تو سرم کنم با مهمون هایی که کم کم سر و کله شون پیدا می شه.

از هفته های گذشته که مراسم خواستگاری میترا برگزار شده بود و قرار نامزدی برای جمعه آخر فروردین گذاشته شده بود. ته دل تورج نگران بود و دائما می گفت:

 - نکنه بارون بیاد! هوای بهار که حساب و کتاب نداره بهتره به جای این که تو حیاط صندلی بچینیم از ملوک خانم خواهش کنیم مردونه رو خونه اونا بندازیم، این طوری خیالمون راحت تره. اما مادر و ایرج مخالف بودند و می گفتند:

 - وقتی خودمون جا داریم درست نیست مردم رو تو زحمت بندازیم.

 و جواب ایرج در مقابل مادر و برادر بزرگ ترش که حکم پدر را برای او و میترا داشت سکوت بود اما هنوز ته دلش نگران بود. با این وجود برای برگزاری مراسم تمام تلاشش را کرده بود و حالا که نزدیک غروب بود همه چیز برای برگزاری مراسم آماده بود. سرتاسر حیاط صندلی ها در مجموعه های ۶ تایی دور یک میز چیده شده بود و روی هر میز شاخه ای گلایل درون یک گلدان بلور خودنمایی می کرد. دور تا دور حوض که به تازگی رنگ آبی لاجوردی خورده بود و پر از آب بود شمعدانی های تر و تازه چیده شده بود و لابه لای درخت ها با چراغ های چشمک زن تزئین شده بود و در فاصله های چند متری چراغ زنبوری ها مرتب و منظم به انتظار آغاز شب و نورافشانی ساکت و آرام ایستاده بودند. به توصیه ایرج یک ریسه لامپ رنگی هم دم در زده بودند و کوچه بن بست و ساکت را آبپاشی کرده بودند و یک چراغ زنبوری هم دم در گذاشته بودند. داخل خانه هم تقریباً همه چیز آماده بود و از جلوی در ورودی با یک چادر طولانی راه باریکی برای ورود خانم ها تا پله های تراس کشیده بودند تا رفت و آمد راحت تر شود و به ابتکار تورج روی یک تکه مقوا با خط خوش نوشته بودند: “محل ورود بانوان” و روی چادر چسبانده بودند.

 تورج با لبخند رضایت بخشی همه چیز را دوباره مرور می کرد که با صدای مهران پسر دایی اش به خود آمد:

 - آقا تورج کجایی عمه صدات می کنه؟

 تورج با لبخند به طرف مهران برگشت و گفت:

 - حواسم این جا نبود گفتی چی شده؟

 مهران با تأکید بیشتری تکرار کرد:

 - گفتم عمه جون صدات می کنه اوناها روی تراس وایساده… اوناهاش.

 تورج با گام هایی بلند به طرف مادر رفت و گفت:

 - بله ببخشید متوجه نشدم صدام کردید چی شده؟

 مادر لبخند مهربانش را به صورت تورج پاشید و گفت:

 - مادر قربونت بره چیزی نشده، میوه ها حاضره روی میزها بچین تا خیالمون راحت بشه.

 هنوز تورج جواب مادر را نداده بود که مریم دوان دوان از در ساختمان خارج شد و با خنده گفت:

 - زود باش تورج جان ما داریم می ریم دنبال عروس.

 تورج خندان پرسید:

 - شما چرا زن داداش؟ شما که فامیل عروسی!

 مریم پشت چشمی نازک کرد و گفت:

 - نه خیر حالا دیگه من فامیل دومادم. تا حالا فامیل عروس بودم، فراموش کردی بهزاد برادر منه و من حالا خواهر شوهرم.

 مادر با رضایت خندید و گفت:

 - برو مریم جون، خیالت راحت باشه من مواظب همه چیز هستم. امیر هم پیش عمو تورجش می مونه برو که الان مهمونا میان.

 مریم که از در خارج شد تورج با کمک بقیه جوان ها مشغول چیدن میوه ها شد. کارشان که تمام شد چراغ ها را روشن کردند و کنار در منتظر ماندند. کم کم سر و کله مهمان ها پیدا می شد و تورج هر چند دقیقه یک بار نگاهی به آسمان می انداخت. اما باد ابرها را پراکنده کرده بود و این موضوع خیال تورج را تا حدودی راحت می کرد. هنوز یک ساعتی از تاریک شدن هوا نگذشته بود که تقریباً همه میهمان ها آمدند. تورج در غیاب برادر که به دنبال عروس رفته بود یک به یک به میهمان ها خوش آمد گفته و آنها را راهنمایی می کرد. رفتار باوقار و لباس زیبایی که قامت مردانه تورج را پوشانده بود او را در چشم هر بیننده صاحب ذوقی مقبول می ستود. مهران که کنار تورج ایستاده بود هر از گاهی سرکی می کشید و می گفت:

 - نیومدن تورج؟ دلم شور می زنه.

 اما تورج با لبخند او را به آرامش دعوت می کرد و می گفت:

 - نگران نباش، داداش ایرج راننده خوبیه! حتماً تو ترافیک موندن الان دیگه باید پیداشون بشه.

 تورج با گفتن این کلمات نگاهی به منقل که ذغالش کم کم خاکستر می شد انداخت روی زمین نشست و آن را با احتیاط برداشت و ذغال جدیدی رویش گذاشت و کمی آب به گوسفند بیچاره داد که منتظر بود تا زیر پای عروس و داماد قربانی شود و دلش برای او سوخت که دقایق بیشتر از عمرش باقی نمانده بود. در این افکار بود که صدای بوق ممتد ماشین ایرج ورود عروس را خبر داد. مادر هم که گویا منتظر بود دوان دوان آمد و منقل را برداشت و گفت:

 - آماده باشید، اومدن.

 و نهیبی به مهران زد:

 - مهران عمه، دوربینت کو؟

 مهران با خنده دوربین را بالا آورد و گفت:

 - اینجاس عمه همه چیز حاضره، نگران نباشین.

 پشت سر ماشین ایرج پیکان سفیدی هم توقف کرد و همزمان با پیاده شدن عروس و داماد و ایرج و مریم گروهی هم هلهله کشان از پیکان پیاده شدند.

 تورج نگاهی کنجکاوش را به میترا دوخت که هاله ای از صورتش از زیر چادر سفید روی سرش، پیدا بود. اما مادر جلو رفت و در حالی که اسفند دود می کرد چادر را پایین کشید و مسیر دیدن صورت میترا را پوشاند. تورج لبخند زنان جلو رفت و صورت بهزاد را بوسید و میترا را با چادرش در آغوش گرفت و هر دو را با محبت به داخل خانه هدایت کرد. در همین لحظات صدای گرم و مهربان و دل انگیزی از پشت سرش در وجودش رخنه کرد:

 - ببخشید چادرش داره می کشه رو زمین اجازه بدین من کمکش کنم.

 تورج بلافاصله از میترا فاصله گرفت و نگاهش را به پشت سرش دوخت تا صاحب این صدای روح نواز را بشناسد. در لحظه ای که نگاهش با دو چشم ### تلاقی کرد زمان برایش متوقف شد. در آن لحظه آرزو کرد ای کاش همه چیز از حرکت بایستد تا او بتواند تا ابد این چشمان زیبا و این نگاه پر از نجابت را تماشا کند! لحظه ای گذشت تا به خودش آمد و دستپاچه گفت:

 - بله، خواهش می کنم، بفرمایید من می رم تا به ارکستر خبر بدم… فعلاً با اجازه.

 با گام های بلند به داخل خانه پرید تا صدای ضربان قلبش رسوایش نکند. دستش را روی سینه گذاشت و چند نفس عمیق کشید و با سر به گروه ارکستر اشاره کرد و نواختن آهنگ شاد و زیبایی که به مناسبت ورود عروس و داماد آغاز شد کمکش کرد تا خود را بازیابد.

 میترا و بهزاد در میان هلهله و شادی وارد قسمت زنانه شدند و تورج هنوز در خلسه آن دیدار کوتاه آسمان ها را سیر می کرد او هنوز این همه زیبایی را در آن دو چشم آسمانی باور نکرده بود که باز هم آن صدای آهنگین او را به خود آورد:

 - ببخشید آقا تورج شمائین؟

 با شنیدن این صدا دلش لرزید. سرش را بلند کرد و با لکنت جواب داد:

 - بله امری داشتین؟

 و دوباره زیر یک شال قهوه ای رنگ نگاهش به آن دو چشم زیبا افتاد که با شیطنت دخترانه ای به او خیره شده بود.

 دختر جوان گویی که جواب تورج را نشنیده بود و دوباره تکرار کرد:

 - آقا تورج خودتونی؟

 تورج به زحمت جواب داد:

 - گفتم که بله، امرتون رو بفرمایین.

 - من شراره ام دختر عمه بهزاد، منو یادتون نیست؟

 تورج با کنجکاوی نگاهی به او انداخت و در ذهنش به دنبال خاطره ای مشترک گشت که او را به یاد پری زیبا و رویایی پیوند بزند اما هر چه گشت هیچ نیافت.

 شراره با لبخند زیبایی گفت:

 - حق دارین منو فراموش کرده باشین آخه بعد از عروسی مریم جون و آقا ایرج ما به شهرستان رفتیم و تازه یک ساله برگشتیم.

و تورج در دل خدا را شکر کرد که شراره به تهران برگشته.

 شراره ادامه داد:

 - به هر حال این مسئله اینقدرها هم اهمیت نداره. آقا ایرج سوئیچ ماشین عروس و پیکان رو دادند و گفتند شما صحبت کنین اون ها رو جا به جا کنن که جلوی رفت و آمد مهمون ها رو نگیره.

 تورج “چشمی” گفت و سوئیچ ها را از دست شراره گرفت و به طرف ماشین ها به راه افتاد. اما هنوز نگاه شراره را روی خود احساس می کرد. با تردید برگشت و متوجه شد شراره او را نگاه می کند با دست اشاره کرد و گفت:

 - شما برید داخل خونه خودم، سوئیچ رو براتون می یارم.

 شراره آرام و مطیع سر به زیر انداخت و به داخل خانه برگشت و تورج از این که او حرفش را گوش کرده بود خوشحال شد.

 کارش که تمام شد نگاهی به سر کوچه انداخت. حالا وسط کوچه باز شده بود و میهمان ها به راحتی خانه را پیدا می کردند و رفت و آمد ماشین ها آسان بود. با رضایت به داخل خانه برگشت و به طرف زنانه راه افتاد و از امیر خواست مادرش را صدا بزند. مریم چادر به سر به طرفش آمد و گفت:

 - دستت درد نکنه تورج، زحمت کشیدی!

 و در لحظاتی که وارد قسمت مردانه می شد متوجه شد شراره پشت سر مریم ایستاده و او را نگاه می کند. حسابی دست و پایش را گم کرد و با عجله وارد قسمت مردانه شد. مهران با دیدن تورج خود را به او رساند و گفت:

 - کجایی پسر همه منتظر تو هستن. بدون تو انگار تو عروسی هیچ خبری نیست.

 تورج نگاهی با تعجب به مهران انداخت و گفت:

 - کدوم عروسی؟! منظورت نامزدیه؟

 مهران سری تکان داد و گفت:

 - چه فرقی می کنه بالاخره شادیه دیگه، انشاءا… قسمت تو بشه.

 تورج به یاد شراره افتاد و زیر لب گفت:

 - یعنی می شه این دختر زیبا…

 به سرعت این افکار را از سرش خارج کرد و به خودش نهیب زد؛ “دیوونه این فکرا چیه؟ شاید نامزد داشته باشه یا شوهر کرده باشه. اصلاً شاید اونو به تو ندن… این فکرا رو بهتره بریزی دور تا حسابی در موردش تحقیق کنی” اما چطوری؟

 لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد با لبخندی صورتش از هم گشوده شد:

 - تنها راهش مریمه.

 می دانست چه طور باید از دهان مریم حرف بیرون بکشد.

 نفسی به راحتی کشید و به جمع جوان ها وارد شد و با صدای بلندی به همه خوش آمد گفت و به پایکوبی مشغول شد.

 تا موقع شام تورج همراه برادر میان مهمان ها می چرخید و به همه خوش آمد می گفت و پذیرایی می کرد. حالا با آقا محمود پدر شراره و برادرش آقا ناصر آشنا شده بود. دو برادر میانسال که در کنار هم گوشه سالن نشسته بودن و گرم صحبت بودند. تورج هر چند دقیقه یک بار نزد آنها می رفت و به بهانه ای چند کلمه ای صحبت می کرد. پاهایش به اختیارش نبود و این رفت و آمدهای او به گوشه سالن از چشم تیز بین ایرج دور نماند و با لبخند رضایت زیر لب گفت:

 - ای ناقلا، قلابت رو داری محکم می کنی خوب جایی رفت! خیلی هم دلشون بخواد دامادی مثل داداش من داشته باشن.

 موقع شام تورج سنگ تمام گذاشت و حسابی از آقا محمود و برادرش پذیرایی کرد. ایرج که لحظاتی کنار آنها نشسته بود با رضایت به تورج نگاه کرد. آقا مسعود رو به ایرج گفت:

 - برادرت جوون خوب و آقائیه، خدا حفظش کنه، سال ها بود ندیده بودمش، چه جوون رعنایی شده!

 ایرج با خنده گفت:

 - غلام شماست.

 و با شنیدن این حرف تورج از خجالت سرخ شد و ایرج هر چه لازم بود بفهمد، فهمید و به خاطر سپرد تا با مریم در این مورد صحبت کند زیرا او هم شراره را دختر مقبول و خوبی می دانست. فقط در عجب بود که برادر آرام و سر به زیرش چه طور در آن شلوغی شراره را دیده بود و…

 میهمان ها که رفتند خانه خلوت شد و اعضای خانواده که حالا بهزاد هم به آنها اضافه شده بود دور هم جمع شدند. تورج هنوز فکر شراره بود که در لحظه خداحافظی به بهانه ای به او نزدیک شده بود و با او خداحافظی کرده بود. تورج دلش می خواست شهامت او را تحسین می کرد چرا که او خودش با این که دلش می خواست با شراره خداحافظی کند اما جرأت نمی کرد و خجالت می کشید.

 با صدای مادر تورج به خود آمد:

 - همگی خسته نباشین. زحمت کشیدید انشاءا… بهزاد و میتراجبران کنند.

 بهزاد سری به علامت تعظیم فرود آورد و گفت:

 - بله مادر جون، عروسی تورج جون، عروسی امیر، مکه رفتن شما جبران می کنیم.

 مریم با مهربانی به تورج خیره شد و گفت:

 - بهزاد جون فکر نمی کنم به این زودی آرزوت برآورده بشه. من که فکر نمی کنم دختری پیدا بشه که این پسر مشکل پسند ما رو راضی کنه.

 ایرج خندان گفت:

 - خانوم خیلی هم مطمئن نباش شاید پیدا بشه.

 و همه با تعجب به صورت سرخ از خجالت تورج خیره شدند اما کسی چیزی سر در نیاورد.

 یک هفته بود که تورج با خودش می جنگید هنوز جرأت نکرده بود در مورد شراره با کسی صحبت کند فقط با چند سؤال کوتاه از مریم متوجه شده بود که شراره هنوز مجرد است و در خیابان بالای خانه بهزاد به کلاس کامپیوتر می رود. پدرش هم در همان خیابان مغازه خیاطی داشت. بارها تصمیم گرفت دل را به دریا بزند و با پدر شراره صحبت کند اما شرم مانع می شد. گاهی به سرش می زد با خود شراره صحبت کند اما باز هم نمی توانست. به شدت حیران و سرگردان مانده بود و البته اضطراب و تردید او از چشم خانواده به خصوص مادر دور نمانده بود اما هر چه سعی می کردند تورج کلامی صحبت نمی کرد.

 او هر روز به آرامی به محل کارش می رفت و عصر باز می گشت و تمام وقتش را در اتاقش و در تنهایی می گذارند. فقط در ساعتی که داخل ماشین او را تماشا می کرد تا کمی خود را تسکین دهد. بعد بازمی گشت و تا دیدار بعد با خاطره همان دیدار خوش بود.

 ایرج برادر بزرگش به خوبی متوجه شرایط روحی او بود اما منتظر بود تا تورج خود زبان باز کند و راز دل را با برادر بگویید.

****

تورج تصمیمش را گرفت با این که ته دلش هنوز تردید داشت اما اهمیتی به آن نداد و صحبت با خود شراره را از همه راه ها بهتر دانست و تصمیم گرفت این مسئله را یکسره کند. باید نظر شراره را می پرسید تا خیالش راحت می شد! اگر شراره موافقت می کرد با خیال آسوده خانواده اش را در جریان می گذاشت و فکرش آزاد می شد. دوست نداشت خانواده اش جواب رد بشنوند. از طرفی با این که بعد از مراسم نامزدی میترا حتی یک بار هم با شراره روبرو نشده بود اما حس ششم به او می گفت شراره ته دلش به او تمایل دارد و همین موضوع او را ترغیب می کرد تا هر چه زودتر کار را یکسره کند و از این دودلی و تردید نجات یابد. در رویاهایش می دید که دست در دست شراره که در لباس سپید عروسی از همیشه زیباتر شده بود آرام آرام در میان میهمانان می چرخیدند و به همه خوش آمد می گفتند.

 با این تصورات لبخند رضایت بر لبش می نشست و هر روز از روز پیش مصمم تر می شد. صبح سه شنبه بود از چند روز قبل صدها بار جلوی آینه تمرین کرده بود که چگونه سر صحبت را با میترا باز کند اما الان که تر و تمیز و مرتب داخل ماشین نشسته و روبروی کلاس میترا منتظر آمدن او بود همه چیز را فراموش کرده بود. هر چه به مغزش فشار می آورد چیزی به خاطرش نمی رسید. نگاهی به در آموزشگاه کرد و سرش را روی فرمان اتومبیل گذاشت و دوباره به مغزش فشار آورد اما فایده ای نداشت. سرش را بلند کرد و به در آموزشگاه چشم دوخت و برای یک لحظه تصویر شراره درون چشمانش جان گرفت. باور نمی کرد دوباره نگاه کرد. شراره همراه دوستش مستقیم به طرف او می آمد. ضربان قلبش بالا رفت و احساس گرما کرد. شراره که نزدیک شد دستش را روی دستگیره گذاشت تا پیاده شود اما لحظه ای فکر کرد و منصرف شد. نمی خواست جلوی دوستش مزاحم او شود به آهستگی ماشین را روشن کرد و به دنبال آنها حرکت کرد به امید این گه بعد از دقایقی دوستش او را ترک کند و او بتواند به تنهایی با شراره صحبت کند.

 حرکت آرام تورج باعث جلب نظر عابرین پیاده شد و درست در لحظه ای که دوست شراره خداحافظی کرد تورج متوجه شد همه او را نگاه می کنند اما اهمیتی نداد و تصمیم گرفت پیاده شود که یکهو چشمش به بهزاد افتاد که در فاصله یک قدمی شراره ایستاد و با او شروع به صحبت کرد. تورج با این که صدای او را نمی شنید اما از حرکات تند دست و صورت گرفته بهزاد حدس زد که گفتگوی آنها خیلی هم دوستانه نیست. بنابراین مصلحت ندید توقف کند. از کنار آنها گذشت. بدون این که با بهزاد سلام و علیک بکند. آن طرف چهار راه کمی از سرعتش کاست در آئینه نگاهی به پشت سر انداخت و شراره را دید که با عجله دور می شود و بهزاد با نگاهی مشکوک او را می نگرد.

 شب که به خانه رسید اصلاً حوصله نداشت. متوجه حضور بهزاد در خانه شد و حسابی عصبانی گردید. حوصله این یکی را دیگر نداشت. امروز بهزاد تمام برنامه های او را به هم زده بود و درحالی که چند قدم بیشتر تا رسیدن به مقصود فاصله نداشت مانعش شده بود. سلام کوتاهی کرد و راهی طبقه بالا شد. بهزاد هم حسابی سرسنگین بود و جواب کوتاه و سردی به تورج داد. میترا که متوجه برخورد آنها شده بود با نگاه پرسشگری رو به بهزاد کرد و گفت:

 - طوری شده؟ تو با تورج مشکلی داری؟

 بهزاد سری تکان داد و گفت:

 - فکر نمی کنم اما مثل این که تورج با من مشکلی داره.

 با ورود مریم و امیر که همراه تورج آمده بودند میترا نتوانست جواب سؤالش را بگیرد بنابراین سعی کرد رفتارش عادی باشد تا کسی متوجه جریان نشود.

 تورج هم با صدای مادر به جمع برگشت و در چیدن سفره شام کمک کرد و حسابی با امیر بازی کرد اما آخر شب نتوانست با بهزاد صحبت کند چرا که بهزاد هر دفعه به نوعی نگاهش را از تورج می دزدید و با دیگران مشغول صحبت می شد.

 خواب از چشم تورج رفته بود. نمی دانست چه کند ته دلش احساس می کرد که پرخاش بهزاد به شراره و رفتار امشبش به دلیل حضور او در کنار کلاس شراره بوده اما از دلیلش سر در نمی آورد. تصمیم گرفت از خود شراره سؤال کند پس باید تا کلاس بعدی او که دو روز بعد بود، صبر می کرد. دلش کمی آرام گرفت اما هر چه کرد تا …

صبح لحظه ای خواب به چشمش نیامد.

 هوا گرگ و میش بود که با تنی خسته رختخواب را ترک کرد.مادر مشغول اماده کردن صبحانه بود کنار سفره نشست و مشغول ناخنک زدن به نان تازه ای شد که با بوی اشتهابرانگیزش حسابی اشتهای او را تحریک کرده بود.مادر با مهربانی لیوان چای را جلوی او گذاشت و گفت:

 -سحرخیز شدی عزیزم!

 تورج لبخندی زد و گفت:

 -خوابم نبرد.

 مادر کنارش نشست و گفت:

 -در عوض امروز بهتر به کارت می رسی.

 تورج مادر را در اغوش گرفت و بوی مهر مادری در دماغش پیچید.

****

 -شراره خانوم…شراره خانوم.

 شراره با تعجب به عقب برگشت.نگاه کنجکاو دوستش هم به دنبال صدا می گشت.تورج اهسته از ماشین پیاده شد و با سر سلام کرد و به طرف شراره رفت.قدم هایش را به سختی بر می داشت.دچاراضطراب شده بود و نفسش بند امده بود.شراره سر جایش ایستاد تا تورج نزدیک شد و دوباره سلام کرد.

 -سلام اقا تورج با بنده امری داشتین؟

 -سلام معذرت می خوام که مزاحمتون شدم.راستش از این جا رد می شدم شما رو دیدم گفتم برسونمتون خونه.

 دوست شراره با شیطنت نگاهی به ماشین کرد و گفت:

 -این جا مسیر همیشگیتونه؟…..چون دو هفته ای میشه که من شمارو این طرفا می بینم.

 شراره که متوجه دستپاچگی تورج شده بود در حالی که سعی می کرد خنده اش را پنهان کند گفت:

 -نه لیلا جون حتما اشتباه می کنی ممکنه بهزاد رو با این ماشین دیده باشی اخه بهزاد داماد اقا تورج و در واقع شوهر خواهرشونه.

 تورج با شنیدن اسم بهزاد دچار نگرانی شد تعلل را جایز ندانست و دوباره گفت:

 -می ترسم دیرتون بشه خواهش می کنم بفرمایین همین طور شما خانوم با کمال میل می رسونمتون.

 دوست شراره نگاه مشکوکی به او کرد و گفت:

 -نه من خودم میرم مزاحم شراره جون نمی شم خداحافظ.

 شراره که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود سر به زیر انداخت و با سرعت به طرف ماشین تورج رفت.تورج که گویی در اسمان ها سیر می کرد در ماشین را باز کرد و خودش کنار شراره نشست و بلافاصله حرکت کرد.

 -باعث زحمتتون شدم.سر همین کوچه پیاده میشم.

 -نه هنوز که نرسیدیم این طوری راهتون دورتر می شه.

 -نه خواهش می کنم اصرار نکنین این طوری بهتره.

 -پس جوابم رو کی میدین؟راستش من خیلی وقته می خواستم این حرف هارو به شما بزنم اما فرصت نمی شد حالا هم تو رو خدا زیاد منتظرم نذارین که دیگه طاقتم تموم شده.اگه شما راضی باشینهر چه زودتر با خوانواده خدمت برسیم.

 شراره قبل از پیاده شدن مکثی کرد و با حجب و حیا گفت:

 -اقا تورج بین ما رسمیه اگر کسی دختری رو می خواد با خوانواده باید خواستگاری بره…منو ببخشید خداحافظ.

 تورج از خوشحالی قند در دلش اب می شد.دستی برای شراره تکان داد و با دلی لبریز از خوشحالی اماده حرکت شد که ناگهان سایه ای را جلوی کاپوت ماشین دید.به سرعت سرش را چرخاند و به روبه رو نگاه کرد.بهزاد بود!هول شده بود یک لحظه فکری مثل جرقه در ذهنش روشن شد.او درست مقابل خانه بهزاد توقف کرده بود.باور نمی کرد چرا شراره با او چنین کاری کرده بود؟سعی کرد بر خود مسلط شود ارام پیاده شد و با لبخند دستش را به طرف بهزاد دراز کرد:

 -سلام بهزاد جون حالت چه طوره؟

 سوزش سیلی سختی که بهزاد به گوشش نواخت جواب سلامش شد.ضربه ناقافل بهزاد انقدر محکم بود که تورج بی اختیار قدمی به عقب برداشت اما به زحمت خودش را کنترل کرد و در حالی که دستش را روی صورتش می کشید پرسید:

 -بهزاد منظورت از این کار چی بود؟

 بهزاد که چشمانش از شدت غضب مثل دو کاسه خون شده بود به تورج حمله کرد و یقه او را گرفت و گفت:

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,نهایت,عشق, دانلود رمان نهایت عشق,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان رویای ناتمام بازديد : 118مرتبه

نام رمان : رویای ناتمام

نویسنده : سعید کوشافر

همهمه فضای دادگاه را پر کرده بود که قاضی وارد اتاق شد و در جای خود

نشست، حضور او به سر و صدای داخل دادگاه پایان داد.

قاضی بعد از چند لحظه پرونده ای را برداشتو مشغول مطالعه شد، هنوز چند

دقیقه ای نگذشته بود که سرشرا بالا آورد و حاضران در دادگاه را از نظر

گذراند و دوباره مشغول مطالعه پرونده شد.

قاضی بعد از مطالعه پرونده از سیما خواست که شرح ماجرا را بازگو کند.

زنی بلند قد و سفید رو که چروکهای صورتش حکایت از گذشته ای تلخ

داشت، با چادر سورمه ای که گلهای آن آرم سازمان زندانها بود، در صندلی

جلو نشسته بود.

او که برخلاف آنچه به نظر می آمد کمتر از ۲۰ سال سن داشت، خود را کمی

جمع و جور کرد و با صدایی گرفته شروع به بیان ماجرای زندگی اشکرد.

 در خانواده ای مرفه به دنیا آمدم، پدرم صاحب یک شرکت تولیدی بود و در

کارگاهش قطعات کائوچویی تولید می کرد، از زمانی که به یاد دارم هیچ

درخواستم از او بی جواب نمی ماند.

مادرم خانه دار و از خانواده مرفهی بود، بیشتر وقتشصرفتهیه وسایل جدید

برای خانه و تزیین منزل برای رقابتبا چهار خواهر دیگرشمی شد.

من فرزند اول خانواده پنج نفره ای بودم که فرزند چهارم آنها هم در راه بود.

خانه ویلایی ما آنقدر بزرگبود که هر کدام از بچه ها یکاتاق مجزا در طبقه

دوم داشتند، طبقه اول هم شامل پذیرایی و اتاق میهمانها بود و از طبقه همکف

هم که البته چند تایی پله به سمت پایین داشتبه عنوان مکانی برای ورزش

استفاده می شد.

زندگی من مثل تمام دخترهای مرفه تا نوجوانی در ناز و نعمت سپری شد، حتی

در این مدت برای رفت و آمد هیچ وقت از سرویسمدرسه استفاده نکردم و

همیشه مادرم خودشمن را به مدرسه می برد و بر می گرداند.

پیرمردی که سالها قبل معلم پدرم بود، تا ابتدای دوره متوسطه به عنوان معلم

کمکی من خدمت می کرد و هراز چند گاهی که در دروسم به مشکل

بر می خوردم با دعوت از او و چند جلسه وقت گذاشتن، مشکل حل می شد.

ورود به دبیرستان دنیای جدیدی را پیشروی من گشود، دوستانم از حالت

سنتی دختر خاله و دختر عمو فراتر رفتند و گردشهای دست جمعی و اردوهای

علمی رنگدیگری به زندگی من داد.

در عین حال همچنان مانند تمام دختران مرفه یکزندگی عادی داشتم و این

روال تا پایان دبیرستان ادامه داشت.

در این زمان بود که پدرم گفتکه می خواهد به هر طریق که شده در دانشگاه

دولتی قبول شوم، چرا که معتقد بود درسخواندن در سایر دانشگاهها به رغم

نداشتن مشکل مالی انگیزه لازم را در من ایجاد نخواهد کرد.

همین مسأله باعثشده بود تا او و مادرم تلاشخود را صرفاین مسأله کنند،

اولین کار پدرم در این راه ثبتنام من در یکی از بهترین آموزشگاههای کنکور

بود.

کلاسها در دو شیفتصبح و عصر برگزار می شد، صبحها مادرم من را به

کلاسمی برد و دنبالم می آمد و عصرها پدرم، این روال باعثشده بود تا سایر

بچه های کلاسبه چشم یکدختر لوسبه من نگاه کنند، اما در میان تمام

همکلاسیها، دختری بود که در عین زیبایی همیشه بهترین لباسها را می پوشید و

در سخن گفتن با جذابیتو طمأنینه خاصی برخورد می کرد. خیلی دلم می

خواست با او دوستشوم تا حداقل در بین همکلاسیها به نوعی هوای من را

داشته باشد.

چند وقتبعد حسکردم که او هم بدش نمی آید با من دوستشود و در

مواقع مختلفخودش را به من نزدیکمی کرد، چند بار هم با همدیگر در بین

کلاسها از آموزشگاه بیرون رفتیم و در پارکروبروی آموزشگاه قدم زدیم و

البته در رستوران داخل پارکنوشیدنی خوردیم.

سودابه دو سال از من بزرگتر بود و به قول خودشتصمیم گرفته بود آنقدر در

کنکور شرکتکند تا در رشته پزشکی قبول شود. می گفتپدرشکه از

سرمایه دارهای بزرگبوده فوتکرده و او و تنها برادرش و مادرشان در یکی

از ویلاهای پدرشزندگی می کنند.

به گفته سودابه، چون پدرشدو همسر داشته هنوز مسأله انحصار وراثت آنها

تمام نشده تا بتوانند ارثیه پدرشرا تقسیم کنند و گرنه او مدتها قبل راهی اروپا

شده بود تا در آن جا تحصیلاتشرا ادامه دهد.

دوستی من و سودابه طی چند هفته بیشتر و بیشتر شد تا آن جا که تقریباً حتی

یکلحظه هم از یکدیگر جدا نبودیم. خانه آنها نزدیکخانه ما بود، عصرها

برادرش با یکبنز مشکی خیلی شیکدنبالشمی آمد. چند بار هم که برادرش

دیر کرده، یا گفته بود نمی آید، پدرم او را به خانه شان رساند.

خانه آنها بسیار مجلل و شیکبود، پدرم تا قبل از این که خانه آنها را ببیند زیاد

در مورد سودابه پرسو جو می کرد اما اولین شبی که او را به خانه شان

رساندیم، انگار پدرم پاسخ تمام پرسشهایشرا دریافت کرد و دیگر از او حرفی

نزد.

سودابه در عین این که دختر به اصطلاح پر سر و زبانی بود، به هیچ پسری حتی

اجازه نمی داد که سخنی فراتر از مسایل درسی مطرح در کلاسبگوید. حتی

یکبار چنان سیلی محکمی به گوشیکی از همکلاسیها زد که صدایشتا چند

کلاس آن طرفتر رفت و سرانجام پسرکمجبور شد آموزشگاهشرا عوض

کند.

برادر سودابه هم که هر روز دنبالشمی آمد، جوانی بود حدود ۲۰ تا ۲۲ ساله

که مانند خود سودابه خیلی خوشتیپو خوشهیکل بود.

پدرم نسبتبه برخورد من با پسرها حساسیتخاصی داشتو همین مسأله باعث

شده بود تا سعی کنم هیچ وقت با برادر سودابه رو به رو نشوم.

سودابه که حالا خیلی با من صمیمی شده بود، از زندگی اشمی گفتو این

۱۸ سال داشته با پسر بسیار خوبی به نام شهریار – که در سالهای قبل که ۱۷

دوستشده و پساز مدتی شهریار از او خواستگاری کرده، اما پدرشکه در

آن زمان زنده بوده با ازدواج آنها مخالفتمی کند و به خاطر اینکه شهریار از

وضع مالی خوبی برخوردار نبوده او را رد می کند.

او به این کار بسنده نکرده و پساز پیدا کردن محل کار شهریار به آن جا می

رود و در مقابل چشم همکارانشاو را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. شهریار

برغم اصرار دوستانشمبنی بر شکایت از پدر سودابه، این کار را نمی کند، اما

از فردا هیچ کساو را نمی بیند. چند روز بعد جنازه شهریار در یکی از باغهای

اطرافشهر در حالی پیدا می شود که خود را حلق آویز کرده و در نامه ای که

همراهشبوده دلیل این کارشرا نرسیدن به سودابه بیان کرده و گفته دنیای

بدون او را نمی خواهد.

سودابه هم پساز این کار تصمیم داشته با قرصخودکشی کند که او را نجات

می دهند و چند ماهی هم در بیمارستان روانی بستری می شود، تا دوره بحران را

پشت سر بگذارد و به همین دلیل هم دو سال در کنکور شرکتنکرده است.

دوستی من و سودابه ادامه داشتو هر روز هم بیشتر و محکمتر می شد. چند بار

سودابه به خانه ما آمد و با پدر و مادرم آشنا شد.

او حتی در همان اولین آشنایی توانستنظر پدر و مادرم را نسبتبه خود جلب

کند و آنها هم به این اعتقاد رسیدند که سودابه دوستخوب و دلسوزی برای

من است.

به همین دلیل آنها زیاد روی ارتباط من و سودابه پیله نمی کردند و به ارتباطهای

تلفنی ما که گاه ساعتها به طول می انجامید، اشکالی نمی گرفتند.

البته بیشتر حرفما در آن زمان راجع به درسو کلاس بود، و البته به گفته

سودابه بعضی وقتها هم باید برای باز شدن روحیه فعالیتخارج از برنامه داشت.

اولین ارتباطهای خارج از کلاسمن و سودابه با ورزشصبحگاهی روز جمعه

در پارکشروع شد و بعد برنامه کوهنوردی روزهای تعطیل هم به آن اضافه

شد.

بعضی وقتها پدرم هم همراه ما می آمد و البته سودابه بسیار هم خوشحال می شد.

هنوز تا کنکور چند ماهی باقی مانده بود که یکروز سودابه از من خواست که

به همراه تمام اعضای خانواده ظهر جمعه را مهمان آنها در یکی از باغهای

اطرافشهر باشیم.

اگر چه پدر و مادرم مخالفتی نکردند، اما خودم ته دل زیاد راضی نبودم، نمی

دانم چرا، اما ناخواسته نسبتبه این مهمانی نظر خوبی نداشتم.

آن روز به نشانی ارایه شده از سوی سودابه رفتیم، باغ بزرگو زیبایی در ۴۰

کیلومتری شهر بود که ویلای زیبایی هم وسط آن خودنمایی می کرد.

سودابه هم همراه مادر و برادرشآنجا بودند و برادرشدر حال تهیه غذای ظهر

بود.

مادر سودابه را تا آن روز ندیده بودم. خیلی پیرتر از آن چیزی بود که تصور می

کردم.

او هم مانند سودابه از فن بیان بسیار خوبی برخوردار بود و خیلی زود با پدر و

مادرم گرم گرفت. بچه ها هم مشغول بازی در باغ شدند و من و سودابه هم به

طرفجوی آبی رفتیم که از کنار باغ رد می شد.

آن روز سودابه حرفهایی زد که تا حدودی غیر عادی بود، او گفتکه خیلی

دوستدارد تا آخر عمر با من دوستباشد و حتی نزدیکتر، و رابطه ما به گونه

ای باشد که با تغییر محل سکونت یا پایان کلاسها تمام نشود.

وقتی در این خصوصاز او سؤال کردم، دائم مسأله را به دوستی پیوند می زد و

این که آن قدر از من خوششآمده که حاضر نیست از دوستی من دل ببرد.

اما وقتی که دید خیلی پیله شدم تا منظورشرا بگوید، گفت که برادرشمن را

دیده و از او خواسته که نظرم را راجع به او جویا شود.

وقتی این حرف را زد لرزه تمام بدنم را فرا گرفت، من تا به حال به تنها چیزی

که فکر نکرده بودم ازدواج بود، آن هم زمانی که هنوز تحصیل به عنوان اولین

هدفم مطرح بود.

بلافاصله جواب او را دادم و گفتم که به هیچ وجه به ازدواج و برادر سودابه فکر

نکرده و نمی کنم و دوست هم ندارم در این خصوصچیزی بشنوم.

انگار صراحتکلام من بدجوری به سودابه برخورد، سرشرا پایین انداختو

تا چند دقیقه حرفی نزد.

سودابه از من خواست که کمی قدم بزنیم و با هم از باغ خارج شدیم، او حرف

را عوضکرد و مسأله را به ماجرای سفرشبه خارج از کشور کشاند و زندگی

رویایی که جوانهای اروپایی دارند.

اما او در حین حرفهایشگریزی هم به شرایط برادرشمی زد، اما طرز گفتنش

خیلی غیر مستقیم و با مهارتی بود که من را دلگیر نکند.

از حرفهایشفهمیدم که برادرشمشکل سربازی ندارد و پساز پایان دانشگاه

راهی اروپا خواهد شد تا هم در کشور فرانسه زندگی کند و هم تحصیلشرا

ادامه دهد.

حدود نیم ساعتی در بین باغها قدم زدیم و دوباره به باغ برگشتیم.

در روی میزی که زیر سایه درختان وسط باغ قرار داشت، سفره کاملی چیده

شده بود و برادر سودابه که حالا می دانستم اسمشفرهاد استدر کنار آتش

کبابها را آماده می کرد.

پدر و مادرم در کنار مادر سودابه روی صندلیها نشسته بودند، به محضرسیدن

ما، فرهاد نگاهی به سودابه و سپسبه من انداخت و با لحن کاملا مًحترمانه ای

گفتکه فقط منتظر ما بوده تا کبابها را روی آتشبگذارد.

به هر صورت آن روز ناهار را خوردیم و برای استراحت به ویلای وسط باغ

رفتیم. من و سودابه به اتاق طبقه بالا رفتیم و پساز کمی حرفهای عادی مثل هر

روز به خواب رفتیم.

عصر که از خواب بیدار شدم، سودابه در اتاق نبود، سر و لباسم را مرتب کردم و

پایین آمدم هیچ کسدر ویلا نبود، از در ویلا که بیرون آمدم ناگهان فرهاد

جلوی رویم سبز شد. یکلحظه نگاهم در هم گره خورد، اما او به سرعت

چشمانشرا به زمین دوخت و گفت: “سیما خانم! کنار جوی آب فرشپهن

کردم برای صرفعصرانه، همه آن جا هستند لطفا تًشریفببرید”.

آن قدر شمرده و آرام صحبتمی کرد که انگار متن را از روی کتاب شعر می

خواند. نمی دانم، دستخودم نبود، در فاصله ویلا تا کنار جوی یکلحظه به او

فکر کردم و این که چه جوان نجیبو سر به زیری است.

آن روز تمام شد و ما به خانه آمدیم. شب هنگام صرفشام پدر و مادر کلی از

خانواده سودابه تعریفکردند و این که باید این مهمانی آنها را جبران کنند.

روزهای بعد سودابه با من خیلی صمیمی تر شده بود و حتی مسایل خانوادگی

خودشان را هم برای من تعریفمی کرد. همیشه هم مسایل را طوری تعریفمی

کرد که برادرش نقشمثبتماجرا را داشته باشد. حرفهای سودابه تأثیر خود را

گذاشته بود و من که تا آن زمان به هیچ وجه به ازدواج فکر نکرده بودم، گاه

مدتها در فکر فرو می رفتم و خود را در آینده ای می دیدم که همسر یا مادر

یکخانواده هستم. حدود یکماه از ماجرای دعوت خانواده ما به باغ می

گذشت که یکروز مادرم گفتکه برای جمعه سودابه و خانواده اش را

دعوت کنم. وقتی ماجرای دعوت از آنها را با سودابه در میان گذاشتم برق شوق

را به وضوح می شد در چشمانشدید، او گفت اتفاقا اًگر شما دعوت نمی

کردید خودمان قصد داشتیم سرزده برای احوالپرسی به خانه شما بیاییم.

سرانجام جمعه رسید و سودابه به همراه مادرشو فرهاد نزدیکظهر به خانه ما

آمدند. سودابه مثل همیشه سرحال و خندان بود و فرهاد از همیشه مرتبتر و

منظم تر و آراسته در مهمانی حاضر شده بود.

من و سودابه به طبقه پایین رفتیم تا کمی پینگپنگبازی کنیم. فرهاد و پدرم

هم به اتاقشرفتند تا فرهاد مشکل کامپیوتر پدرم را حل کند و زنها هم همین

طور که مشغول تهیه مقدمات ناهار بودند، با هم حرفمی زدند.

آن روز سر ناهار متوجه سنگینی نگاههای فرهاد روی صورتم شدم، اما هر بار

که به او نگاه می کردم سرشرا پایین می انداخت یا جهتنگاهشرا تغییر می

داد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,رویای,ناتمام, دانلود رمان رویای ناتمام,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان توسکا بازديد : 108مرتبه

 

نام رمان: توسکا

نویسنده: هما پور اصفهانی

به ساعتم نگاه کردم و غر زدم …

- اه … چهار ساعته اینجا علاف شدیم … طناز … خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون … مردم از گشنگی … از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم …

طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت:

- ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره … یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو …

نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کردم … موهای حنایی رنگ داشت با چشمای قهوه ای روشن … خوشگل بود و تو دل برو … با هم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی … یه وقتایی که کارمون به هم گره می خورد یاد هم می افتادیم … یعنی آخر دوستی بودیما!!! ولی حقیقت این بود که من به خاطر صمیمت زیادم با بابام زیاد علاقه ای به دوست شدن با کسی نداشتم … بابام دنیام بود … مامانمو هم خیلی دوست داشتم ولی بابا یه چیز دیگه بود … طناز توی یکی از روزنامه ها یه خبری خونده بود و از دیروز منو دیوونه کرده بود … یکی از کارگردانای بزرگ برای یکی از کاراش نیاز به یه چهره داره … چهره ای که شناخته شده نباشه … و آدرس اینجا رو داده بودن برای تست … اگه توی تست قبول می شدی تازه می رفتی کلاس بازیگری … هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم … بابام محال بود اجازه بده من بازیگر بشم … همیشه بهم می گفت:

- دخترم قانع باش و به زندگی عادیت رضایت بده … اون بالا بالاها هیچ خبری نیست … اگه یه آب باریکه رو بگیری و بری هیچ وقت ضربه نمی خوری … ولی شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمین بزندت و اونوقت روحت داغون می شه …

اخلاقش این بود … اهل ریسک کردن نبود … منم به خودش رفته بودم برای همینم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضایع بشه و با هم برگردیم … محال بود توی این جمعیت اون شانسی داشته باشه … همه دخترا یا فوق العاده خوشگل بودن یا با آرایشای غلیظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون می دادن … طنازم سودای شهرت توی سرش افتاده بود که اومده بود وگرنه فکر نکنم استعداد چندانی داشته باشه … نفر جلویی ما هم رفت توی اتاق … بالاخره رسیدیم به در قهوه ای رنگ اتاقی که توش تست می گرفتن و اصلا معلوم نبود اون تو چه خبره!!! حتی نمی دونستیم چند نفر اون تو نشستن …. پشت در اتاق و روبروی ما یه میز بود که پشتش یه دختر محجبه نشسته بود و اسم و فامیلا رو می نوشت و یه شماره می گرفت یه شماره هم می داد … همه کارا کلیشه ای … دویست سیصد نفر جلومون رفته بودن تو … دویست سیصد نفرم پشت سرمون بودن … هر کی یه چیزی دستش بود و داشت خودشو باد می زد … در باز شد … دختری که رفته بود تو با قیافه ای سرخ شده اومد بیرون …. وا!!!! انگار مجبوره وقتی اینقدر خجالت می کشه بره تست بده … فکر کن این بخواد بشه بازیگر و همبازی فلانی … چه شود!!!! خودم می شم بیننده درجه یکش … خنده ام گرفت … منشیه پاشد رفت توی اتاق رو به طناز گفتم:

- قلبت تو دهنته؟!

دستشو گذاشت رو سینه اش و گفت:

- گمشو بابا … هولم نکن ببینم این چهره ام سینمایی می شه یا نه …

- بابا اعتماد به نفس!!!

منشیه اومد بیرون … دستمو گذاشتم پشت کمر طناز و گفتم:

- برو تو … سوپر استار آینده!!

طناز قدمی رفت جلو و گفت:

- برام دعا کن

سری تکون دادم و طناز رفت به سمت در قهوه ای … منشیه پرید جلو … دستشو گرفت جلوی طناز! وا انگار می خواست جلو قاتلو بگیره … با صدای تو دماغی و جیغ جیغوش گفت:

- شرمنده … واسه امروز دیگه کافیه! ساعت دو بعد از ظهره … عوامل می خوان برن استراحت کنن … بقیه تستا باشه واسه فردا …

صدای غرولند و همهمه بلند شد … ولی کسی حرفی نزد و دسته دسته از سالن خارج شدند … آمپرم رفته بود روی هزار … طناز با لب و لوچه آویزون برگشت و گفت:

- بریم … دیگه بیخیال … ببخشید توام علاف شدی صبح تا حالا … فردا دیگه مزاحم تو نمی شم خودم می یام …

طنازو زدم کنار و پریدم طرف منشیه که داشت وسایلشو از روی میز جمع می کرد:

- هی خانوم …

صدام اینقدر بلند بود که یارو با وحشت سرشو آورد بالا و نگام کرد … چند لحظه هیچی نگفت و سپس به حرف اومد:

- با منی؟!

- نه با باباتم … جز تو اینجا کی هست که من ببینمش و بتونم باهاش حرف بزنم .. اونا که رفتن توی اتاق و درو هم بستن همه کارشون شدی تو …

- چی می گی خانوم؟!

صدام تبدیل به فریاد شد:

- مگه مردم علاف شمان؟! از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم … فکر کردی به همین راحتیاست … یا همین الان در این خراب شده رو باز می کنی یا من می رم شکایت می کنم در موسسه کوفتیتون رو تخته می کنم شیرفهم شد؟

دختره با دهن باز خیره مونده بود رو من … بیچاره سنگ کوب کرده بود … دست خودم نبود اگه حس می کردم کسی قصد داره حقمو بخوره اینجوری آمپرم می چسبید … به خصوص که دیدم چه جوری با خنده و پارتی بازی یه سری رو خارج از صف فرستاد تو …. داد کشیدم:

- می خواستین فقط از اون در همون قدری رو که می تونین تست بگیرین بیارین تو … درو مث کاروانسراها باز گذاشتین که هر کی دلش خواست بیاد تو اینجا یه صف طولانی درست بشه فقط واسه اعتبار موسسه تون؟!! شعور مردمو می برین زیر سوال؟ فکر کردین همه کبکن که سرشونو بکنن زیر برف ؟ نه جونم … شاید بقیه راحت از حقشون بگذرن ولی من یکی نمی گذرم … هی لای درو باز کردی فک و فامیلتو فرستادی تو عین خیالتم نیست فکر کردی ما کوریم؟

چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار می کردم … طناز بازومو گرفته بود و هی مدام پشت سر هم تکرار می کرد:

- توسکا تو رو خدا … بیخیال بیا بریم … طوری نشده که …

دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:

- اه ولم کن بابا … خیلی بزدلی به خدا …

دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد … پسری قد بلند و خوش چهره اومد بیرون … وای مامان اینا!!! چه هلویی بود! خوش هیکل خوش تیپ … موهای خرمایی روشن داشت با چشمای تقریبا خاکستری … لبای صورتی … نگاه نافذ … نگاهی به سرتاپای من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب میز منشی و خم شده بودم توی صورتش … ابروشو بالا انداخت و گفت:

- بفرمایید تو خانم …

صاف ایستادم … هان؟!!! با من بود؟!!! وایسادم زل زدم توی چشماش … دقیقا از حالت خودم یاد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولی به روی خودش نیاورد … با دست به در اشاره کرد و گفت:

- چرا ایستادین ؟ بفرمایید داخل دیگه …

یه تیکه از موهای فر درشت سیاه رنگم افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدمو می گرفت … نفسمو مثل فوت فرستاد بیرون و تکه موم شوت شد اونور … طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم … آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم زیر رفتم توی اتاق … یه اتاق بزرگ بود که یه میز دراز گذاشته بودن گوشه اش و سه تا مرد نشسته بودن پشتش … یه دوربینم اینور کنار دیوار قرار داشت و یه پسره پشتش نشسته بود …از سقفم چند تا چراغ گنده آویزون بود … از این اتاقایی بود که تو نگاه اول می شد بهش گفت شیک! با اعتماد به نفس رفتم وسط اتاق …

من اینجا چه غلطی می کردم؟!!! در پشت سرم بسته شد … همون پسره اومد تو و رفت نشست پشت میز کنار اون سه تا مرد … سلام کردم؟!!! نه فکر کنم نکردم … لبمو با زبون تر کردم و گفتم:

- سلام …

انگار همشون منتظر سلام کردن من بودن که با خوشرویی همزمان جوابمو دادن … یکی از مردای پشت میز که موهای بلند سفید داشت و پشت سرش بسته بودشون گفت:

- خب دختر جون … تو بودی که موسسه رو گذاشته بودی روی سرت؟

دوباره شدم همون توسکای همیشگی … شانه ای بالا انداختم و عین لاتای چاله میدون گفتم:

- خوش ندارم ببینم کسی حقمو می خوره …

بابا جات خالی ببینی توسکا دوباره داره اونجوری حرف می زنه که تو بدت می یاد … مرد لباشو فشار داد روی هم سرشو چند بار به نشونه تشویق تکون داد و گفت:

- باریکلا … آفرین … آفرین …

زل زدم توی چشماش … شاید باید تشکر می کردم … ولی مگه من بچه دبستانی بودم که تا یکی بهم گفت آفرین نیشمو گشاد کنم؟! هیچی نگفتم تا اینکه همون پسر خوشگله گفت:

- خانم …

سریع گفتم:

- مشرقی …

- بله … خانوم مشرقی … آقایون که معرف حضورتون هستن …

نگاهی به تک تکشون کردم و با بی قیدی شانه ای بالا انداختم و گفتم:

- نه …

با تعجب گفت:

- نه؟! چطور ممکنه؟

- خب من علاقه چندانی به سینما و کارگردان و چه می دونم عوامل پشت صحنه ندارم … فقط چهارتا بازیگر می شناسم اونم اکثرا به چهره نه به اسم …

همه شون خنده اشون گرفت و همون پسره گفت:

- پس واسه چی اومدین تست بدین؟

- من نیومدم … دوستم اومد … من همراهش بودم …

- جدی؟ ولی من فکر کردم شما برای حق خودت اینقدر عصبانی شدی …

خسته شده بودم … خیلی وقت روی پا ایستاده بودم … بدون اینکه منتظر دعوت یا حرفی از اونا باشم ولو شدم روی صندلی که روبروی میز بود و گفتم:

- آخیش … حداقل برای اون بدبختای اون بیرون یه ردیف صندلی بچینین … از ساعت هشت صبح وایسادم روی پام …

همه شون از پروگی من هم تعجب کرده بودن هم خنده اشون گرفته بود … آدمی نبودم که برای کلاس گذاشتن از راحتی خودم بگذرم … ولی اگه پاش می افتاد چنان با کلاس می شدم که کسی باورشم نمی شد این توسکا همون توسکا باشه … بابام بعضی وقتا با خنده می گفت:

- توسکا بعضی وقتا حس می کنم تو یه خواهر دوقلو هم داری … بعضی وقتا تویی بعضی وقتا اونه … باید برم بیمارستان سوال کنم …

ولی خب خدا رو شکر اینطور نبود … خوشحال بودم که یکی یه دونه ام … نه خواهری و نه برادری … مامانم بعد از زایمان من بیماری می گیره که مجبور می شه رحمش رو در بیاره … بگذریم … نگاشون کردم و گفتم:

- چی می گفتیم؟

پسره دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره خندید و گفت:

- پس اگه نمی خواین تست بدین الان اینجا چی کار می کنین؟

از جا بلند شدم انگار نشستن به ما نیومده … گفتم:

- بله حق با شماست … من می رم بیرون دوستمو می فرستم تو …

رفتم به سمت در که همون مرد مو سفیده صدام کرد:

- خانوم مشرقی …

برگشتم و گفتم:

- بله ؟

- حالا که تا اینجا اومدین … بد نیست یه تست هم بدین … فکر نکنم هیچ اتفاقی بیفته حداقل این وقتی که از ما هدر رفت سوخته به حساب نمی یاد …

- ولی آخه …

پسر جوونه گفت:

- آقای صدری راست می گن … امتحانش که ضرر نداره …

برگشتم و دوباره نشستم سر جام و گفتم:

- باشه هر چند که علاقه ای به این کار ندارم … ولی اینو یه تست در نظر می گیرم برای استعداد سنجی خودم …

پسر جوون با لبخند گفت:

- خیلی خب … پس شروع می کنیم …

اومد از پشت میز بیرون و ایستاد جلوی من … زل زده بودم بهش … مرد مسن گفت:

- دختر جون … فرض کن شهریار نامزدته … روز قبل اونو با یه دختر دیگه دیدی … حالا می خوای باهاش به هم بزنی ولی تحت هیچ شرایطی هم نمی خوای که اون دلیل اصلی تورو بدونه و الکی می خوای بهش بگی که مریضی … یا … چه جوری بگم؟ سرطان داری و به زودی می میری … اینجوری هم اونو عذاب می دی هم غرور خودت حفظ می شه … باشه؟

خنده ام گرفته بود … چه حرفا!!!! نامزد من با یکی دیگه! چشاشو در می یارم … من نقش عشقولانه بلد نیستم بازی کنم … اصلا منو چه به این حرفا … ولی باید خودمو نشون می دادم … می دونستم که از پسش بر می یام باید اون یکی شخصیتم رو رو می کردم … از جا بلند شدم و ایستادم روبروی پسره که حالا فهمیدم اسمش شهریاره … شهریار با لبخند گفت:

- حاضری؟

چه پسر خاله شد!!!! گفتم:

- بله …

شهریار رو کرد به پسر فیلمبرداره و گفت:

- شاهرخ آماده باش …

آقا صدری هم گفت:

- از خانوم مشرقی کلوز آپ بیشتر بگیر …

با یک دو سه آقای صدری بازی ما هم شروع شد …

شهریار قدمی جلو اومد و گفت:

- آخه عشق من … تو چت شده؟

فیر فیر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

- شهریارم … عزیز دلم … نخواه که بهت بگم چی شده … برو گلم … برو دنبال زندگیت …

شهریار فریاد کشید:

- زندگی من تویی آخه لعنتی … کجا برم؟!!! من نمی تونم دست ازسرت بردارم …

باید الان گریه می کردم … حالا اشک از کجا بیارم … باید به یه چیز دردناک فکر می کردم … دردناک تر از مرگ بابام چیزی نبود که اشکمو بتونه در بیاره … تصور یه لحظه نبودش دیوونه ام می کرد … همین که بهش فکر کردم اشکم سرازیر شد و با هق هق گفتم:

- شهریار … درک کن … من دیگه نمی تونم …

شهریار با دیدن اشکای من کپ کرد … از قیافه اش قشنگ معلوم بود … ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

- گریه می کنی عزیز دلم؟ آخه … آخه … شهریارت بمیره … چی باعث شده که تو اینجوری اشک بریزی؟

آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولی اشکای درشتم هنوز از چشمام فرو می چکیدن … گفتم:

- ادامه این رابطه به صلاح هیچ کدوممون نیست …

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,توسکا, دانلود رمان توسکا,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]

 

نام رمان : شاخه های سرد غرور

نویسنده : بیتا فرخی

همه چیز از آن روز شروع شد! آری، حال که بهتر می اندیشم می بینم تمام هیجانات و تحولات زندگی کوتاه من از آن روز شروع شد.

تا به آن موقع زندگی عادی و آرامی کنار پدر، مادر و برادرم که دوستشان داشتم و پدر بزرگ و مادربزرگم که بهشان عشق می ورزیدم، طی کرده و آنها اجازه نداده بودند تلخیهای روزگار را، چه مادی و چه معنوی بچشم.

سابق بر آن پدرم یک کارمند ساده بانک بود، که با توجه به سابقه خوب کاری و درخشانش به ریاست یکی از شعب آن درآمده و از آنجایی که مردی شریف و درستکار بود، با همان درآمد متوسط چرخ زندگیمان را میچرخاند .اما در آن بین به لطف آقاجون فشار مالی کمی متحمل می شد، به این ترتیب که او هزینه هوسها و خواسته های معقول من و برادرم، فرزین را تقبل کرده و از چیزی بخصوص برای من کم نمی گذاشت.

اما به ناگاه همه چیز تغییر نمود، روابط خانوادگی و تمام رویاهای کودکانه ای که نسبت به آنها داشتم، رنگ دیگری به خود گرفت،آن هم فقط به خاطراو!

درست صبح روز بیستم فروردین ماه بود. یکی از آن روزهای زیبای بهاری که هر قلب جوان و تپندهای آماده پذبرفتن عشق است.

نسیم خنکی از میان گلهای سرخ وسفید و شاخه های تازه جوانه زده باغچه حیاط عبور میکرد و عطر دل انگیز آنها را به مشام من که خود را بین بوته ها مخفی کرده و در ورودی ساختمان را نیز میپاییدم، می رساند.

با باز شدن پنجره راهروی طبقه دوم، فرزین را دیدم که با کیسه های کوچک پر از آب، حاضر و آماده اجرای نقشه به من اشاره می کند. من نیز ترقه های توی دستم را بالا گرفتم و ریز خندیدم. بالاخره در ورودی باز شد و سپهر، پسر بزرگ خاله ام از در بیرون آمد. بلافاصله فرزین کیسه ها را مقابل پاهایش پرت کرد و من نیز ترقه ها را با سرعت آتش زده و به میان حیاط انداختم. او با فریاد به طرز مضحکی بالا و پایین می پرید و من و فرزین بی اختیار قهقهه خنده را سر داده بودیم . در همان لحظه سپهر با عصبانیت و چهره ای برافروخته به سمت من که نزدیکتر و سهل تر بودم دوید. من نیز با سرعت برگشتم تا فرار کنم، اما به ناگاه با شخصی که محکم بر جای ایستاده بود، برخورد کردم. از شدت برخورد، ترس و هیجان ناشی از گریز، تقریباُ نفسم بند آمده بود و برای لحظه ای نزدیک بود تعادلم را از دست دهم که آن مرد، آرام بازویم را گرفت و خود قدمی به عقب برداشت.

آن اتفاق چنان سریع رخ داد، گویی ثانیه ای بیشتر به طول نیانجامید و من هاج و واج به آن مرد که با چهره ای آشنا مقابلم ایستاده بود، نگاه می کردم که با صدای هیجان زده و فریادگونه سپهر به خود آمدم.

- رهام! تویی پسر؟! کی برگشتی؟ چرا اینقدر بی خبر!؟

او که حالا میدانستم پسر دایی سفرکرده ام رهام است، چهره از من برگرفت و با لبخندی به پهنای صورت به سمت سپهر رفت. سپهر با حالت دو خود را به او رسانید و آن دو آنچنان یکدیگر را در آغوش کشیدند که حس کردم دوستی و محبت زیادی بینشان وجود داشته که هنوز باقیست. پس از لحظاتی رهام از آغوش سپهر بیرون آمد و سپهر گفت:

- چطور اینقدر بی خبر اومدی؟ میگفتی شتری، اسبی، چیزی برات می کشتیم!

رهام با صدای بم و مردانه اش گفت:

نمیخواستم توی زحمت بیفتی! … حالا بگو ببینم حالت چطوره؟

سپهر با لبخند قدمی به عقب برداشت و در حالیکه او را برانداز می کرد گفت:

من خوبم،پسر ببین چقدر عوض شدی… مویی سپید کردی و ریشی بهم زدی و بابا چیکار کردی با خودت.

رهام خنده ا ی کرد و گفت:

- به خودت نگاه کردی سپهر؟! چاقتر و جاافتاده تر شدی. ده سال زمان کمی نیست . گرچه تو خوب موندی. اما من قبول دارم که دارم پیر میشم!

سپهر با او شوخی و تعارف می کرد که رهام به سمت من که هنوز ناباور سرجایم ایستاده بودم برگشت و رو به سپهر گفت:

- سپهر جان فکر کنم این دختر خانم ماجراجو و عجول، لیلی باشد!

من با خوشحالی از اینکه من را شناخته جلو رفتم و با لبخند شرمگینی از صفاتی که در موردم به کار برده بود، به او سلام گفتم. او نیز جوابم را به گرمی داد و خواست حرفی بزند که سپهر میان حرفش دوید و گفت:

مطمئنم که لیلی رو از روی قیافه تشخیص ندادی. مگه نه!؟ حتماً شیطنتها و مردم آزاریهایش خوب به خاطرت مونده که زود شناختیش!

رهام لبخند به لب آورد و در حالیکه سعی میکرد نخندد گفت:

باید ببخشید لیلی جان، اما باید اعتراف کنم که سپهر راست میگه.

عصبانی و ناراحت شدم، اما از آن جایی که میدانستم قصد سپهر همین بوده گفتم:

از هر طریقی که منو به خاطر آورده باشید، برام جای خوشحالی داره و البته خیلی خوشحالتر هستم که مثل آقا سپهر چاق و ترشی جا افتاده نشدم.

صدای خنده بلند رهام در میان فریادهای خشمگین سپهر گم شد و من با سرعت از دست او که به دنبالم میدوید به داخل خانه فرار کرده با سرعت از در منزل مادربزرگ که نیمه باز بود به داخل دویدم. با دیدن مادربزرگ که مات و مبهوت از حرکات من وسط اتاق خشکش زده بود،بلافاصله خود را پشتش پنهان نمودم. او دستی روی قلبش گذاشت و با کلافگی گفت:

لیلی چرا دست از این کارها برنمی داری؟ آخه تو چه خصومتی با سپهر داری؟

سپهر با چهره برافروخته ا ش وارد اتاق شد اما با دیدن مادربزرگ کمی آرام شد و گفت:

این لیلی آخر کار دست خودش می ده. اصلاً باید دست و پاهاش رو ببندیم تا یه مدتی نفس بکشیم… نه! باید یک فکری برای زبونش هم بکنیم.

مادر بزرگ که کمی عصبانی و ناراحت شده بود گفت:

آخه سپهرجان تو ناسلامتی یازده سال از این بچه بزرگتری، خجالت بکش.لیلی تو هم شورش رو درآوردی. اون صداهای وحشتناک کار تو بود، مگه نه!؟

با اینکه از رفتارم شرمگین بودم، با حالتی حق به جانب گفتم:

تقصیر خودشه. یادتون نیست روز سیزده بدر منو با لباسهای نویی که خریده بودم پرت کرد توی استخر. یا همون چهازشنبه سوری یه سیگارت انداخت جلوی پام. بالاخره هر کس خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه.

مادر بزرگ خنده ای کرد و گفت:

- بعد از این همه مدت یادت افتاده که امروز تلافی کنی؟!

من روی مبل نشستم و در حالیکه چشمانم را کمی تنگ کرده و صدایم را نیز تغییر میدادم گفتم:

من مثل ببر میمونم. کمین می کنم و آنقدر صبر می کنم که طعمه حواسش پرت بشه اون وقت پیروز میشم.

از لحن و حالت من هر دو به خنده افتادند اما سپهر که گویی تازه به یاد رهام که هنوز در حیاط بود افتاد، با گفتن اینکه الان برمی گردم با سرعت از خانه خارج شد . مادربزرگ متعجب گفت:

معلوم نیست این پسره چه مرگشه!

- از عوارض ازدواجه. این نسرین خانم مغزش رو داره میخوره.

سپهر سر از لای در داخل آورد و گفت:

لیلی یک دقیقه بیا کارت دارم… در ضمن جوابت رو هم بعد میدم.

مادربزرگ اعتراض کرد که نروم. طفلک فکر می کرد دوباره جنگی خواهیم داشت.

اما من که می دانستم رهام درون حیاط منتظر است، با گفتن اینکه طوری نمی شود، به دنبال سپهر وارد حیاط شدم و رهام را دیدم که منتظر زیر سایه درختی ایستاده.

سپهر بلافاصله گفت:

لیلی میری پیش مادربزرگ آماده اش می کنی و میگی که کی اومده.

مادربزرگ به تازگی دچار عارضه قلبی و فشارخون بالا شده بود و دکترش تأکید کرده بود از هیجان دور باشد. به همین دلیل سپهر و رهام در حیاط منتظر ماندند، تا من صدایشان بزنم. من هم با تردید سراغ مادربزرگ رفتم. می ترسیدم بدحال شود اما دل را به دریا زده و وارد آشپزخانه شدم. او مشغول پختن آش رشته بود و آن لحظه مواد درون دیگ را هم می زد تا ته نگیرد. با لبخندی او را از پهلو در آغوش گرفتم و بوسیدم. مادربزرگ زن صبور و مهربانی بود که محبوب همه فامیل بود.قد و اندامی متوسط داشت و در چهره اش هنوز آثار زیبایی دیده می شد.اجزای صورتش ظریف و پوستش سفید و صورتی بود. موهای نرم و خوشحالتی داشت که در جوانی خرمایی روشن بوده و حالا که همگی سفید گشته بودند آنها را به رنگ زیتونی درآورده بود. او خنده ای به رفتار من کرد وگفت:

- تو دیگه دختر بزرگی شدی عزیزم. آخه چرا با مردی مثل سپهر که اینقدر از تو بزرگتره شوخی میکنی؟ باید بهش احترام بگذاری. والا من که جوون بودم جرأت نداشتم به پسر خاله ام تو بگویم. آقا مجتبی و آقا مصطفی از دهنم نمی افتاد.

_ مادرجون سپهر هم مقصره. اون همیشه سر به سرم میذاره.

_ دارم بهت میگم اون بزرگتره … گرچه کارش اشتباهه اما تورو مثل خواهر کوچیکش میدونه و اینطوری میخواد بهت محبت کنه.

اگر روز دیگری بود حتماً مادر بزرگ را با حرفهایم قانع میکردم اما در آن لحظه کار مهمتری داشتم.

مادرجون از این حرفها بگذریم … یه خبر خوب برات دارم.

او که همیشه جزئیترین اخبار خوب را اینگونه از دهانم میشنید با لبخند مهربانی روی صندلی نشست و گفت:

تو همیشه خوش خبری و از دهنت قند میباره. بگو ببینم چی شده.

کنارش پشت میز چهار نفره آشپزخانه نشستم و گفتم:

این خبر خیلی مهمه. با همه خبرهایی که تا به حال دادم فرق میکنه. اما باید قول بدید آرامشتون رو حفظ کنین.

خلاصه آنقدر طفره رفتم و سر به سرش گذاشتم که بالاخره خبر بازگشت رهام را از دهانم بیرون کشید. اما با تمام تلاشم به وضوح دیدم که رنگش به شدت پرید و چهره اش از شدت شادی بین خنده و گریه ماند .دوباره او را بوسیدم و سریع لیوانی آب به دستان لرزانش دادم تا بنوشد. او جرعه ای نوشید و با کمک من به اتاق نشیمن آمد و روی مبلی نشست . من نیز با صدای بلند سپهر را صدا زدم و همان دم او و رهام وارد شدند. مادربزرگ بی اختیار از روی مبل بلند شد و آغوشش را برای رهام که تقریباً به سمتش میدوید باز کرد. توصیف آن لحظه با شکوه و پراحساس برایم سخت است اما همین را بگویم که همگی چنان دچار احساس گشته بودیم که اشک به دیده هایمان آمده بود.

لحظاتی بعد فرزین متعجب از اینکه سپهر به دنبالش نرفته از مخفیگاهش که همان پشت بام بود، به طبقه پایین آمدو با تعجب از حضور رهام، از او استقبال کرد .من هم که اندکی خود را باز یافته بودم، به سمت طبقه خودمان دویدم تا این خبر خوش را به مادرم بدهم و در عوض مژدگانی خوبی دریافت کنم.

آن شب چه شبی بود! با اجازه مادربزرگ با خاله پروین، خاله ناهید و دایی علی تماس گرفتم، بازگشت ناگهانی رهام را اطلاع داده و همه را برای شام دعوت کردم. البته دایی خودش خبر داشت و گفت رهام شب قبل آمده و کنار خودشان بوده، با این حال گفت که با زندایی خواهد آمد. با آمدن میهمانان رهام دیگر فرصت نداشت سرش را بخاراند. مدام درحال روبوسی و احوالپرسی بود و گاهی نیز وجود بغضی را در گلویش حس می کردم که به زحمت خود را کنترل کرده و از آغوش آنانکه دوستش داشتند بیرون می آمد. بیش از همه مادربزرگ و خاله پروین دچار احساسات گشته و مدام قطرات اشک را از گوشه چشمانشان پاک میکردند. من هم از اینکه شخصی پس از این همه سال به وطن و به میان خانواده بازگشته و چنان دلتنگ و بی قرار سر بر سینه عزیزانش می گذارد، از خود بی خود گشته و متوجه نبودم اشکهایم بی مهابا از چشمهایم میچکد. ناگهان برای لحظهای،رهام که برای بار چندم، مادربزرگ را در آغوش به نرمی نوازش میکرد، نگاهش به من که آنچنان متأثر کناری ایستاده بودم افتاد. توقع داشتم لبخندی بزند یا اینکه سری برایم تکان دهد، اما او با نگاهی عجیب که هیچ مفهومی برایم نداشت به من خیره شد و سپس با همان چهره جدی کمی مادر جون را از خود دورکرد و گفت:

مادر جون من اومدم اینجا که شمارو شاد و خوشحال ببینم. نه اینکه مدام شاهد اشک ریختنتون باشم… اگه همینطور گریه کنید فکر میکنم از اومدنم ناراحتید.

مادربزرگ خنده ای کرد و کمی خود را عقب کشید. سپهر با همان لحن شوخ و شنگ همیشگی اش گفت:

آره دیگه، چه خبره همه آبغوره گرفتین. لااقل میگفتین چند تا کوزه میآوردیم و یه کارخانه تولید آبغوره هم راه میانداختیم … مگه نه آقا بیژن!

از اشاره او به آقا بیژن ، شوهر خاله ناهیدم که همیشه در حال تجارت بود و با هر چیزی که میتوانست کار و کاسبی راه میانداخت، همه به خنده افتادند حتی خود آقا بیژن هم که دیگر سن و سالی ازش میگذشت با صدایی بلندتر از همه خندید و سپهر در حالیکه به سمت من میآمد با چهرهای پر از خنده گفت:

حتی این لیلی هم که سالهاست اشک به چشمش نیومده امشب چشماش مثل ابر بهار میباره.

از اینکه ناگهان همه چشمها به من خیره شد، مؤذب شدم و سریع با دستمال کاغذی ام صورتم را پاک کردم و لبخندی روی لب نشاندم، خواستم جوابی به سپهر بدهم که مادربزرگ سریع به طرفم آمد و درحالیکه سرم را کمی خم می کرد و پیشانیام را میبوسید گفت:

الهی بمیرم، بچه ام مثل خودم احساساتیه!

کمی خجالت کشیدم و بی اختیار نگاهم به سوی رهام کشیده شد، اما او بی توجه به من میرفت تا روی مبلی بنشیند. نمی دانم چرا از بی توجهی او دلم گرفت. رهام مرد خوبی به نظر می رسید و دارای ظاهر قابل قبولی بود. قامت به نسبت بلند و اندامی کشیده با شانه هایی پهن داشت. چشمانش سیاه بود و لابه لای موهای سیاهش چند تار موی سپید به چشم می خورد. بینی اش چون پدربزرگم اندکی بزرگ اما خوش فرم بود و اطراف دهان و لبهای معمولی اش، خط باریکی از ریش وسبیل، با سلیقه و منظم تا زیر و اطراف چانه مرتب شده و به خط ریش باریکش منتهی می گشت.به نظرم آن مدل ریش به صورت استخوانی و حالت کشیده چشمانش بسیار می آمد و جذابیت او را چند برابرمی کرد. پیراهن خاکستری راه راه و شلواری زغالی رنگ نیز به تن داشت که بسیار براندازه اندامش بود.

نمیدانم چرا حضور ناگهانی او آنقدر برایم جالب و سؤال برانگیز شده، نگاه هایم مخفیانه به سمتش کشیده می شد و از شنیدن صدای مردانه اش لذت میبردم.

او همچنان میان جمع بود و هر کس سعی داشت بیشتر با او هم صحبت شود. به خصوص پسرخاله های جوانم که در تب و تاب سفر به خارج از کشور بودند، سعی داشتند بدانند آن طرفها دقیقاً چه خبر است. رهام نیز با خوش خلقی جوابهای کوتاهی میداد که در آخر آنها هم جواب گرفته و هم نگرفته بودند. از زیرکی اش خنده ام گرفته بود و بعد از اینکه کار پذیرایی را به کمک کتایون، دختر خاله ام که چند سال قبل ازدواج کرده و دختر کوچک و شیرینی داشت، به پایان رساندم به جمع دیگران پیوستم . پویا، برادر سپهر که هر دو پسرهای خاله پروین و آقا طاهر بودند، یک طرف و کیوان ، برادر کتایون که فرزندان خاله ناهید و آقا بیژن بودند طرف دیگر رهام نشسته بودند. آقا رضا، شوهر کتایون با دیدن ما که به جمع می پیوستیم جایی کنار خودش بازکرد و من و کتایون کنار هم با فاصله ای نسبتاً دور از رهام، در طرف دیگر سالن نشستیم.

آقا بیژن کم کم سر حرف را بر سر تجارت در کانادا باز می کرد و طبق معمول پدرم و آقا طاهر که سرهنگ بازنشسته بود از این بحث کسل شده کنار هم مشغول صحبت در مقوله ای دیگر شدند. حتی حس می کردم زهام هم از بحث لذت نمیبرد و در فرصتی با هوشیاری مسیر گفتگو را تغییر داد و کم کم با سپهر هم کلام شد. بی اختیار به یاد آقاجون افتادم و اینکه تنها سه روز از رفتن او به مسافرت می گذرد اما هیچ کس یادی از او در این جمع نمی کند. دلم گرفت و با صدایی نسبتاً بلند رو به مادرجون گفتم:

مادرجون! جای آقاجون چقدر خالیه، اگر بود خیلی امشب خوشحال میشد!

مادر بزرگ که زن ساده و دلنازکی بود اشک به دیده آورد و به تلخی گفت:

درست گفتی عزیزم، جایش خیلی خالیه ببینه عزیزش بالاخره پا تو خونش گذاشته.

هر کس به نوعی حرف ما را تأیید کرد اما من که تمام حواسم پی رهام بود متوجه شدم که او با حالت خاصی لبخندی نامحسوس بر لب آورد و کلمه ای آرام در گوش سپهر نجوا کرد. سپهر که چهره ای گرفته داشت به تلخی خندید و دوباره چیزی گفت که من متوجه نشدم. رفتارشان به نظرم عجیب می آمد و اینکه چرا رهام آنقدر نسبت به آقاجون بی احساس رفتار میکند برایم سؤال برانگیز بود. شاید چون خودم بیش از هر کس در دنیا، حتی پدر و مادرم، آقاجون را دوست داشتم، توقع داشتم که او هم احساساتی تر رفتار کند. آقاجون تفریباً همه چیز من در زندگی بود. مرد موفقی که اکثر اوقات عقاید، طرزبرخورد، احساسات و خلاصه همه وجودش را می پسندیدم. مردی خودساخته که با سرمایه اندک ارثیه پدری و پس انداز خودش پله های ترقی را یک به یک طی کرده و صاحب کارخانه بزرگ ساعت سازی شده بود و دایی علی نیز همیشه در کنارش قرار داشت و او را حمایت میکرد. گر چه او آنقدر محکم و متکی به خود و خداوند بود که نیاز به حمایت کسی نداشت و با اینکه بیش از هفتاد و پنج سال از سنش میگذشت، بسیار سر حال و سرزنده بود و هنوز از پس کارهای کارخانه برمیآمد . ختی سفرهای مهم را خودش به انجام می رسانید. چند روز قبل هم بابت مشکلی که با یکی از خریداران اصلی پیدا کرده بود راهی مشهد شده و قرار بود یک ماهی آنجا بماند. دوری او برایم سخت و ناخوشایند بود، اما دیگر بزرگ شده بودم و نمی خواستم چون سالهای گذشته به خاطر دوریاش اشک بریزم، پس تحمل و بردباری را پیشه کرده و سعی داشتم چون او قوی و محکم باشم. اما هفت نوه دیگر آقاجون مثل من نبودند. البته آنها هم خیلی به او علاقه داشتند اما هیچ کدام وابستگی من را نسبت به او درک نمی کردند و به من می گفتند عزیزدردانه و ته تغاری آقاجون و خلاصه از آن بابت سر به سرم می گذاشتند. اما در کل روابط خوبی با همه آنها داشتم و براستی برای هم مثل خواهر و برادر بودیم.

برای یکدیگر چون خواهر و برادر بودیم.

سپیده، دختر خاله بزرگم، سالها پیش ازدواج کرده و همراه شوهرش که یک پزشک بود، در هلند زندگی میکرد و دو پسر نیز ثمره ازدواجش بود.

سپهر برادر کوچکتر سپیده، یک سال قبل با نسرین، یکی از همکلاسیهای فرزین عقد کرده و قرار بود پس از اتمام تحصیلات نسرین با هم ازدواج کنند. پویا برادر دیگر آنها نیز که یک سالی از فرزین بزرگتر بود، در شرکتی به عنوان نقشه کش ساختمان مشغول به کار بود.

فرزندان خاله ناهید ، کتایون و کیوان بودند که کتی چند سال قبل ازدواج کرده و دختر نه ماهه سیار شیرینی داشت و کیوان نیز، تقریباً با فرزین هم سن و سال بود و مثل او و نسرین ترم آخر شیمی را پشت سر میگذاشت.

و اما رهام! او را تنها از دوران کودکی به خاطر داشتم. ده سال بود که از ایران رفته و حتی یکبار هم به ایران بازنگشته بود. حتی به ندرت تلفن میزد و تنها دو یا سه بار که منزل دایی بودیم و او تلفن کرده بود با من و بقیه صحبت کرد. نمی دانستم چرا از همه به خصوص از پدربزرگ کناره می گیرد، حتی به یاد می آوردم یکبار در منزل دایی علی بودیم که او تماس گرفت و تقریباُ همه با او صحبت کردند به غیر از آقا جون که به دستشویی رفت و آنروز کارش بیش از همیشه طول کشید!

هر چه بیشتر به عقب برمیگشتم بیشتر متوجه سردی روابط بین او و خانواده به خصوص آقا جون می شدم و این برایم معمایی بود که جوابی برایش نداشتم.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,شاخه,های,سرد,غرور, دانلود رمان شاخه های سرد غرور,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]

نام رمان : همیشه در قلب منی

نویسنده : پری نرگسی

فصل اول

 چند شاخه گل رز صورتی میخرم . و در حاشیه ی خیابان می ایستم .ماشین پرایدی جلوی پایم توقف می کند .

 به صندلی عقب تکیه می دهم ، گل ها را روی زانو می گذارم .

 راننده مدام با تلفن همراهش حرف می زند . و بی اعتنا به اتومبیل هایی که با سرعت از ما سبقت می گیرند . به سمت تئاتر شهر می راند .

 همین طور که نگاهم را از شیشه ی کنارم به پشت ویترین مغازه ها داده ام ، بی خودی خاطرات گذشته در ذهنم جان می گیرند .

 به دوستم لیلی فکر می کنم . که حتی یک روز هم با من اختلاف سنی ندارد . اکنون می روم به دیدن او !

 دو سال پیش من و لیلی هر دو در رشته ی نقاشی فارغ التحصیل شدیم ولی لیلی از اول هم عاشق بازیگری بود .

 باران ریزی شروع به باریدن می کند . راننده برف روبها را روشن می کند .

 از اینه ی مقابل نگاهم به تصویر او گره می خورد .

 او شال ابی رنگی به گردن اویخته و عینک دودی به چشم دارد و کلاهی که تا روی پیشانی ان را پایین کشیده .

 یاد ان روز ها به خیر !

 دوره ی دبیرستان که بودیم ، زنگ تفریح که می شد بچه ها با التماس از لیلی می خواستند برایشان ادای خانم امیری را در بیاورد .

 خانم امیری معلم ریاضی بود . بچه ها چندان دل خوشی از او نداشتند . اخرش ،هم یکی از بچه های کلاس بغلی ، خوش خدمتی اش گل کرد ، رفت به خانم امیری همه چیز را گفت .

 تا این که یک روز وقتی لیلی داشت ، ادای خانم امیری را در می اورد او از راه رسید . تا یک هفته لیلی را از حضور در کلاس ریاضی محروم کرد .

 از ان پس لیلی ، روی دستش را داغ گذاشته بود برای خنداندن ما نقش هیچ کدام از دبیران را ایفا نکند .

 نقاشی لیلی از همه ی ما بهتر بود . زنگ تفریح که می شد چهره ی هنرپیشه های معروف را روی تخت سیاه نقاشی می کرد .

 بچه ها ی کلاس می گفتند که او حتما عاشق یکی از بازیگران سینماست ! ولی من دوست صمیمی لیلی ، بودم و می دانستم او فقط یک بار عاشق شده ان هم عاشق پسرعمویش مهرشاد !

 خلاصه لیلی ، چنان مورد تشویق اطرافیان قرار گرفت که بازیگری را فراموش کرد ، به رشته ی نقاشی روی اورد .

 ***

 راننده اهسته می راند . نگاهم بر روی سر در سینما مرکزی گیر می کند . عکس امید ستوده را روی ان می بینم که با هیجان دسته گلی را در اغوش گرفته و به عابرین لبخند می زند .

 هفت سال از ان روزها می گذرد . لیلی دو سال است با مهرشاد ازدواج کرده و دست تقدیر او را به صحنه ی تئاتر اورده !

 این که چطور شد لیلی دوباره امد سراغ بازیگری داستانش مفصل است بهتر است پر حرفی نکنم .

 او اکنون بازیگر تئاتر و سینماست .

 ***

 راننده روبروی تئاتر شهر توقف می کند . کرایه را بدست او می دهم نفس راحتی می کشم و ته دلم از اینکه جان سالمی به در بردم و سعی(تو کتاب اینجوری نوشته) و سالم به مقصد رسیدم خوش حالم . در طول راه که او مدام با تلفن همراهش حرف می زد . ترس از تصادف انی ، گاهی تمام تنم را می لرزاند .

 ***

 تماشاچی ها بی صبرانه منتظرند نمایش اغاز شود . پرده کنار می رود و نمایش اغاز می شود . لیلی ، نقش همسر شاهزاده ای را ایفا می کند که عاشق مرد فقیر بوده و او را به اجبار به عقد شاهزاده در اورده اند .

 چشمان درشت و ابی ، صورت گرد و عروسکی لیلی نگاه مشتاق تماشاچی ها را به سمت صحنه می کشاند .

 بهتر است وارد جزئیات نشوم . نمایش به اتمام می رسد و همچنان که پرده جلو می رود صدای کف زدن های ، تماشاچی ها در سالن طنین انداز می شود .

 طولی نمی کشد ، سالن از تماشاچی ها خالی می شود ، من هنوز روی صندلی نشسته ام . لیلی با همان لباس محلی و تاجی که بر سر دارد به سمت من ، می اید . مقابلش می ایستم . هم دیگر را در اغوش می گیریم . دسته ی گل رز را به کمر او فشار می دهم و در گوشش نجوا می کنم :

 عالی بود لیلی ! عالی بود !

 در همان حال از روی شانه اش نگاهم به سمت امید ستوده سر می خورد که روی صحنه ایستاده و نگاه معنا دارش را به اسمان چشمانم سپرده .

در طول راه که به منزل می ایم . افکار مختلف ذهنم را بازی می دهد . توده های ابر در اسمان هوا را قبل از غروب تاریک کرده .

 چراغ تمام مغازه ها روشن است . اتوبوس به سمت خیابان تجریش میراند .

باران بی وقفه می بارد . از پنجره ی اتوبوس کودک منگلی را می بینم که کنار خیابان به همراه مادرش ایستاده و برای مسافرین اتوبوس شکلک در می اورد . پیرمردی را می بینم که به عصایش تکیه داده و منتظر اتومبیلی است که او را به مقصد برساند . راننده ی اتوبوس بی اعتنا به او به سمت جلو می راند . ای کاش ! من راننده ای که می توانست او را به مقصد برساند .

 نمی دانم چرا تصویر امید ستوده بازیگر جوان و خوش سیمای سینما گاهی به ذهنم سرک می کشد .

 افکار دیگری به ذهنم هجوم اورده . به پدر فکر می کنم که چرا مدت هاست تجارت را رها کرده و خانه نشین شده . به مستانه فکر می کنم که چرا با پدر ازدواج کرده و هیچ وقت صاحب فرزندی نشد . نمی دانم چرا هر چه به ذهنم فشار می اورم نمی توانم جزئیات چهره ی مادر را به خاطر بیاورم !

 من حتی نمی دانم او چرا از پدر جدا شد و دیگر هرگز به سراغ من نیامد.

 چرا لیلی عاشق پسرعمویش مهرشاد است ؟

 حالا که صحبت از عشق است یک مسئله برایم خیلی معماست و ان این که چرا من تا به حال هیچ وقت برای ازدواج عاشق هیچ مردی نشدم . در عوض دوستم بیتا تا به حال سه بار عاشق شده ولی متاسفانه در هر سه مورد عشق او نافرجام بوده . مریم هم کلاسی دوره ی دبیرستان به خاطر پسری که عاشقش بود حاضر بود دست به هر کاری بزند تا انجا که وقتی با مخالفت پدر مواجه شد اقدام به خودکشی کرد ولی خوش بختانه موفق نشد . بهاره عاشق بابک پسر همسایه اش بود که بعد از اتمام تحصیلات با او ازدواج کرد .

 نمی دانم چرا از همه ی ادم ها ی عاشق خودم خوشم می اید !

 دیروز وقتی به پزشک مراجعه کردم و گفتم تپش قلب دارم ، پزشک جوان خندید و گفت لابد عاشق شده ای ! گفتم نه اقای دکتر ! من تا به حال همه نوع درد را تجربه کرده ام . از سر درد گرفته ، تا درد معده و پا درد ، اما تنها دردی که هیچ وقت تجربه نکردم همین عشق است !

 او نیز در حالی که برایم نسخه می نوشت گفت :

 پس منتظر باش ! فکر می کنم داره می اد سراغت . اون همیشه بی تعارف می اد چه منتظر باشی و چه نباشی اون وقتی تصمیم به اومدن بگیره حتما می اد !

 افکار مختلف ذهنم را می تکاند تا این که اتوبوس توقف می کند و من ، به مقصد می رسم .

 بارش باران شدید شده است و من زیر باران خیس شده ام .

 به در منزل که می رسم مستانه در را به رویم می گشاید . خودش را عقب می کشد و من داخل می شوم .

 چطور بود ؟ خوش گذشت ؟

 این را می پرسد چتر سیاهش را روی سرم می گیرد . هر دو صحن حیاط را تا ساختمان اصلی طی می کنیم .

 -عالی بود .

 -راستی پریماه ! یه چیز جالب ! یه نفر مشکوک داشت همه ش دوروبر خونه ی ما می پلکید ! قیافه ی عجیب و غریبی داشت . یه کلاه سرش بود . یه شال گردن هم دور گردنش انداخته بود . عینک دودی ام زده بود . جزئیات چهره اش مشخص نبود . از ماشین پرایدش امد پایین و پلاک خونه ی ما رو نگاه کرد .

 از پشت پنجره دیدمش ! نزدیک بود سکته کنم .

 ***

 حرف های مستانه را جدی نمی گیرم .

 خسته ام روی تخت دراز می کشم . فکر امید ستوده بی تعارف به ذهنم می اید .

 طوری که هر چه می کوشم نمی توانم با ان نگاه گرم و پر معنا جدال کنم و ان چشمان معشوق باز امید را از مخیله ام بیرون برانم .

 ساعتی قبل لیلی با من تماس گرفت و به یک مهمانی شاعرانه دعوتم کرد.

از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم . بارش باران متوقف شده .

 دوست دارم در مهمانی فردا امید ستوده نیز حضور یابد و چشمانم ان نگاه پر مهر او را تجربه کند . خیلی زود این فکر کودکانه را از خیله ام بیرون می رانم .

 صدای گرفته ی اذان از مسجد محل می اید . باید بروم وضو بگیرم و روحم را در ورای ابرهای اسمانی شست و شو دهم .

 همین طور که تصویرم را در اینه ی روشویی تماشا می کنم به اپارتمان کوچک ام فکر می کنم ، که از بس سوت و کور است ، مرا یاد خانه ی ارواح می اندازد .

 چند منظره از پائیز نقاشی کرده ام که همه ی ان تابلوها در همان اپارتمان ام زندگی می کنند و به جز مستانه و پدر تا به حال هیچ کس ان ها را ندیده .

 نمی دانم چرا هر چه می کوشم بهار به نقاشی هایم نمی اید . از پله ها پایین می روم و سجاده را روی زمین پهن می کنم .

 رو به جنوب می ایستم . و نماز می خوانم . نمازم که تمام می شود متوجه حضور پدر می شوم که دست هایش را با حوله پاک می کند سپس حوله را به دست مستانه می دهد و با لذت نامحدودی مرا تماشا می کند .

 تسبیح ابی ام را بر می دارم و زیر لب ذکر خدا را می گویم . پدر با لحن عاشقانه ای می گوید :

 امروز کجا رفته بودی ؟ پریماه من !

 چادر سفید گل دارم را دور پا می پیچم و می گویم : تئاتر .

 او کنار سجاده ام می نشیند . دستی به موهای یک دست سفیدش می کشد و می گوید :

 توی لباس سپید عین فرشته ها شدی .

 -لوسش نکن دیگه .

 این را مستانه می گوید و از صحنه می رود . سجاده ام را جمع می کنم .

 پدر می ایستد و می پرسد : راستی شنیدم یه ادم مشکوک داشته اطراف خونه ی ما پرسه می زده تو کسی رو ندیدی؟

 به کسی مشکوک نیستی ؟

 کمی فکر می کنم . می ایستم . به شچمان پدر زل می زنم و پاسخ می دهم :

 نه

 ***

 به اژانس زنگ می زنم و می گویم یک ماشین بفرستد به اشتراک دویست و چهل . لباسم را تعویض می کنم و از منزل بیرون می ایم . ماشین پرایدی مقابل خانه منتظر من است . در عقب را باز می کنم و بی ان که کلامی بگوید به صندلی تکیه می دهم . راننده می راند . دو خیابان که از منزل فاصله می گیریم. به راننده می گویم : ببخشید اقا ! من عجله دارم .

 با ان که هیچ عجله ای ندارم . اما شور خاصی در دلم بر پاست . دوست دارم هر چه زودتر لحظه ی دیدار من از لیلی فرا برسد . راننده به سمت اتوبان می پیچد در طول راه که به رستوران یاس می روم . نمی دانم چرا ارزو می کنم لیلی برایم از امید ستوده بگوید .

 من اصلا کنجکاو نیستم بدانم او چند ساله است . در کجا زندگی می کند . رشته ی تحصیلی اش چیست ؟ و از کی به بازیگری علاقه مند بوده و خلاصه سوالاتی از این قبیل …

 فقط دوست دارم او درباره ی ستوده برایم صحبت کند . از فکری که کردم خنده ام گرفته .

 راننده از اتوبان به سمت جاده می پیچد . می گویم : اقا! مستقیم ! اگر مستقیم برید زودتر به مقصد می رسیم .

 -مطمئنید از اینکه راه مستقیم رو انتخاب کردید ؟

 این را راننده ی جوان می گوید و من هر چه می کوشم نمی توانم تصویر او را در اینه ی مقابل تماشا کنم . عجیب ان که عینک دودی به چشم دارد و شال سبزی به گردن اویخته و کلاهی که روی پیشانی او را پوشانده .

 نمی دانم چرا نوع پوشش او مرا یاد حرف های مستانه و راننده ای دیروز مرا به تائتر شهر رساند ، می اندازد .

 -ببخشید ، من اصلا منظور شما رو نمی فهمم .

 -رسیدن به بعضی مقاصد پستی و بلندی های زیادی داره . مراقب باشید اگر هم تو جاده ی تردید پیاده شدید کسی شما رو فریب نده .

 -من اصلا نمی فهمم شما چی میگین ؟

 -منظورم اینه خیلی خوبه ادما توی زندگی همیشه راهشون رو مستقیم برن .

 از این که او بحث را به این جا کشانده ! متعجبم !

 می گویم : یه راننده ی خوب باید مسافرش رو تو جاده ی تردید پیاده نکنه ، و اونو سعی و سلامت به مقصد برسونه .

 -و یه مسافر خوب، باید حواس راننده ش رو پرت نکنه ، و ادرس درست بدست راننده بده .

 -مگه شما رستوران یاس رو نمی شناسید ؟

 -اتفاقا من از اتوبان امدم تا شما سریع تر به مقصد برسین . ولی جاده ای هست که تا به حال هیچ راننده ای اونو کشف نکرده .

 -حتی شما ؟!

 او با اطمینان می گیود : چرا من کشفش کردم .

 هنوز حرف راننده را جدی نگرفتم . می پرسم :

 حالا اسم این جاده چی هست ؟

 -جاده ی اسرار.

 می خندم . کمی مکث می کنم . نگاهم را به پشت ویرتین مغازه ها می رانم عروسک هایی که توی ویترین زندگی می کنند مرا یاد دوران کودکی ام می اندازند . یادم می اید که من همیشه عاشق یک خرش عروسکی بزرگ بودم .

 به راننده می گویم : پس باید جای جالبی باشه تا به حال سعی نکردین هیچ مسافری رو از اون جا به مقصد برسونین ؟

 کوتاه می خندد .

 -دارم سعی می کنم .

 -چه جوری ؟

 -خب از اتوبان حقیقت راحت میشه اون جا رو پیدا کرد .

 -اوه جالبه .

 -به عقیده ی من یه مسافر خوش بخت اونی یه که از همین جاده به مقصدش برسه .

 -چرا ؟

 -چون هیچ خطری اونو تهدید نمی کنه . یعنی کسی اون جا رو نمی شناسه . ولی عبور و مرور تو خیابونای شلوغ و پر ازدحام ، پر از عابر پیاده که سعی دارن از این سوی خیابون به سمت دیگر برند ، پر از موتور سوارایی که با عجله می خوان از ماشینا سبقت بگیرن ، احتیاط زیادی می طلبه .

 -بله همین طوره .

 مدتی هر دو ساکت می مانیم . او اتومبیل را به سمت خیابان برگ می راند و مقابل رستوارن پیاده ام می کند .

سالن رستوران خلوت است . لیلی را می بینم که پشت یک میز دو نفره نشسته و منتظر من است .ته سالن ، دختر و پسر جوانی پشت یک میز دو نفره نشسته و با شاتها غذا می خورند . دختر جوان ، نگاه معنادارش را گاهی به لیلی می دهد .

صندلی را عقب می کشم . با لیلی سلام و احوالپرسی می کنم . پشت میز می نشینم .

-چه عجب ! بالاخره سر کیسه رو شل کردی . ما یه ناهار مهمونت شدیم .

هنوز جوابم را از لیلی نگرفتم که دختر جوان به سمت میز ما می اید .

-عزیزم می خوام مطلب مهمی رو بهت بگم .

-اگر می خوای از من برای کسی خواستگاری کنی خیالت رو راحت کنم من تاعاشق نشم ، ازدواج نمی کنم . چون دوست دارم عاشقانه زندگی کنم ، نه از روی مصلحت و اجبار.

لیلی سرش را تکان می دهد و لبخند می زند .

 دختر جوان کیف اش را از روی شانه پایین می اورد . خودکار و کاغذی روی میز می گذارد و از لیلی می خواهد ان را امضا کند .

 لیلی کاغذ را امضا می کند و دختر جوان در حالی که با شور خاصی به امضای او خیره شده از ما فاصله می گیرد .

 -دنیای شهرت ، دنیای شیرینی ایه نه ؟

 -بستگی داره .

 پیش خدمت به سمت میز ما میاید . لیلی سفارش می دهد .

 نمی دانم چرا علاقه مند شدم لیلی از امید ستوده بگوید . سعی می کنم بحث را به انجا بکشانم .

 -می دونی برام خیلی عجیبه ستوده مدام درباره ی تو حرف می زنه . انگار می خواد یه جورایی از زیر زبون من حرف بکشه .

 لیلی این را می گوید و به پشتی صندلی اش تکیه می دهد . قبل از ان که نام امید را بر زبان جاری کنم لیلی با بیان این حرف مرا شوکه کرده ، لرزش محسوس در دست هایم حس می کنم . قلبم به تندی می تپد .

 پیش خدمت غذا را روی میز می چیند . سعی می کنم چهر ه ی بی اعتنایی به خودم بگیرم . می گویم :

 -خب همیشه که نباید افراد عادی درباره ی زندگی هنرمندا کنجکاو باشن . بذار یه خورده ام اونا به زندگی ما سرک بشکن .

 لیلی تکه ای سیب زمینی توی بشقاب من می گذارد و روی ان سس می ریزد .

 سپس با اشتها غذایش را می خورد .

 -توام بخور ، من خیلی گرسنه ام .

 از این که باعث شدم او رشته ی صحبت را قطع کند پشیمانم . لقمه در دهانم گیر کرده . جرعه ای اب می نوشم . سپس ادامه می دهم :

 حالا شما هم بازی هستین ؟

 لیلی دست از غذا می کشد و ناباورانه نگاهم می کند .

 -تو چت شده ؟ این همه اومدی تئاتر ما رو دیدی تازه می پرسی ما هم بازی هستیم . ببینم اگر نمی دونستی لیلی زنه یا مرد ؟ حالا بدون . من زنم . روبروت نشستم .

 دستپاچه پاسخ می دهم : منظورم تو یه نمایش دیگه س .

 -نه ، ولی می دونی ستوده می خواد یه فیلم سینمایی بسازه . قصه شو خودش نوشته جالبه اسم قهرمان قصه پریماهه .

 -پس واسه همین در رابطه با من کنجکاوه .

 نگاهم دوباره به ته سالن می خورد . پسر جوان برای دختر مقابلش شکلک در می اورد . دختر از خنده ریسه می رود . چانه اش به لبه ی میز اصابت می کند . این بار پسر جوان با لذت خاصی به او نگاه می کند و می خندد .

 من نیز خنده ام گرفته ، لیلی متوجه موضوع شده ، او نیز می خندد نگاهم را از پنجره ی رستوران به بیرون می رانم . مقابلم مرد جوانی را می بینم که کاپشن چرمی اش را دور گردن حلقه کرده . او به چشمانش عینک دودی زده و مستاصل است . هیبت و ظاهر او مرا یاد راننده می اندازد . ترس بر تمام وجودم چیره می شود . دست هام اشکارا می لرزد . طوری که چمگال به لبه ی بشقاب اصابت می کند . لیلی متعجب می پرسد :

 تو امروز چت شده ؟ چرا این قدر مضطربی ؟ ببینم دکتر رفتی ؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,همیشه,در,قلب,منی, دانلود رمان همیشه در قلب منی,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان بادبادک باز بازديد : 134مرتبه

نام رمان : بادبادک باز

نویسنده : خالد حسینی

یک

دسامبر ۲۰۰۱

در یک روز سرد ابری زمستان ۱۹۷۵ در دوازده سالگی شخصیتم شکل گرفت . دقیقا آن لحظه یادم مانده ؛ پشت چینه ی مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه ی کنار نهر یخزده را دید می زدم. سالها از این ماجرا می گذرد ، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره ی از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست . چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم ، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه ی متروک سرک کشیده ام.

یکی از روزهای تابستان گذشته دوستم رحیم خان از پاکستان تلفن کرد . از من خواست به دیدنش بروم. گوشی در دست توی آشپزخانه بودم و می دانستم فقط رحیم خان پشت خط نیست. این گذشته ام بود. با گناه هایی که کفاره اش را نداده ام. پس از اینکه گوشی را گذاشتم ، رفتم تا کنار دریاچه ی اسپرکلز( Spreckels ) در حاشیه ی شمالی پارک گلدن گیت قدمی بزنم. آفتاب اول بعد از ظهر روی آب می درخشید و دهها زورق بازیچه روی آب بود و نسیم خنکی آنها را پیش می راند. سر بلند کردم و جفتی بادبادک در انتهای غربی پارک خیلی بالاتر از درخت ها بر فراز اسیابهای بادی می رقصیدند؛ مثل یک جفت چشم کنار هم بودند و با هم پایین و بالا می رفتند و از بالا به سانفرانسیسکو ، شهری که حالا خانه ام شده ، نگاه می کردند. ناگهان صدایحسن در سرم پیچید : جانم هزار بار فدایت . حسن ، بادبادک باز لب شکری.

کنار بید مجنونی روی یکی از نیمکتهای پارک نشستم . به فکر حرفی افتادم که رحیم خان پیش از گذاشتن گوشی تقریبا برای چاره جویی گفت. هنوز راهی برای جبران مافات هست. به آن بادبادک های جفتی نگاه کردم. یاد بابا افتادم. یاد ِ علی ، کابل . یاد آن زندگی افتادم که تا زمستان ۱۹۷۵ از سر گذرانده بودم و از آنجا همه چیز عوض شد واز من چیزی ساخت که امروزهستم.

دو

من و حسن در زمان کودکی از درختهای سپیدار ِ کنار ِ راه ماشین رو ِ خانه ی پدرم بالا می رفتیم ، تکه آینه ای را برمی داشتیم ، نور را به خانه ی همسایه ها می تاباندیم و عاصیشان می کردیم. با پاهای برهنه ی آویزان و جیب هایی پر از گردو و توت خشک روبروی هم روی دو شاخه ی بلند می نشستیم . به نوبت آینه را به دست می گرفتیم ، توت می خوردیم و هره کره کنان به طرف هم پرتاب می کردیم. هنوز همحسن را بالای آن درخت می بینم ؛ نور خورشید از لابهلای برگ های درختان روی صورت کمابیش گرد کاملش بازی می کند؛ صورتی مثل عروسکهای چینی که از چوبی سخت تراشیده باشند ؛ دماغ پَخ با پره های گشاد و چشمهایی تنگ بادامی مثل برگ های خیزران، چشمهایی که با تغییر نور طلایی به سبز و حتی آبی می زد. هنوز هممی توانم گوشهای کوچک و چانه ی نوک تیزش را ببینم ؛ انگار مثل زایده ای بعدا به صورتش اضافه شده ؛ همچنین شکاف لب بالایش در طرف چپ دوخط عمودی که انگار ابزار عروسک ساز ِ چینی کمی لغزیده یا نافرمان و بی دقت شده بود.

گاهی بالای درخت ها با حسن حرف می زدم و او در این میان با قلابسنگ به طرف سگ گله ی آلمانی ِ یک چشم ِ همسایه گردو پرتاب می کرد. حسن هیچ وقت دلش نمی خواست این کار را بکند ؛ اما اگر من از او می خواستم از ته دل میخواستم ، خواهشم را رد نمی کرد. بعلاوه وقتی قلابسنگ دستش بود به کسی امان نمی داد. علی ، پدر حسن ؛ ما را غافلگیرمی کرد و سخت از کوره در می رفت یا بهتر بگویم آنقدر کفری می شد که از آدم ملایمی مثل علی بر می آمد. انگشتش را تکان تکان می داد و اشاره می کرد از درخت بیاییم پایین. آینه را از دستمان می گرفت و چیزی می گفت که مادرش به او یاد داده بود. می گفت وقت نماز خواندن, شیطان نور آینه را روی آدم ها می اندازد تا حواثشان را پرت کند. همیشه پسرش را سرزنش می کرد و ادامه می داد: (و موقع این کار می خندد.)

حسن سر به زیر می انداخت و من من می کرد: (بله , بابا.) اما هیچ وقت به رخم نمی کشید که آینه انداختن هم مثل تیر زدن به سگ های همسایه با گردو و همیشه نظر من بوده.

ردیف درختهای سپیدار در دو سوی راهِ ماشین روِ آجر فرش به دو لنگه در آهنی خوش نقش منتهی می شد. این در به محوطه ی وسیع ماشین رو در ملک پدرم باز می شد. خانه در سمت چپ راهِ آجر فرش و حیاط خلوت در انتهای آن بود.

همه عقیده داشتند که بابای من , قشنگ ترین خانه ی محله ی وزیر اکبر خان را ساخته , این محله از محلات تازه و ثروتمند شمال کابل بود. بعضی ها می گفتند تو کابل خانه ای قشنگ تر از این نیست. مدخل وسیعی مزین به باغچه های گل رز در دو سو به خانه های درندشتی با کف مرمرین و پنجره های عریض ختم می شد. کاشی های ظریفی که بابا خودش از اصفهان خریده بود کف چهار حمامش را می پوشاند. فرش های زربفتِ دیواریِ خریداری شده از کلکته روی دیوار ها ردیف شده و چلچراغی بلورین از سقف گنبدی آن آویخته بود.

اتاق خواب من و بابا و اتاق کارش که به آن (اتاق خانیات) هم می گفتند و مدام بوی تنباکو و دارچین می داد در طبقه ی بالا بود. بابا و دوستانش پس از اینکه علی غذاشان را می داد , در این اتاق روی مبل های سیاه چرمی لم می دادند. پیپ های خود را پر می کردند_بابا به این می گفت هموار کردن پیپ_ و از سه موضوع دلخواه خود , سیاست , کسب و کار و فوتبال حرف می زدند. گاهی از بابا می خواستم اجازه بدهد من هم بروم پیششان , اما بابا دم در می ایستاد و می گفت: (بزن بچاک. فوراً. حالا وقت بزرگترهاست. چرا نمی روی یکی از کتابهایت را بخوانی؟) در را می بست و مرا با این سوال به جا می گذاشت که چرا همیشه وقت فراغت بزرگترهاست. کنار در می نشستم و زانوی غم بغل می کردم. گاهی یکی- دو ساعت آنجا می نشستم و به خنده ها و گپ هایشان گوش می دادم.

اتاق نشین من پایین دیواری منحنی داشت. با گنجه های سنتی. روی دیوار تصاویر خانوادگی نصب شده بود. مثلاً عکس بزرگ و رنگ و رو رفته ای از بابابزرگ و سلطان نادرشاه در ۱۹۳۱ دو سال پیش از قتل سلطان , با چکمه های بلند تا زانو و تفنگ های به شانه انداخته بالای لاشه ی گوزن شکار شده. عکسی از عروسی پدر و مادرم هم بود. بابا با کت و شلوار مشکی و مادرم , شاهزاده خانم جوان لبخند بر لبی , با لباسی سفید. در یکی از عکس ها بابا در کنار بهترین دوست و شریک تجاریش , رحیم خان , جلو خانه ایستاده بودند و هیچ کدام لبخند نمی زدند_ من توی عکس بچه بودم و در بغل بابا_بابا خسته و گرفته به نظر می رسید. در همان حال دستم انگشت کوچک رحیم خان را گرفته.

دیوار منحنی به اتاق غذاخوری می رسید که در وسطش میز چوب ماهونی قرار داشت. سی نفر راحت پشت میز جا می گرفتند و با توجه به علاقه ی پدرم به مهمانیهای با شکوه تقریباً هر هفته همین طور هم می شد. در انتهای دیگر اتاق غذاخوری بخاری دیواری مرمری بلندی بود و زمستان ها همیشه شعله های نارنجی آتش در آن می رقصید.

درِ بزرگ لغزانی به تراس نیمدایره ای باز می شد که به دو جریب زمین و رج به رج درخت آلبالو مشرف بود. بابا و علی یک باغچه ی سبزی هم کنار دیوار شرقی خانه درست کرده بودند : گوجه فرنگی , نعنا , فلفل و یک رج ذرت که هرگز دانه نمی بست. من و حسن اسمش را گذاشته بودیم (دیوار ذرت بی دندان)

در انتهای جنوبی باغ , در سایه ی یک درخت ازگیل ژاپنی , خانه ی پیش خدمتها قرار داشت : کلبه ی کاهگلی محفر کوچکی که حسن با پدرش در آن به سر می برد.

همین جا, در این آلونک , در زمستان ۱۹۶۴ حسن به دنیا آمد, درست یک سال پس از آنکه مادرم مرا به دنیا آورد و سرِ زا رفت.

طی هیجده سالی که در آن خانه به سر بردم فقط چند بار پا به قسمت حسن و علی گذاشتم. خورشید که پشت تپه ها غروب می کرد و بازی روزانه ی ما تمام می شد, من و حسن هر یک ه راه خود می رفتیم. من از کنار باغچه ی رُز می گذشتم , به عمارت بابا می رفتم و حسن به کلبه ی کاهگلی که در آن دنیا آمده و همه ی عمرش را در آنجا گذرانده بود بر می گشت. یادم می آید که جای محقر و پاکیزه ای بود و نور دو چراغ نفتی در آن کور سو می زد. دو تشک در گوشه ی اتاق , یک قالیچه ی نخ نمای هراتی با گوشه های فرسوده در وسط , یک سه پایه و یک میز چوبی در گوشه ای بود که حسن پشتش نقاشی می کشید. دیوارها لخت و برهنه بود. غیر از یک دیوار کوب که با منجوق رویش الله اکبر دوخته بودند. بابا آن را در یکی از سفرهایش به شهد برای علی خریده بود.

در همین کلبه ی صنوبر , مادر حسن , در یک روز سرد زمستانی ۱۹۶۴ او را به دنیا آورد. همان طور که گفتم مادرم بر اثر خونریزی سرِ زایمان من مرد. اما مادر حسن سر یک هفته پس از تولد او از دست رفت. از دست دادن او طوری بود که بیشتر افغان ها آن را بدتر از مردن می دانند. او با گروهی از خوانندگان و رقاصان دوره گرد فرار کرد.

حسن هرگز از مادرش حرف نمی زد. انگار که اصلاً نبود. همیشه از خودم می پرسیدم آیا هیچ وقت شده خوابش را ببیند یا بگوید چه ریختی است یا کجاست. نمی دانستم مایل است اورا ببیند یا نه.آیا او هم مثل من هوای مادری را که هرگز ندیده در سر داشته؟ یک روز داشتیم برای دیدن یک فیلم تازه ی ایرانی از خانه ی پدرم به سینما زینب می رفتیم ؛ راه میان بر را از میان پادگان نظامی نزدیک مدرسه ی متوسطه ی استقلال در پیش گرفته بودیم _بابا قدغن کرده بود از آن راه میان بر برویم , اما حالا با رحیم خان رفته بود پاکستان. از روی نرده ای که دور پادگان کشیده بودند پریدیم , از نهر کوچکی جستیم و به میدان خاکی بی درختی رسیدیم که تانک های رها شده در آنجا خاک می خوردند. دسته ای سرباز در سایه ی یکی از تانک ها چپیده بودند و سیگار کشان ورق بازی می کردند. یکی از آنها ما را دید. سلقمه ای به بغل دستی اش زد و سر حسن داد کشید.

(آهای با تو ام! من می شناسمت.)

ما که هیچ وقت ندیده بودیمش. مرد خپلی بود با سر تراشیده و ته ریش. پوزخند زدن و چپکی نگاه کردنش مرا می ترساند. زیر لب به حسن گفتم: (همین طور راست برو.)

سرباز داد زد: (آهای! هزاره!وقتی بات حرف می زنم به من نگاه کن!) سیگارش را دست بغل دستیش داد و با انگشت های شست و نشانه ی یکی از دستهایش حلقه ای درست کرد. انگشت اشاره ی دست دیگرش راتوی آن حلقه فرو برد و چند بار این کار را تکرار کرد. (مادرت را می شناسم. می دانستی؟ خیلی خوب می شناسمش. یک دفعه آوردمش پشت آن نهر , آنجا.)

سرباز ها خندیدند. صدای یکی شان به جیغ می مانست. به حسن گفتم یکراست برو جلو, برو)

سرباز داشت می گفت: ( چه تن و بدنی داشت!) با دیگران دست می داد و پوزخند می زد. کمی بعد توی تاریکی که فیلم شروع شد , صدای حسن را شنیدم که خِس خِس می کرد. اشک از گونه هایش جاری بود. از صندلیم دست دراز کردم , دست دور شانه هایش انداختم و او را به خود چسباندم. سر روی شانه ام گذاشت. پچ پچ کنان گفتم : ( تو را با یکی دیگر اشتباه گرفت. حتماً اشتباه گرفت.)

به من گفتند وقتی صنوبر گریخت , هیچ کس تعجب نکرد . وقتی علی , حافظ قرآن, با صنوبر ازدواج کرد همه ابرو ها را بالا انداختند. صنوبر خوشگل بود و نوزده سال از او جوان تر , اما در بدنامی رسوای خاص و عام. او هم مثل علی از قوم هزاره بود و دختر عموی او ؛ بنابر این به طور طبیعی اولین کسی بود که به علی می رسید. اما غیر ز این مشابهتها علی و صنوبر کمتر وجه اشتراکی داشتند و از همه کمتر وضع ظاهریشان بود. در حالی که چشمان سبز براق و چهره ی شیطنت بار صنوبر بنا به شایعات مردهای زیادی را به وسوسه ی گناه می انداخت, ماهیچه های چانه ی علی بر اثر فلج مادرزاد از کار افتاده بود و او نمی توانست لبخند بزند و همیشه قیافه ی عبوسی داشت. به این ترتیب دیدن چهره ی شاد یا غمگین علی محال بود. فقط چشمهای میشی بادامیش از لبخند یا اندوهش خبر می داد.

می گویند چشمها پنجره ی روح است. این حرف بیشتر از همه در مورد علی مصداق داشت که احساساتش تنها از راه چشمانش بروز میکرد.

شنیدم که خرامیدن صنوبر و قر و غمزه ه اش مردها را از راه به در میکرد. اما فلج اطفال برای علی پای راست تحلیل رفته ای به جا گذاشت که پوست زردی بر استخوانش کشیده شده بود و جز لایه ی نازکی ماهیچه جیزی نداشت. در هشت سالگی روز به یادم می اید که علی مرا همراه خود برای خرید نان به بازار برد. من زمزمه کنان پشت سرش راه می رفتم و می کوشیدم ادای طرز راه رفتنش را درآورم. دیدم پای استخوانیش مثل جارو تاب می خورد و هر بار که آن پا را به زمین می گذارد تنش به طرز غریبی به یک سو خم می شود. معجزه ی کوچکی بود که با هر قدم برداشتن کله پا نمی شد. ادایش را که درآوردم ، تقریبا توی جوی آب افتادم. این کار باعث خنده ام شد. علی برگشت و مرا هنگام ادا دراوردن غافلگیر کرد ، اما هیچی نگفت. نه آنوقت ، نه بعد. فقط به راهش ادامه داد.

صورت علی و طرز راه رفتنش موجب ترس بعضی بجه های کوچکتر همسایه می شد. اما مشکل اصلی با بچه های بزرگتر بود. آنها در خیابان دنبالش می کردند و وقتی می شلید ادایش را در می آوردند. بعضی ها او را بابالو با لولو خورخوره صدا می زدند. با جیغ و داد و خنده و شوخی می گفتند : « آها بابالو. امروز کی را خوردی؟ کی را خوردی؟ بابالوی پَخِ دماغ»

چون علی و حسن خطوط چهره ی هزاره های مغولی را داشتند به او می گفتند « پَخِ دماغ». سالهای سال درباره هزاره ها فقط همین را می دانستم که از اعقاب مغولها هستند.با شباهت کمی به چینیها . در کتابهای درسی کمتر اسمی از آنها می آوردند و فقط به طور گذرا به اجدادشان اشاره می کردند. روزی به اتاق کار بابا رفتم. کتابخانه اش را زیر و رو کردم و و یکی از کتابهای تاریخ قدیمی مادرم را پیدا کردم. این کتاب را یک ایرانی به نام خرمی نوشته بود. خاک روی کتاب را فوت کردم. آن شب دزدانه آن را به تختخواب بردم و چون فصل کاملی درباره ی هزاره دیدم ، مبهوت شدم. یک فصل کامل به قوم حسن اختصاص داشت! در این فصل خواندم که قوم من ، یعنی پشتوها به هزاره ها ستم کرده و آزارشان داده است. در این کتاب نوشته بود که در قرن نوزدهم هزاره ها کوشیدند علیه پشتوها قیام کنند، اما پشتوها « با خشونتی وصف ناپذیر سرکوبشان کردند». در کتاب آمده بود که قوم من هزاره ها را کشته، آنها را از زمینهاشان رانده، خانه هاشان را سوزانده و زنانشان را به کنیزی فروخته است. آنجا نوشته بود یکی از دلایل این بود که پشتوها سنی و هزاره ها شیعه بودند. در کتاب چیزهای زیادی نوشته بود که نمی دانستم. چیزهایی که معلمهامان اصلا حرفش را نمی زدند.

چیزهایی که بابا هم حرفش را نزده بود. همچنین چیزهایی نوشته بود که می دانستم. مثل اینکه مردم هزاره ها را موش خور ، بینی پهن و خر بارکش صدا می زدند. شنیده بودم بعضی بچه های محل حسن را اینطور صدا می زدند.

هفته ی بعد ، پس از کلاس درس کتاب را به معلم نشان دادم و به فصل مربوط به هزاره ها اشاره کردم. چند صفحه ای از آن را سرسری دید زد. نخودی خندید و کتاب را پسم داد. اوراق خود را برداشت و گفت: « این جماعت کارشان همین است که شهید نمایی کنند.» از قیافه اش پیدا بود که با نفرت از آنها حرف می زند .

با اینهمه صنوبر بر خلاف اشتراک قومی و خونی با علی در طعنه زدن به او با بچه های همسایه یکصدا می شد. شنیدم که نفرت خود را از قیافه و ظاهرش پنهان نمی کرد.

زخم زبان می زد: « به این هم می گویند شوهر؟ پیر خرها هم از این شوهر مناسب ترند»

سر آخر مردم فهمیدند که این ازدواج یک جور قول و قرار مردانه بین علی و عمویش ، پدر صنوبر ، بوده. می گفتند علی دختر عمویش را را به زنی گرفته تا نام عمویش را که آلوده شده بود از ننگ برهاند ؛ هر جند علی ، که از پنج سالگی یتیم شده بود ، دارایی یا میراثی نداشت که بتوان حرفش را زد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,بادبادک,باز, دانلود رمان بادبادک باز,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان بوی خوش عشق بازديد : 91مرتبه

نام رمان : بوی خوش عشق

نویسنده : آرش خسروپناهی

شنایی

یکی از روزهای بهاری آپریل بود، وسط امتحانهای سال پنجم. امتحانهایی که از اواسط فوریه شروع شده بود و قرار بود تا آخر اوت طول بکشه. حتّی فکر کردن به این که هفت هشت ماه رو باید فقط تو کتابخونه و با کتابها بگذرونم کلافهام میکرد. از طرف دیگه دلم گرفته بود و خیلی احساس دلتنگی میکردم. بهرام تنها برادر من که در ضمن شاید نزدیکترین دوستم هم بود و همیشه شیطونیهاش کلّی سر حالم میآورد، از ژانویه برای یه کار خیلی مهم به وین رفته بود و من تنها بودم.

ما یه خانوادة خیلی متّحد و صمیمی بودیم و جونمون رو برای همدیگه میدادیم. گاهی فکر میکردم که از من خوشبختتر رو زمین خدا نیست. پدر و مادری که دوستت داشته باشن و خواهر و برادرهایی که هوات رو داشته باشن. محبّتی که تو خانوادة ما موج میزد رو کمتر جایی میشد دید.

داشتم میگفتم که یکی از روزهای آپریل بود. صبح پرندهها توی فضای سبز پشت خونة من غوغا راه انداخته بودن، من هم طبق معمول ساعت ۶ صبح چشمهام باز بود و هوای خنک بهار ژِنِو رو تو مشامم میریختم. باید دوش میگرفتم و سریع کارهام رو میکردم و مینشستم سر درسهام. دو تا از امتحانهام رو پاس کرده بودم و راضی بودم. امتحان بعدی که دو هفتة بعد بود پوست بود و من هیچ چی نخونده بودم. تو این افکار بودم که تلفن زنگ زد. کی بود این وقت صبح؟

- الو؟

- چطوری بهار جون؟

- شیوا؟ این چه وقت زنگ زدنه؟ صدای همسایه ها در میاد!

- ای وای Sorry، یادم نبود که اونجا مثل خونة باربی کوچیکه و صدا میره بیرون!

- حالا چطور شده این وقت شب یاد من کردی؟

- خوبه یادت مونده اینجا شبه! زنگ زدم که بگم مرخصیهام رو جور کردم و هفتة اوّل جون میام!

- به به! چه عجب! حسنی ملاّ نرفت…

- لوس شی نمیام ها!

- بابا من وسط امتحانامه، هر چی میگم تو اون کلّة پوکت نمیره، تو بیای که من اصلاً نمیتونم ببینمت! همش باید برم کتابخونه.

- خوب چیکار کنم؟ سعی کردم زودتر بیام، نشد! در ضمن اگه بشه میخوام با باباجون و مامانجون برم زیارت.

- خوب برو… پس نگو برای من میای!

- بابا دلم برات تنگ شده به خدا. حالا با هم که میتونیم نهار و شام بخوریم. یه قلمبه که میخوری؟

- منظورت یه لقمه بود؟ آره بابا، OK، فهمیدم. بیا خوشحال میشم. الهی که خاله قربون اون صورت خوشگلت بره.

- کدوم خاله؟

- همشون جز من!

- اِه؟ اگه به کتایون نگفتم!

- خوب بگو! دلش هم بخواد قربون شکل ماه تو بره!

- حالا لیستت رو حاضر کن که یواش یواش برات خرید کنم.

- لازم نکرده! تو اون خراب شده چی پیدا میشه؟ خودت بیا و سه چهار تا چمدونات کافیه!

- اگه بهرام هم بیاد ژنو خوبه، دارم برنامه جور میکنم چند روز برم ناپل پیش کتی، امّا اگه بخوام وین هم برم بیشتر وقتم تو هواپیما میگذره!

- نه بابا بهرام حتماً میاد، نگران نباش.

- بهار، بابا میگه به خاله موشه سلام برسون و روشو ببوس!

- بگو لطف دارن، خاله خرسه سلام میرسونه!

شیوا خواهرزادة منه. خواهر بزرگم آذر زود ازدواج کرد و شیوا همسنّ منه، یعنی یه ماهی هم بزرگتره و آمریکا زندگی میکنه. وقتی بچّه بودیم پدر شیوا که خیلی من رو دوست داشت اسمم رو گذاشته بود خاله موشه و این اسم هنوز هم که ۲۲ ساله هستم روم مونده!

طبق معمول با شیوا یه ساعتی حرف زدم، بعدش دویدم طرف دوش و آماده شدم برم کتابخونه. توی کتابخونه یه جور کابینهایی هست که درش بسته میشه و من همیشه توی یکی از این کابینها درس میخونم. کتابخونه ساعت ۸ صبح باز میشه و اگه دیر میجنبیدم همة کابینها پر میشد و برای من جا نمیموند.

کتابخونة دانشکدة پزشکی ژنو از بهترین کتابخونههای اروپاست. هم وسیعه، هم پر از کتابهای جدید و قدیم. یه طبقه فقط مخصوص مجلّههای پزشکی سراسر دنیا داره و حدود صد تا کامپیوتر مجهّز به اینترنت و تمام تجهیزات دیگه تو قسمتهای مختلف کتابخونه در اختیار ماست. هر سال کامپیوترهای جدید جای قدیمیها رو میگیره و کامپیوترهای قدیمی برای کمک به دانشکدههای پزشکی آفریقا و جهان سوّم فرستاده میشه.

ساعت ۸ صبح پشت در کتابخونه بودم. بقیة سال پنجمیها هم آروم آروم میاومدن. همة رنگها پریده و زیر چشمها کبود که اثر بیخوابی شبانه و البتّه خرخونی معروف دانشجوهای پزشکیه. اینجا سال پنجم آخرین سال تحصیل در رشتة پزشکیه و کلّ درسهای تئوری و عملی، کتبی و شفاهی تموم میشه و بعد از اون به مدّت یک سال باید در زمینههای مختلف توی بخشهای بیمارستان کارآموزی کنیم تا مدرکمون رو بدن که البتّه از این مدّت حدّاقل یک ماهش باید خارج از سوئیس باشه!

خلاصه شروع کردم به کتابهام رو ورق زدن و بعدش فکر کردم برم یه قهوه بگیرم و بیام. حوصلة درس خوندن نداشتم. همیشه کارم همین بود، صبح زود میرفتم کتابخونه، امّا بجای درس خوندن یا داشتم با موبایلم حرف میزدم، یا دوستام میاومدن و با هم حرف میزدیم و یا تو کافه تریای دانشگاه بودم! امّا خوب، درسهام خوب بود و بالاخره با نمرة خوب قبول میشدم؛ پس دلیلی نمیدیدم که روشم رو عوض کنم! اون روز حوصلهام بدجوری سر رفته بود و نمیدونستم چیکار کنم، این بود که رفتم پشت یه کامپیوتر و رفتم روی چند تا سایت درسی و بعدش یه سایت ایرونی که جوک و شعر و مطالب فارسی جالب داشت و نشستم به خوندن. صفحة اوّل که باز شد دیدم یه چیزی چشمک میزنه، دوستیابی! نفهمیدم چیه، کلیک کردم روش و رفتم رسیدم به یه چَت روم فارسی! اسم میخواست، اسمم رو گذاشتم بلا! آخه داشتم نازل میشدم سر این بر و بچّههای ایرونی. این اوّلین باری بود که میرفتم تو چت روم! اصلاً نمیدونستم چی هست و چیکار میکنه. دیدم کلّی بر و بچّههای ایرونی، دختر و پسر، پیر و جوون دارن گپ میزنن و چرند میگن….

- سلام.

- از کجایی؟

- ژنو.

- کجا هست؟

- سوئیس .

- منم از افغانستان، کابل.

- آخِی! طالبان اذیتتون نمیکنه چت کنین؟

- برو دیوونه!

اوّل نمیفهمیدم یعنی چی! امّا بعد فهمیدم که یعنی اینا فکر میکنن من دروغ میگم. خندهام گرفت. حالا که اینو میخواین باشه…

- چند سالته؟

- ۳۳

- اِه، تو که گفتی ۲۲!

- حتماً دندونههای سه رو ندیدی!

- بابا اینجا که فارسی نیست! انگلیسی تایپ کردی ۲۲٫

- خوب من صفحه کلیدم فارسیه لابد من دندونهشو ندیدم!

خلاصه انقدر سربسر همه گذاشتم که خودم خسته شدم. دیگه میخواستم صفحه رو ببندم که یکی گفت سلام بلا.

- سلام.

- میشه اسمت رو بپرسم؟

- بهار.

- منم آریا، خوشبختم.

- سلام آریاجون، تو تهرانی؟

- آره.

- خوش به حالت!

- چرا؟ مگه تو کجایی؟

- من ژنو هستم، سوئیس.

- خوب پاشو بیا ایران.

- نمیتونم.

- پناهندهای؟

- من نه، پدر و مادرم بله.

- سیاسی نه؟

- نه، مذهبی.

- ناراحت نباش، درست میشه.

- امیدوارم.

- بهار چند ساله اونجایی؟

- حدود بیست سال.

- خوب فارسی حرف میزنی!

- بله خوب از بابام یاد گرفتم.

- آفرین. چیکار میکنی اونجا؟

- درس میخونم.

- چی؟

- پزشکی.

- آفرین. خیلی خوبه.

- چیچی و خوبه؟ پوستمون کنده شده!

- خوب عوضش خانوم دکتر میشی!

- تو سرم بخوره اون دکتری، همش امتحان دارم.

- الان هم تو امتحاناته؟

- آره.

- خوب موفّق باشی.

- ممنون. شما چیکار میکنی؟

- من درسم تموم شده، تو یه شرکت کار میکنم.

- چی خوندی؟

- مکانیک. فوق لیسانس دارم.

- چه عالی. باریکلاّ.

- بهار، یه عکست رو بفرست برام.

- بله؟ آقا کوتاه بیا!… آهسته برو با هم بریم! تاپ مدل که نیستم عکس بدم بهت!

- اگه بودی نباید میدادی!… اگه عکستو میدادی، عکسمو بهت میدادم. حالا مهم نیست… بیا بریم یاهو.

- من بلد نیستم!

- کاری نداره. اوّل میری رو Yahoo.com بعدش میری رو Messenger بعدش هم میزنی رو Download، آسونه، تا آخرش میره خودش، بعدش هم منو add میکنی!

- باشه.

- پس ID منو بنویس…

پریدم از ژیل که بغل دستم نشسته بود یه خودکار گرفتم و رو یه تیکّه کاغذ پاره نوشتم.

- بهار یادت نره ها.

- نه، نوشتم. حالا دیگه باید برم… Bye.

یه لحظه هایی هست تو زندگی آدم که ثبت میشه. نه تنها تو مغز و روحت، که در اعماق قلبت؛ هر چقدر هم که فکر میکنی چرا این لحظه رو این جوری به ثبت رسوندی نمیفهمی! روز ۱۵ آپریل از اون روزها بود.

بعد از این گپ زدن تصمیم گرفتم برم یه چند صفحه درس بخونم. بالاخره باید اینها رو یاد میگرفتم. نشستم سر کتابهام که تلفن زنگ زد.

- عصر شما بخیر باباجون.

- اِه بابا شمایین؟ خوبین؟ چه خبر؟

- کجایی باباجون؟ خبر پدر پیرت رو نمیگیری؟

- من که دیشب با شما صحبت کردم!

- دیشب تا الان یه عمر گذشته پدرجان!

- معذرت میخوام، این امتحانها برای من حافظه نگذاشته.

- اشکالی نداره باباجون، فردا میای ناهار پیش ما؟

- چشم. مامان خوبن؟ کجان؟ روشون رو از طرف من ببوسین…

دو سه ساعتی درس خوندم. سرم گرم بود و اصلاً حواسم به گذشت زمان نبود که دیدم در کابین باز شد و بابا اومدن تو.

- پدر جان بسه، چشماتو کور کردی!

- اِه بابا جون شما اینجا چیکار میکنین؟

- اومدم دخترم رو ببینم!

- خوب من فردا میاومدم، یا میگفتین خودم امشب میاومدم.

- نه، تا فردا کی مرده و کی زنده؟ دلم هواتو کرده بود، اومدم ببینم درسها هلاکت کرده یا نه!

- پس بریم یه جا یه قهوه بخوریم…

پدر من از اون آدمهاییه که برای نشون دادن احساسشون هیچ مشکلی ندارن. جلوی صد نفر آدم، قربون صدقة بچّهاش میره. اونم از نوع آنچنانی:

- الهی من قربون اون زمین برم که پای بچّهام روش راه میره! خاک اون زمین رو من خودم سرمه میکنم میکشم به چشمهام!

مادرم بر خلاف پدرم بسیار خود داره. مثلاً سعی میکنه ما رو لوس نکنه که البتّه موفّق هم نمیشه. مخصوصاً در مورد من که از وقتی بهرام هم بزرگ شده، به جمع پدر و خواهرهام اضافه شده و هی منو لوس میکنه. مامان بیچاره هم که از دست همشون به تنگ اومده دیگه خجالت رو کنار گذاشته و علناً با من دعوا میکنه! میگه لوست کردن، فردا نمیتونی تو این جامعة آشغال دووم بیاری، میخورنت!

بگذریم. اون روز من و بابا کلّی گپ زدیم. پدرم گفت که یه برنامة “فرهنگ و ادب ایران زمین” هست که بالای Verbier تشکیل میشه و برای من هم ثبت نام کرده.

- بابا من امتحان دارم!

- پدرجان سه روز بیشتر نیست، حیفه نری! برنامة شب شعر هست، موسیقی اصیل هست، معرّفی کتاب هست. کلّی جوون از کشورهای دیگه میان. درسِت رو الان بخون که بعداً بتونی دو سه روز بگذاری برای این کار.

- چشم.

راستش خودم هم از این بابت خوشحال بودم. این برنامهها همیشه با کیفیّت بالا تو سوئیس اجرا میشه. کلّی شاعر و ادیب توش شرکت میکنن و من هم عاشق ادبیّات فارسیم. عاشق کشوری که اصلاً نمیدونم چه جوری هست! البتّه از بس بابا برامون گفته و مامان توضیح داده، از نظر تئوری کلّی چیز میدونم امّا خوب، چیز زیادی به خاطرم نیست. خیلی بچّه بودم که با پدر و مادرم و بهرام و کتایون از ایران اومدیم بیرون. حالا که خوب فکر میکنم میبینم که پدر و مادرم از ایران اومدن بیرون، ولی دلشون رو اونجا گذاشتن. از لحظهای که ما وارد ژنو شدیم، کلاس فارسی برای بهرام و کتایون شروع شد. پدرم با جدّیت به درسهای بچّههاش میرسید و مخصوصاً حسّاسیّت زیادی داشت که ما فرانسه و فارسی رو قاطی حرف بزنیم و برای این کار جریمة نقدی هم گذاشته بود که از پول توجیبی هفتگیمون که زیاد هم نبود کم میشد! من از ۵ سالگی کلاس فارسی رو با پدرم شروع کردم و البتّه اون زمان بهرام ۱۰ ساله بود و اون هم تو کلاسهای ما شرکت میکرد. بابا یه میز و چند تا صندلی با یه کتابخونه گذاشته بود توی ورانده . توی کتابخونه پر بود از کتابهای سعدی و حافظ و کتابهای شعر نو، از سیاوش کسرایی تا سهراب سپهری. چند تا تابلوی خطّاطی هم به دیوار بود که با خطّ خوش افجعی نوشته شده بود: “چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ.” “من درد تو را ز دست آسان ندهم.” خلاصه اینقدر این قسمت از خونه رو قشنگ درست کرده بود که ناخودآگاه هر آدمی هوس میکرد بشینه و کتاب فارسی بخونه. مامان هم یک قسمت از میز رو قرآن و نهج البلاغه گذاشته بود و بهرام وقتی فارسیش تکمیل شد با مامان عربی کار میکرد و البتّه همیشه وسط کار شیطونی میکرد و حواس ما رو پرت میکرد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,بوی,خوش,عشق, دانلود رمان بوی خوش عشق,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود رمان ادریس بازديد : 117مرتبه

نام رمان: ادریس

نویسنده: مینا مهدوی نژاد

روی تخت دراز کشیده بودم و به قاب عکسی که روی میز کنارمان بود نگاه کردم ، ادریس باوقار تمام کنارم ایستاده بود و به من که در لباس سفید عروس بودم با شکوه لبخند می زد . چه شب مسخره و به یاد ماندنی بود ! همه خوشحال بودند و می خندیدند و من در کنار ادریس راضی بودم و برای دختر های دیگر قیافه می گرفتم ، اما آنها نمی دانستند که این یک ازدواج دروغی است . باران سیل آسا می بارید و به شیشه می کوبید و روی آن راهی پر پیچ باز می کرد و به پایین می رفت .

صدای رعد و برق چنان زیاد بود که فکر می کردم آسمان در حال خراب شدن روی سرم است . یعنی ادریس در این باران شدید کجا رفته بود . دستم را دراز کردم تا قابب عکس را بردارم که آسمان برق مهیبی زد و همه جا را روشن کرد و یک باره همه خانه در تاریکی فرو رفت قاب عکس از دستم افتاد و به هزار تکه تبدیل شد . از ترس ، سرم را در متکا بیشتر فرو بردم و جیغی کشیدم و اردیس را صدا کردم . اما اردیس نبود که به بودنش دل خوش کنم . کم کم چشمم به تاریکی عادت کرد . بلند شدم و از آشپزخانه شمع هایی که روزی سر سفره عقد برای تزیین گذاشته بودیم را روشن کردم و با شعله لرزان آن به اتاق خواب برگشتم . و شمع را روی سکوی پنجره گذاشتم و کنار قاب عکس شکسته نشستم و با نگاه کردن به شیشه های شکسته آن انگار زمان هم برای شکست و مرا با خود به عمق روز های گذشته برد ، به آن زمان که هر بخت برگشته ای به سراغم می آمد و او را آزار می دادم و با لباس های خیس از چای پا به فرار می گذاشتند . چند روزی بود مادرم در کوشم می خواند که این پسر با بقیه فرق دارد و تا حالا هر کجا خواستگاری رفته دختر ها بله را گفتند اما این پسر آنها را نپسندیده و من بی تفاوت فقط شانه بالا می انداختم و دنبال راهی برای فراری دادن او می گشتم . اما نمی دانستم چرا به خاطر آمدن او دلهره عجیبی داشتم و چیزی در وجودم فریاد می زد این سرنوشتت است و با او اری نداشته باش اما من نمی توانستم از آن همه استقلال و راحتی  به سادگی دست بکشم و با شروع زندگی جدید باری از مسئولیت ها و مشکلات را به دوش بگیرم و کنار اجاق گاز بایستم و برای او غذا درست کنم و مثل یک خدمتکار بله  قربان گوی او شوم و برای هرکاری از او اجازه بگیرم . مادرم می گفت همه اینها یعنی از خودگذشتگی و فداکاری برای عشق ، وقتی عاشق شدی همه این کارها را با دل و جون انجام می دهی . خانه برای پذیرایی از مهمان ها آماده شده بود . مادرم مدام سفارش می کرد که مراقب کارهایم باشم و این فرصت طلایی را از دست ندهم . پدرم که خوشحال بود همانطور که جلوی آینه لباسش را مرتب می کرد رو به مادر گفت دخترم را اذیت نکن ، ما نباید او را مجبور به کاری که دوست نداره کنیم .

نعیم و نریمان برادرهایم زیرکانه می خندیدند و نعیم گفت : نادیا به آن بیچاره رحم کن و با زبان جواب نه به آنها بده و بگذار سالم از این خانه بیرون برود داروخانه ها دیگه پماد سوختگی ندارند .

_ من که کاری به آنها ندارم خودشان هنگام برداشتن چای دستشان می لرزد و خود را می سوزانند .

نریمان دستی به موهایش کشید و گفت : بقیه چی ! آنهایی که از مرحله ی سوختن سالم بیرون می آیند به آنها چی می گویی که با چهره وحشت زده بیرون می روند و فرار می کنند ؟

تو که خودت می دانی من اصلا حرف نمی زنم شما ها تا به حال دیدید که من حرفی بزنم ؟

نریمان باز با شوخی گفت : نه نادیا جان اما من و نعیم هم به خواستگاری رفتیم و می دانیم شما دختر ها جه موجوداتی هستید . راستش را بگو تو در اتاق یا در حیاط به آنها چه می گویی ؟

_ همان حرف هایی همه دختر ها به شما می زنند و فرار می کنید .

من که همان روز اول با پریناز کنار آمدم این نعیم است که سخت پسند است .

نعیم که حالت متفکرانه ای به خود گرفته بود رو به نریمان گفت : به نظر من کسی که همان روز اول سینی چای را روی آدم بریزد معلوم است که اعتماد به نفس ندارد .

_ پس من باید خوشحال باشم که پریناز از این مرحله موفق بیرون آمده .

_ نریمان پریناز الان کجاست ؟

ببین نادیا جان من به او گفتم نیاید چون اون یکی هم می رود و پشت سرش را نگاه نمی کند و باز آبرویم پیش او می رود  البته من شنیدم این یکی با بقیه فرق دارد و دختر ها را نمی پسندد و روی همه را کم کرده و درس خوبی به آنها داده تا برای ما پسر ها ناز نکنند و قیافه نگیرند .

پدر از جلوی آینه کنار آمد و گفت : پسر ها خواهرتون رو ازدیت نکنید اگر نادیا و این پسر از هم خوششون بیاید آن وقت او شما را مسخره می کند .

نریمان در حالی که پشت نعیم مخفی می شد زمزمه کرد : پدر می خواهی به ما دلداری بدهی یا به نادیا

پدر نگاه معنی داری به برادرهایم انداخت و خواست حرفی بزند که صدای زنگ در بلند شد و نریمان و نعیم شروع به هیاهو کردند و با هیجان به اطراف دویدند .

_ چه خبره نعیم ، نریمان برای من خواستکار آمده شماها چرا مضطرب شدید ؟

_ نعیم حق با نادیاست چه خبر است ؟

 _ پس نریمان تو برو در را باز کن .

_ نه خودت برو من نمی توانم .

_ نعیم ما که خواستگاری نرفتیم الان خواستگار آمده .

در حالی که سمت در می رفتم گفتم : خودم در را باز می کنم .

پدر با گام های بلند به سمت در رفت و گفت : نه نادیا تو برو آماده شو من در را باز می کنم دل خوش کردم که پسر بزرگ کردم و بعد از من مواظب تو و مادرت ان

با خونسردی به اتاقم رفتم و شروع به سیاه کردن دندان هایم کردم تا در فرصتی مناسب با یک لبخند کار او را تمام کنم .

مهمان ها با سر و صدای زیادی وارد خانه شدند . کمی لای در اتاقم را باز کردم و از آنجا به پسر سخت گیر نگاه کردم چندان معذب و خجالتی به نظر نمی رسید و گوشه لبش لبخندی مرموز داشت . صورتش سفید و موهای مشکی داشت که آنها را حالت دار درست کرده بود و روی چانه اش فرورفتگی ای خودنمایی می کرد و کت وشلوار طوسی پوشیده بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و گاهی با خانمی باردار که از شباهتش معلوم بود خواهر است صحبت می کرد . از مادرم شنیده بودم که او یک بانکدار است و در حال حاضر تنها پسر و برادر دیگرش بر اثر سقوط از کوه مرده و دو خواهر دارد که یکی از آنها در جمع حضور نداشت . چشمم در جمعیت همانور که می چرخید به مردی میانسال که موهایش سفید شده بود و گردن کوتاه و پرچین داشت و با متانت خاصی با پدر صحبت می کرد رسید . کا بین آنها مردی نشسته بود که مرتبا به موهایش دست می کشید و به نعیم و نریمان که مثل مجسمه خشک شده بودند نگاه می کرد .

مادر پسر که هنوز اسمش را هم نمی دانستم با کنجکاوی به اطراف نگاه می کرد ، صورتش کاملا معمولی وبد و سادگی و مهربانی در آن موج می زد طوری که به دلم نشست . پدر با صدای کمی بلند در حالی که به نعیم اشاره می کرد گفت : این آقا پسر بزرگم نعیم است و آن پسر دومم نریمان است که کمی ازبرادر بزرگ ترش زرنگ تر بوده و با هم کلاسی دانشگاهش نامزد کرده . نعیم ادبیات خوانده و فارغ التحصیل شده اما نریمان و نامزدش سال دومی هستند و معماری می خوانند .

نعیم و نریمان لبخند زدند و نعیم کمی در جایش جا به جا شد و پایش را روی پای دیگرش انداخت .

مادر پسر که لبخند محوی داشت کمی به اطراف نگاه کررد و پرسید :عروس خانم ما چی ؟ او چقدر تحصیل کرده ؟

مادر کمی جا به جاشد و جواب داد : نادیا جون شیمی می خواند اما به دلایلی انصراف داد و در حال حاضر مدرک خاصی ندارد .  خانم بارداری که کنار مادر نشسته بود پرسید : الان عروس خانم ما کجا هستند ؟ من که دلم آب شد و می خواهم این عروس خانم را که این همه از او تعریف شنیدم را ببینم .

_ الان برای دست بوسی خدمت می رسند .

با این حرف مادرم آتش گرفتم ، من بروم برای دست بوسی ؟

مادر بلند صدایم کرد و با بی قیدی و هیچ نگرانی از اتاق بیرون رفتم و با یک سلام و احوال پرسی کوتاه وارد جمع شدم و کناری نشستم .

این آدم ها چه اهمیتی داشتند که من به خاطر حضورشان نگران و مضطرب باشم .

آن قدر از این آدم ها آمدن و رفتن که عادت کرده بودم . این ها هم می رفتند و پشت سرشان را نگاه نمی کردند . با ورودم مادر از سر تا پایم را نگاه کرد و گفت : این هم دختر ما ، نادیا .

مادر پسر در حالی که با ذوق نگاهم کرد و آب دهانش را قورت می داد خیلی محو لبخندی زد و گفت : واقعا این همه تعریف هایی که شنیده بودم درست است . مهدیس جان نگاه کن چه قدر عروسم زیباست .

مهدیس مخفیانه دستش را روی شکمش گذاشت و خندید و گفت : بله همینطور است حتما ادریس هم خوشش می آید .

پسر که به پدرش نگاه می کرد تکانی خورد و گفت : بله با من بودی ؟

نه با تو نبودم حواست کجاست ؟

پس اسم او ادریس بود . زیرچشمی انگاهم می کرد و زمانی که نگاهش می کردم دور از چشم بقیه چشم هایش را تنگ می کرد و سرش را به حالت عصبی حرکت سریع و کتاهی می داد . معلوم شد که او من را نمی خواهد و خیالم راحت شد .

پدر ادریس که لبخند گوشه لبش بود با احتیاط گفت : این عروس خانم که برای ما چای نیاورد تا ما هم سر صحبت را با جمله معروف خب بریم سر اصل مطلب شروع کنیم . جداقل بلند شوید بروید با هم صحبت کنید تا اگر هم به توافق نرسیدید ما هم رفع زحمت کنیم . آقای زندی شما اجازه می دهید . پدر برای جواب دادن مکثی کرد و گفت : البته آقای صامت من مخالف نیستم .

به پدر ادریس نگاه کردم و پرسیدم چه حرفی ؟

_ نادیا ؟

_ بله مادر ؟

صورت مادر از عصبانیت سرخ شده و گفت : آقای صامت خواستند شما با هم صحبت کنید پس آقا ادریس را به حیاط ببر .

در حالی که بلند می شدم زمزمه وار گفتم : دیگر حیاط سبزی برای خوردن نمانده که او بخورد .

مادر ادریس که تقریبا شنیده بود چه می گویم پرسید : چه می گویی عروس قشنگم ؟

گفتم آقای صامت بفرمایید حیاط سبز ما رو ببینید .

 ادریس همانطور که ساکت و صبور سرجایش نشسته بود و انگار هیچ صدایی را نمی شنید کمی بعد راحت و بی خیال گفت : همه چیز باید طبق رسوم انجام شود من می خواهم خواهش کنم که ایشان اول برای ما چای بیاورد

_ادریس !؟

_ مادر چرا تعجب کردید ، ما آمدیم اینجا که خواستگاری کنیم و خواستگاری با چای آوردن عروس شروع می شود و بعد با صحبت تمام میشود . یعنی شما می خواهید اول تمام کنیم بعد شروع کنیم ؟

_ اما نادیا که بلد نیست چای بریزد . نعیم با آرنجش به پهلوی نریمان کوبید و نریمان گفت : ببخشید .

مادر که دست پاچه شده بود گفت : دخترم یک کدبانوی کامل است اما دوست ندارد که ….

مادر ادریس که می خندید به مادر گفت : خاننم زندی ما هم دوست داریم از دست عروس خانم چای بخوریم ، حتی اگر این وصلت جور نشود .

مادر به اجبار لبخندی زد و گفت : حتما خانم صامت .

با دلخوری و نارضایتی بلند شدم و در فنجان های چینی که رنگ چای معلوم نباشد چای ریختم و تک تک جلوی بزرگ تر ها گرفتم و سراغ ادریس رفتم . او هیچ حالتی به صورتش نگرفته بود و تا آمد فنجان را بردارد گوشی همراهش به صدا در آمد و چشمان ادریس برقی زد و گفت : لطفا صبر کنید من منتظر یک تماس فوری بودم .

ادریس مشغول صحبت شد و من همانطور منتظر او ایستاده بودم . کمی که گذشت بقیه خسته از طولانی شدن صبت های او دوباره مشغول صحبت شدند و من همانطور کنار ادریس ایستاده بودم ، خواستم فنجان را روی میز بگذرام که دستش را تکان داد و گفت : صبر کنید .

پاهایم از خستگی درد گرفته بود و کسی حواسش به ما نبود و فقط گوشهایشان را تیز کرده بودند و با خداحافظی ادریس ببینند که او چه کار می کند .

ادریس همانطور که صحبت می کرد به اطراف نگاه کرد و از فضایی که ایجاد کرده بود لذت می برد . او عمدا با طولانی کردن صحبتش می خواست من را اذیت کند . کمی سینه را صاف کردم و ادریس به طرفم نگاه کرد و خواست اشاره کند صبر کنم که یکی از آن لبخند های وحشتناک که همه دندان های سیاهم معلوم شود به او زدم و کمی چشم هایم را چپ کردم و گفتم : چایت را برمی داری یا آن را روی لباس هایت بریزم ؟

از ترس کمی خودش را عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه کرد . به زور خنده ام را کنترل کردم و ادریس سریع تماسش را با یک خداحافظی کوتاه قطع کرد و فنجان را برداشت و من کنار نعیم و نریمان نشستم . نریمان کمی جا به جا شد و زمزمه وار گفت : عجب شیر مردی است نعیم کمی یاد بگیر معلوم نیست که او داماد است یا بزرگ تر داماد خوشم آمد که از حالا پایبند اصول است .

شانه های نعیم از خنده لرزید و گفت : نریمان نریمان باید او را با خودم به خواستگاری ببرم تا حال این دختران از خودراضی را جا بیاورد و انتقام ما را بگیرد .

ادریس چایش را کمی مزه کرد و سرش را به نشانه ی ناراضیتی تکان داد همه در سکوت چایشان را می خوردند که پدر ادریس به ساعتش نگاه کرد و به او اشاره ای کرد که از چشمم دور نماند . رو به پدر گفتم : پدر فکر می کنم آقای صامت دیرشان شده .

پدر شروع به سرفه نمود و متعجب نگاهم کرد .

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,رمان,ادریس, دانلود رمان ادریس,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 5:14 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود اهنگ ابی پیچک بازديد : 2224مرتبه

این اهنگو به دو دلیل گذاشتم

1-چون هم از ابیه

2- هم ندا تو اکادمی گوگوش خونده

حالا اینم تقدیم به شما

http://toopfile.com/en/file/10632/ebi-pichak.mp3.html


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,اهنگ,ابی,پیچک, دانلود اهنگ ابی پیچک,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 12:58 ] [ نفیسه رییسی ]
دانلود اهنگ قرار نبود بازديد : 99مرتبه

این اهنگ به افتخار رمانه قرار نبو هست از خانم هما پور اصفهانی عزیــــــــــــــــــز

رمان قشنگیه

رو لینک کلیک کنین

http://toopfile.com/en/file/10626/alireza-talischi-gharar-nabood.mp3.html


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,اهنگ,قرار,نبود, دانلود اهنگ قرار نبود,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 12:58 ] [ نفیسه رییسی ]

سلام خدمت دوستای گلم

این پست افتخاریه برای دوستم نازنین جووووووووون که خیـــــــلی دوسش دارم

زیـــــاد

اینو گذاشتم چون اسم اهنگ هم نازنینه

یه اهنگ هم از ابی میزارم براتون

فعلا این پستو داشته باشین

ّبِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

برین تو ادامه مطلب رو لینک کلیک کنین


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,اهنگ,نازنین,ناز,نکن, دانلود اهنگ نازنین ناز نکن,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 12:58 ] [ نفیسه رییسی ]

کامپيوتري ها


دانلود كاربردي ترين برنامه هاي مورد نياز كامپيوتر شما در (كامپيوتري ها)


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,كاربردي,ترين,برنامه,هاي,مورد,نياز,كامپيوتر,شما,در,(كامپيو, دانلود كاربردي ترين برنامه هاي مورد نياز كامپيوتر شما در (كامپيو,

[ 24 اسفند 1391 ] [ 13:04 ] [ نفیسه رییسی ]

موبايلي ها


دانلوذ برترين نرم افزار هاي گوشي تلفن همراه در (موبايلي ها)


ادامه مطلب

دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دانلود,برترين,نرم,افزار,هاي,گوشي,تلفن,همراه,در,(موبايلي,ها), دانلود برترين نرم افزار هاي گوشي تلفن همراه در (موبايلي ها),

[ 24 اسفند 1391 ] [ 13:04 ] [ نفیسه رییسی ]
[ 1 شهريور 1392 ] [ 4:44 ] [ نفیسه رییسی ]

صفحه قبل 1 2 ... 9 صفحه بعد

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
تبليغات راست
?
امکانات وب
افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 40
بازديد ديروز : 115
هفته گذشته : 435
ماه گذشته : 2351
سال گذشته : 12046
کل بازديد : 39023
کل مطالب :694
نظرات : 7
پيج رانک :
گوگل :